غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تولد» ثبت شده است

الان دقیقا به تاریخ و ساعت سالگرد تولدم هست.


و من فقط به این فکر میکنم که:

"آیا میان آن همه اتفاق 

من از سر اتفاق زنده ام هنوز؟!"


قطعا که اتفاقی نیست! یکی از معانی اسم واقعیم هدیه هست، معنی که مامانم به خاطرش اصرار داشته که اون اسم رو برای من انتخاب کنه و من همیشه فکر میکردم و اعتقاد داشتم که باید جوری زندگی کنم که شبیه هدیه ی زندگی پدر و مادرم و البته اطرافیانم باشم. الان وسطِ وسط زندگیم هستم و می دونم که هدیه نبودم ولی تلاشم رو کردم. ولی حالا که هنوز زنده ام و در سالگرد جدید تولدم دوباره فرصت زندگی بهم داده شده باید بیشتر حواسم به این باشه که در فرصت باقیمانده به رسالتم عمل کنم و حداقل با بودنم یا با شنیدن اسمم لبخندی بر لبان اطرافیان بیارم.

رسالت سنگینی ست مخصوصا در این روزهایی که ... ولی خب حتما از پسش بر می اومدم که روزهایی کودکی و نوجوانی ام چنین فکری در ذهنم شکل گرفته است.


16 تیرماه 1397 - شیراز



۸ نظر ۱۶ تیر ۹۷ ، ۰۰:۴۰
صبا ..

ذهن من کلا در حال بررسی هست. بررسی دقیقه ها و لحظه ها. بررسی اینکه خوشبختم یا نه؟ راضی ام یا نه؟

به زندگیم از زوایای مختلف و از بعدهای مختلف نگاه میکنم! از زندگی کاری ام راضی نیستم و خب حق هم دارم! زندگی خانوادگی ام درگیر مسائل ساده ای نیست و راه حل ساده ای هم نداره! زندگی پژوهشی و تحصیلی ام رضایتبخش نیست! با خود آرمانی ام و اهداف فردیم فرسنگ ها فاصله دارم! زندگی عاطفی ام هم که ....،  وضعیت سیاسی و اجتماعی محیط اطرافم یه چیزی فراتر از فاجعه است و ... ولی هیچ کدوم از اینها دلیل نمیشه که من احساس خوشبختی نکنم، یا من از ماهیت کلی زندگی ام ناراضی باشم. 

بارها نوشتم و باز هم می نویسم از اینکه هستی رو تجربه میکنم کاملا راضی ام. زمان هایی بوده که دلم خواسته توی یک زمان دیگه یا یک مکان دیگه زندگی کنم ولی باز هم این دلیل نمیشه که حالا  که در جایگاه فعلی هستم کلا ناراضی باشم. اون نارضایتی هایی که بالا ذکر کردم نشون دهنده اهداف من و مسیر تلاشم هست. هر چند که تلاش هام گاهی هیچ کم و کسری نداشته ولی نتایجی که بدست اومده هم هیچ تناسبی با تلاش هام نداشته! هر چند که خیلی چیزها اصلا به تلاش من بستگی نداره ولی باز هم هیچ کدوم از اینها دلیلی نمیشه که من تلاش نکنم که ثانیه های زندگیم رو، اون ثانیه هایی که برنامه ش مال خودم هست و قابل کنترل، به فکر به نارضایتی و شکایت بگذرونم. لحظه های زندگی هر کدومشون فقط یکبار هستند و من دوست دارم تجربه های جدید و تا اونجایی که ممکنه شاد رو تو اون لحظه ها بگنجونم. دوست دارم همون طور که تو اهداف امسالم گفتم دریابم و بسازم دم هایی رو که با طرب می گذرند.

در راستای همین افکار، تصمیم گرفتم برای تولد امسالم یه مهمونی تولد خانمانه بگیرم (تو خانواده ما تمام مهمونی ها، من جمله تولدها، خانوادگی هست). مهمون ها رو که دعوت کردم همگی خوشحال شدند و استفبال کردند. 4شنبه ظهر یه یک ساعتی مرخصی گرفتم و رفتم واسه خودم دو تا عطر خوشبو خریدم. عطرها رو با یه کاغذ کادوی خوشکل کادو کردم و به عنوان اولین هدیه گذاشتم رو میز!! و اولین کادو بازش کردم و به همه گفتم کادوی خودم به خودمه و شما هم ایده بگیرید و به خودتون کادو بدین. همه مهمونا گفتند که چقدر به همچین مجلسی نیاز داشتند و کلی لحظات پر از شادی در کنار هم داشتیم و شب واقعا دوست داشتنی و به یادموندنی بود.

چند روز هم پیش ر جان گفت که همو بببینم. آخه از بعد از مراسم عروسی ش فقط تلفنی حرف زده بودیم! واسه امروز صبح قرار صبحانه گذاشتیم تو یه هتل. و یه صبحانه فوق لاکچری رو صرف کردیم و از هر دری حرف زدیم و وقتی به این نتیجه رسیدیم که داریم می ترکیم!! بلند شدیم اومدیم بیرون. پیاده راه افتادیم و سر از خونه ر جان در آوردیم. چقدر خوب بود دیدن خوشبختی دوستی که همیشه دوست داشتی شادی و آرامش و خوشبختی ش رو ببینی. 


شروع  سال جدید رو دوست داشتم و احساسم، واقعا شادی بود. 

۷ نظر ۱۶ تیر ۹۶ ، ۲۰:۳۴
صبا ..

شب میلاد با سعادتمان (سعادتش برای خودمان است و گرنه خودشیفته نیستیم و از اهدافمان این است که در باقیمانده عمرمان بتوانیم دامنه این سعادت را کمی از خودمان فراتر بریم (عجب پرانتزی باز کردیم ها لبخند)) امسال همزمان شد با شب عید سعید فطر! و این تقارن را شدیدا میمون و مبارک گرفته ایم. و حالا چه شد که ما با این همه تاخیر برای روز به این مهمی قلم می زنیم (چند روز قبلترش هم روز قلم بود، یادتان هست؟) دلیلش سفر بود. بعد از اذان ظهر آخرین روز ماه رمضان راه افتادیم به سمت دیار لواشک و قارا (البته ما می گوییم قره قوروت، خودشان می گفتند قارا) . خب ما گرممان بود، کمبود آب داشتیم شدید! و شمال هم که دور است و در این ترافیک شدید کی می رود آن همه راه را! ییلاق استان خودمان (سپیدان و مارگون و...) هم که شلوغ است و پرترافیک و عملا جای سوزن انداختن در تعطیلات نیست. بنابراین تصمیمان بر این شد که برویم چهارمحال بختیاری. سفر نسبتا خوبی بود. و البته کمی دور از انتظار!! 3-4 تا شهر استان را گشتیم و مهمترین تجربه مان رفتینگ بود، البته در آبهای آرام تجربه اش کردیم و شدیداً میل داریم که برویم رفتینگ آب های خروشان  که 5 ساعت بر روی آب باشیم. با کمی شیره مالیدن بر سر خودمان همین رفتینگ را کادوی تولدمان حساب کردیم. کلاً امسال چندان حس تولد نداشتیم! و حرف و آرزو و درخواست خاصی هم از خدا نداریم! ریش و قیچی را سپرده ایم به خودش و ما فقط گفتیم هر جور که می خواهی با ما تا کن ، فقط و فقط صبر و جنبه به ما بده! ما را همین بس است. البته قبلا اذعان داشته ایم که ما توقعمان بهترین چیزهایی است که به بهترین هایت داده ای است، ها!! ولی خب چون ما نمی دانیم آن بهترین ها که و چه هستند، بنابراین خودت تصمیم بگیر و هر جا لازم بود که بپیچیم یا دور بزنیم، یا توقف کنیم فقط کمی برایمان نور بالا بزن که در گمراهی نیافتیم. (یَا نُورَ النُّورِ یَا مُنَوِّرَ النُّورِ یَا خَالِقَ النُّورِ ) 

از اوایل ماه رمضان با همکاران اناث قرار گذاشته بودیم اولین شنبه بعد از رمضان را ناهار برویم بیرون. بنابراین رفتیم بیرون!! و بسیار مفرح شدیم. فردا هم تولد ر هست (البته الان شده امروز دیگر) زنگ زد و کمی حرف زدیم و اولش قرار شد امروز (یعنی همان فردا!) برویم بیرون، ولی ما دیدیم که قرار است 2 ساعت تلفنی حرف بزنیم گفتیم ر جان پاشو همین الان برویم بیرون و تحلیل ها و حرف هایمان را حضوری به سمع و نظر هم برسانیم. بنابراین 45 دقیقه بعد رفتیم یک کافه خوشکل و دوست داشتنی! جلوی باغ جهان نما! و بس که توریست از سر و کول کافه بالا می رفت حس غربت بهمان دست داد. و البته ما که بهمان خوش گذشت، امیدواریم که به ر هم خوش گذشته باشد. 

و به این ترتیب ما بعد از 5 روز اکنون توانستیم بنشینیم و بگوییم آماده شده ایم جهت روزهای پر تلاش.لبخند


۰ نظر ۲۰ تیر ۹۵ ، ۲۲:۰۴
صبا ..

و سلام خدا بر پرشین بلاگ بادعصبانی

یک عالمه چیز نوشته بودم همشو هم ذخیره کرده بودم ولی پرید.

هیچی دیگه خلاصه ش میشه امروز تولدمههورا

۰ نظر ۱۶ تیر ۹۴ ، ۱۸:۵۸
صبا ..

30 سال پیش در چنین ساعاتی و در چنین شبی دخترکی غیرمنتظره و بی دردسر در یکی از گرم ترین شهرهای ایران به دنیا آمد. فرآیند زایمان مادر آنقدر سریع و یکباره بود که نه کارکنان بیمارستان و نه سایر افراد حاضر در انجا باور میکردند که نوزاد اینقدر سریع متولد شود. زنی که به عنوان همراه منتظر تولد نوزاد دیگری بود، به پدر دخترک می گوید نکند شما پارتی داشته اید که اینقدر زود کارتان شده است!! و بدین گونه من با پارتی متولد می شوم.

چند روز است که به روز تولدم و احساساتم فکر میکنم. معمولا خانم ها چه متاهل و چه مجرد از اینکه 30 ساله شوند خوشحال نیستند، درکشان نمیکنم. هر چه این چند روز تلاش کردم که بفهمم چرا باید ناراحت شد از اینکه 30 ساله می شویم موفق نشدم. خب این هم سنی است مثل سن های دیگر، شاید احساس می کنند 30 قله زندگی است و زین پس باید رو به افول رویم. شاید ... اصلا ولش کن. 25 ساله که شدم عزادار زمان بودم، اصلا دلم نمی خواست سنم بیش از ربع قرن شود، هزار راه نرفته، هزار فکر نکرده، هزار نوع سردرگمی سد راهم بود، انگار روز تولدم قرار بود یکی سوت پایان امتحان را بزند و بپرسد که جواب این سوال و آن سوال چه می شود، ان هم امتحان شفاهی و جلوی جمعیتی عظیم!! انگار از آن سال یاد گرفتم که همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز زاده نشده آند، یاد گرفتم که همه ی چیزهای قشنگ زندگی را همگان دارند و همگان هنوز زاده نشده اند، شاید بخاطر همین است که حالا که در بدو ورود به دهه چهارم زندگی هستم و می دانم که پازل زندگیم هنوز خیلی جای کار دارد، حتی هنوز خیلی قطعاتش را پیدا نکرده ام چه برسد که در جای خودشان باشند، اما مثل زمانی که ربع قرنه شدم پریشان نیستم. افول برایم بی معنی است حتی اگر امروز تولد نیم قرنه گیم بود، باز هم امید داشتم به تغییر حال!! شاید ویژگی دقیقه نودی ام باعث می شود که اینطور خوش بینانه به گذر عمر نگاه کنم، اما هر چه که هست، من با تمام داشته ها و نداشته هایم، با تمام خوبی ها و بدی هایم، با تمام آرزوها و حسرت هایم، خوشحالم که هستی را تجربه می کنم، خوشحالم که از عدم و نیستی به هستی رسیدم. کارنامه ام 30 ساله ام آنچنان درخشان نیست، اما هر چه هست حاصل تلاش من و لطف ربم است.

دهه جدید از زندگی که شروع می شود احساس می کنم که کانتر صفر می شود و می توان از نو شروع کرد، حتی اگر دهه ی هفتم باشد. 

امسال اولین سالی است که تولدم با رمضان تقارن دارد.

ساعت 12:30 بامداد 16 تیرماه 1393 نو می شویم.


۰ نظر ۱۶ تیر ۹۳ ، ۰۰:۱۱
صبا ..

سلام


امروز به همراه دوستانی که در دوره کارشناسی باهاشون هم اتاق بودم منزل مامان ایلیا جمع شده بودیم. مناسبت این جمع شدن هم قدم نهادن ایلیا کوچولوی نازماچ به زندگی جدیدش بود.


بعد از مدت ها دور هم جمع شدن و تعریف کردن واسه روحیه این روزهای من که سراسر استرس هست فوق العاده بود.


اما


مامان ایلیا یک دفعه از تو آشپزخونه با یک کیک و شمع های روش که سال تولد منو نشون می داد ظاهر شد، آخه فردا تولد منه، وای که چقدر سورپرایز شدم، اصلا فکرشم نمی کردم بخاطر مشغله ی تولد ایلیا یادش باشه حتی واسه تولدم بهم مسیج بده چه برسه به اینکه...


سورپرایزش در این روزهای قحطی معرفت و دوستی فوق العاده بهم چسبید.لبخند


 

از فردا آخرین سال دهه ی سوم عمرم شروع میشه، همیشه روز تولدم مثل روز اعلام نتایج  امتحانات واسم می موند، یک نگاه عمیق به گذشته و یک دنیا برنامه برای آینده، امسال حس نگاه عمیق به گذشته و حسرت روزهای از دست رفته رو ندارم. هدیه ی تولدم رو پروردگارم پیشاپیش بهم داده، "فرصت دوباره زندگی کردن و تجربه کردن" ، چیزی که هر سال واسم بدیهی بود و درک نمی کردم چقدر شگرف و خواستنی هست.


کاش بتونم اونطوری که لایق پروردگارم هست، زندگی (بندگی) کنم.

۰ نظر ۱۵ تیر ۹۲ ، ۲۲:۱۸
صبا ..