غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فرهنگ استرالیایی» ثبت شده است

من هر از 4 ماه باید آزمایش خون بدم. آخرین باری که آزمایش دادم 8 ماه پیش بود. بعد یه 10 روزی هست که من زیاد خسته میشدم، سرگیجه هم داشتم و همچنان هم که مشکل خواب دارم، گفتم برم دکتر حالا که قراره آزمایش بدم اینا رو هم بگم شاید مثلا آهنم پایینه، یا مثلا فشارم زیادی پایینه که خلاصه معلوم بشه چی هست. و البته خب استرسم هم این روزها کم نیست.

 

دیروز صبح رفتم دکتر و همینا رو گفتم و البته خب علت استرسم و سوابق گوارشی م از دفعه پیش تا حالا رو هم گفتم. فشارم رو که گرفت گفت ضربان قلبت خیلی بالاست، بیا ازت نوار قلب بگیریم. نوار قلب هم گرفتن و ضربان قلبم خیلی بالا بود، خانم دکتر محترم کلی تعجب کرده بود که تو درد قفسه سینه نداری و شدت این ضربان رو حس نمیکنی. گفتم نه! دستام هم یخ یخ بود، گفت از کی اینجوری هستی، گفتم از همیشه! خلاصه یه دور دیگه هم نوار قلب گرفتن و انگار ضربانم یه کم اومده بود پایین، ولی اومد گفت من نیاز دارم ازت آزمایش خون بگیرم، دیگه اون موقع من گفتم بابا من اصلا اومده بودم واسه آزمایش خون و خب بگیر، بعد دیگه به پرستار گفت من جواب آزمایش رو تا ساعت 3 میخوام و اورژانسی هست و حتما همه چیز رو بگذارید تو پاکت قرمز و 1000 جا قید بشه که اورژانسی هست، به خودمم گفت عصر که جوابت آماده شد بهت زنگ میزنم و اگر موردی بود باید بری بیمارستان :|  یعنی تو چشماش میشد دید که آخی تو داری می میری:) منم کلا داشتم به این فکر میکردم که من کار دارم بیمارستان رو کجای دلم بگذارم حالا و ... و البته به برخورداشون فکر میکردم. برخورداشون خیلی مودبانه و محترمانه هست. 

رفتم آزمایش خون دادم، دختره هم کلی معذرت خواهی کرد که اصلا کار نایسی نیست و ... میخواستم بگم عامو یه خون می خوای بگیری ها، چرا اینقدر بزرگش میکنی :))

 

من شوکه و گیج اومدم که برم به کار و زندگیم برسم و البته که عملا هیچ کاری نکردم، با نون حرف زدم و در مورد استرس هام و ... گفتم که حالم یه کم بهتر شد. 

 

تا ساعت 3 خانم دکتر زنگ زد بهم که تو آزمایشات چیز خاصی نبود و من احتمال عفونت و لوکمی میدادم که خوشبختانه همه چیز نرمال بوده و ضربان قلب بالات بخاطر اضطرابت بوده! حالا دوشنبه بیا که آزمایشت و بقیه چیزا رو بررسی کنیم.

 

یعنی وقتی گفت لوکمیا من شاخم در اومد!! اصلا همون عفونت هم دلیلی نداشت داشته باشم، هیچ کدوم از علائم من نزدیک به عفونت هم نبود و من هر چی فکر میکنم نمی دونم چطور تونسته بود همچین سناریوی تو ذهنش بچینه! بعد فهمیدم چرا اینقدر صبح مضطرب بود:)

 

خانم دکتر هندی و اون طرفا میخوره باشه، و خیلی هم فهمیده هست و من چون فکر میکردم مثل اینا لوس و مشکل ندیده نیست، قبولش داشتم، چون دوستام هم به پیشنهاد من پیش این میرن و همه راضی هستند. ولی خب سیستم لوس پرور اینجا انگار روی اون هم تاثیر داشته. البته نمی دونم شاید ما خیلی خشن طور بار اومدیم! و اینا درست هستند!! 

 

به خودم حق دادم که تو این 8-9 ماه هر چی مریض شده بودم، بهترین کار یعنی دکتر نرفتن رو انجام دادم. والا خودت استرس داری میری استرست رو هم بیشتر میکنند:|

 

 

بی ربط نوشت: چند وقت پیش تعطیلات بهاره مدارس بود، قاعدتاً از یک دوشنبه ای دوباره مدرسه ها شروع میشه، گفته بودم که پسر جنی مدرسه متد والدروف میره، جنی گفت ولی سولی اینا از چهارشنبه میرن مدرسه، گفتم چرا؟ گفت چون بعد از دو هفته تعطیلی یهو وارد یک هفته کامل مدرسه رفتن نشن و بهشون شوک وارد نشه! گفتم والا این شبیه رویای بچه مدرسه ای های ماست.

ولی واقعا این همه مراعات روح و روان از اینا آدم هایی با سلامت روانی بهتری نسبت به ما می سازه؟!

 

 

۱۱ نظر ۰۴ آبان ۹۸ ، ۰۴:۰۲
صبا ..

من معمولا گوشواره می پوشم، شده حتی یه گلگوش نقطه ای!! و خیلی کم پیش میاد که بدون گوشواره باشم، و البته وقتی هم که بخوام تمرکز کنم همون گلگوش نقطه ای واسم سنگین می شه و باید درش بیارم. یه روز یکشنبه می خواستم برم دانشگاه و بعدش هم با زهرا برم بیرون، قرار بود بیشترش کلاه سرم باشه واسه همین صبحش گفتم حالا امروز بدون گوشواره برو بیرون، قول می دم نمیری :)  ساعت 10 اینا رفتم تو آشپزخونه، یه دوست چینی دارم اومده اینجا فرصت مطالعاتی و انگلیسی ش خیلی خوب نیست، گفت من میخوام بهت یه گوشواره بدم!! و شبیه اینی هست که خودم دارم و بیا بریم همین الان بهت بدم و شوآن حرفام رو برات ترجمه کنه. دیگه رفتیم و یه گوشواره ظریف و ناز رو بهم داد که همون موقع گفتم خب من امروز گوشواره نداشتم و پوشیدمش و کلی هم بغلش کردم و ازش تشکر کردم و البته که بی نهایت هم خوشحال شدمheart. بعدش شوآن گفت که رفته واسه خودش این گوشواره رو بخره، تو اومدی تو ذهنش و به نظرش اومده بیشتر به تو میاد تا به خودش و چون می دونسته تو داری از پیش مون میری اون رو خریده برای تو و یه چیز دیگه برای خودش خریده.  زندگی رو واسه این قشنگی هاش دوست دارم.

---------------

از جمعه مریض شدم. شنبه عصر دیگه خیلی مریض شدم و شام قرار بود با جنی اینا و جاناتان اینا بخورم. و همون سرمیز شام معلوم بود حالم خیلی بده و گلوم و گوشم خیلی درد می کرد، جنی برام یه جوشونده رو سرچ زد و گفت تو برو تو اتاقت من برات میارم. تب و لرز داشتم و درد گوشم مخصوصا خیلی زیاد بود. جوشونده رو که خوردم نیم ساعت بعدش تب لرزم قطع شد و همه دردها هم رفت. البته من همچنان کامل خوب نشدم و از بی صدایی تازه رسیدم به صدای خروسی ولی گفتم بیام فرمول جنی رو به شما هم بگم شاید به درد یکی خورد:

نصف پیمانه فلفل قرمز+ نصف پیمانه سرکه سیب+ یک پیمانه عسل+ یک پیمانه آب ، اینا رو مخلوط میکنید و می گذارید رو گاز یه کم بجوشه و بعد میل میکنید. البته که خیلی سنگین بود ولی همونقدر هم مفید بود.

------------

همون شنبه دوست سولی هم خونه مون بود، اینا که ساعت شامشون 6-6:30 هست تا 7 شام نخوردن، جنی گفت منتظر بودیم داداش دوست سولی بیاد دنبالش و حالا چون دیرتر میاد ما دیگه شام میخوریم. بچه اومد سرمیز شام ولی براش حتی بشقاب هم نگذاشتن!! با اینکه غذا خیلی زیاد بود. واسم جالب بود که ما یکی هم که نمیخواد بمونه خونه مون گاهی به زور نگهش میداریم و میگیم زشته موقع غذا بری از خونمون و یا شده میوه و کیک هم اگر نخورد می گذاریم تو ظرف بهش میدیم ببره، یا مثلا فلان چیز رو ببر برای همسرت، بچه ت، مادرت و ... .

خیلی دلم میخواد بدونم کدوم رفتارهای من واسه اینا هم تا این حد عجیب هستsurprise

------------

من همچنان درگیر پروسه انتقال به دانشکده جدید هستم. میشه لطفا دعا کنید زودتر ختم به خیر بشه. دیگه توانم رسیده به تهش :|

-----------

عنوان هم حاصل درد و دل با جناب حافظ هست.  خوبه من جناب حافظ رو دارم و گرنه قطعا تا الان ترکیده بودمlaugh

 

 

 

دو روز بعد نوشت: خدا رو شکر کارهای اساسی انتقالم به دانشکده جدید تمام شد. 

۱۱ نظر ۱۳ شهریور ۹۸ ، ۱۰:۱۸
صبا ..

تقریبا یک ماه پیش تولد جنی بود ولی قرار بود تفریبا 3 هفته بعد از روز تولدش یه مهمونی گرفته بشه که میشد شنبه پیش و عنوانش هم curry night بود، منم همون موقع گفتم که من یه غذای ایرانی درست میکنم ودیگه هیچی از مهمونی نمی دونستم. جمعه شب فقط پرسیدم چند نفر هستیم و ساعت چند مهمونی شروع میشه؟ 

مهمونا کلا 25 نفر بودن که 15 تاش بچه بودن و همه هم دوستاشون بودند و شروع مهمونی هم ساعت 5 بود و ساعت سرو شام 6. جنی هم شنبه نوبت فیزیوتراپی و ... داشت خیلی خونه نبود و تقریبا همه چیز رو از قبل آماده کرده بود و گویا قرار بود مهمونا هم با خودشون غذا بیارن. من تصمیم گرفته بودم ته چین مرغ درست کنم. جنی هم یه مدل دال عدس درست کرده بود و یه چیزایی که همون پفک هندی بودن ولی از نوع گرد و مسطح (سایز کالباس) و پسرش هم یه سری سس و ... رو درست کرد. 

ساعت دقیقا 5 مهمونا شروع کردن به اومدن و تا 5:30 همه اومدن تقریبا. هر کی می اومد سلام می کرد یا در یخچال رو باز می کرد و یه چیزی می گذاشت تو یخچال یا سریع می رفت یه چیزی رو می گذاشت رو گاز. منم که اینجوری surprise بعدش هم هی از منم قابلمه و کاسه و قاشق و چنگال می خواستند با علم به اینکه منم جزو صاحبخونه هام!! البته خودشون هم انگار کابینت ها رو بلد بودن و می دونستند چی کجاست اگر پیدا نمی کردن از من می پرسیدن! غذاهایی که اونا آورده بودن هم تو سبک هندی بود و یکی از دوستان هم شروع کرد به چای (نوشیدنی هندی) درست کردن و با خودش پاکت های شیر و انواع هل و دارچین و ... رو آورده بود. دیگه همه غذاها رو با همون دیگ و قابلمه ها گذاشتیم روی کانتر آشپرخونه و سلف سرویسی هر کی یه بشقاب برداشت از هر چی میخواست کشید و رفتیم نشستیم خوردیم. خیلی هم خوشمزه بود و کلی هم ته چین بنده مورد استقبال قرار گرفت و بنده ذوق نمودم. 

یه یکساعتی شام و حرف زدن بینش طول کشید و من این وسط فهمیدم این بچه ها همه تو مدرسه سولی هستند و والدین از 5 سالگی بچه ها تا حالا همدیگرو می شناسند و دیگه با هم دوست شدند و رفت و امدهاشون خانوادگی هست. بعد من فهمیدم چقدر سبک زندگی هاشون هم شبیه به هم هست مثلا همگی تلویزیون ندارند و بچه ها با بازی و ... سرگرم میشند. به قول جنی اینجوری نیست که یکی شون یه شخصیت کارتونی رو بشناسه و بقیه نه! یا مثلا یه عده شون اهل تبلت و بازی های کامپیوتری باشند و بقیه احساس عقب موندگی بهشون دست بده و خلاصه سبک زندگی مشابه باعث شده احساس صمیمیت بیشتری با هم کنند. 

بعدش هم کیکی رو که خودشون درست کرده بودن رو تزیین کردند به شکل پیست اسکی! بخاطر سانحه های مختلف برفی جنی و خانوادش (تو تعطیلات زمستانی هم جنی اینا رفتن اسکی و اینبار پای جاناتان دچار مشکل شد و چهارشنبه پیش عمل کرده بود و بخاطر همین تو مهمونی حضور نداشت) و خیلی ساده یه شعر تولدت مبارک خوندن و بعدش هم همه کمک دادند و ظرفها رو جمع کردن و یه دور چیدن تو ماشین ظرفشویی و ماشین رو هم روشن کردن و بقیه ظرفها رو هم مرتب کردن و حتی رو کانتر رو هم دستمال کشیدن و ساعت 8:40 همه رفتن خونه شون.

 

کادو هم چند تا چیز کوچولو آورده بودن که گذاشتند رو میز.

 

یه جا هم داشتند در مورد بچه داری و گریه و نا آرومی بچه حرف میزدن و مثل ما که میگیم فلانی بچه آرومیه بزنم به تخته، می زدن به تخته :)

 

اسم بچه یکی شون هم sky بود heart

---------------------

 

با دوستانی که می رم میتاپ از چند هفته پیش قرار بود یه شب شام بریم رستوران ایرانی. که پنج شنبه این سعادت نصیبشون شد و رفتیم، 4 نفر بودیم (ایران cheeky، اوکراین و سریلانکا و جمهوری چک) و قرارمون رو من اول گذاشته بودم ساعت 6:30 که گفتند دیر هست و 6 باشه! بماند که اونا زودتر هم رفته بودن و من که 5:55 رسیدم آخرین نفر بودم. انواع کباب رو سفارش دادیم و یکی هم قورمه سبزی سفارش داد و من هم گفتم من دوغ سفارش میدم چون ممکنه شماها خوشتون نیاد میدم شماها هم تست کنید :) 

دوست اوکراینی که می گفت ما هم دوغ می خوریم و تو مغازه هامون هست وبهش میگیم آیرون. دوست چکی هم گفت شبیه کفیر هست :)  وبخاطر گازش میگفت شبیه شامپاین هم هست :) دوست سریلانکایی هم فقط کیف کرد. خلاصه سربلند از رستوران بیرون آمدیم و کلی هم تشکر کردن بخاطر پیشنهادم.

 

--------------------

چند وقت پیش کتاب "بریت ماری اینجا بود" رو میخوندم بریت ماری خیلی تاکید داشت که ناهار باید ساعت 12 خورده شود و شام ساعت 6 و مثلا یکجا می گفت انگار جنگ هست که طرف ناهارش رو ساعت یک می خوره laugh و همه جا لحنش این بود که آدم های متمدن ساعت 12 ناهار می خورن و 6 شام. منم کلی به بی تمدنی خودمون می خندیدمlaugh

اما خب من از وقتی اومدم اینجا هم ساعت ناهار و شام سایر ملل واسم جالب بود و بعد از صحبت با نمایندگان ملل مختلف!! متوجه شدم که در اکثر کشورها ناهار سبک ترین وعده غذایی روز هست و مثلا جنی سی ریل می خوره یا چیزای مشابه! فقط برای اینکه گشنگی شون برطرف بشه، یا دوست نروژی مون اکثرا همون صبحانه ما رو ناهار میخوره یا نهایتا یه کاسه سوپ! یا مثلا میوه خشک یا چیزای اینجوری می خورن!! و وعده اصلی که یک وعده گوشتی هست و سنگین ساعت 6 عصر خورده میشه. چون اون زمان هم گرسنه هستند و هم با خوردن اون همه غذا باید قبل خواب زمان برای هضمش داشتند باشند. تازه این دوست نروژی مون می گفت ساعت ایده آل شام برای مادربزرگ من 3-4 عصر بود! اون موقع من نزدیک بود شاخ در بیارمlaugh ولی حالا می فهمم اینا چرا ساعت 6 شام می خورن و ما چرا دیرتر. البته این وسط کشور چین استثنا هست، اونا همه وعده های غذایی رو تقریبا سنگین می خورن :)) ولی خب ساعتشون همون 12 و 6 هست. 

 

۱۰ نظر ۰۱ شهریور ۹۸ ، ۰۵:۵۵
صبا ..

پسر جنی این هفته 4 روز از طرف مدرسه قراره برن اردو به مناطق آتش فشانی و ... برای یادگیری مباحث زمین شناسی. کلاس ششم هست. آتش فشان و مناطق موردنظر هم 7-8 ساعت با سیدنی فاصله داره.


لیست وسایلی که باید با خودشون ببرن روی میز بود. همه چیز ریز به ریز نوشته شده بود، مثلا لوازم بهداشتی، شامل صابون،  مسواک و خمیر دندان و ... یا دو تا کفش و ...


اما چیزی که به شدت توجه منو به خودش جلب کرد این آیتم بود: 

کتاب برای مطالعه (نه مجله)


---------------


کلا پسر بسیار مثبت و کتابخونی هست، صبح های تعطیل یا قبل از مدرسه ش همیشه یه جایی نشسته داره کتاب میخونه. تو دستشویی با خودش کتاب می بره و مامانش همیشه داره تذکر میده  زود بیا بیرون و مثل پیرمردها تو دستشویی نشین کتاب بخون :) و اینجوری هست که هر طرفی که نگاه کنی کلی کتاب می بینی.


--------------

مدرسه ای که میره متد والدروف داره، اینحا به مدارس steiner school مشهور هستند. تا اونجایی که من می دونم سیستم آموزشی این مدارس مثل مدارس معمول نیست و خواندن و نوشتن و ریاضی و علوم رو به شیوه مدارس عادی یاد نمی گیرن و حتی ممکنه 2-3 سال طول بکشه تا بچه بتونه نوشتن و خوندن یاد بگیره. مدارس توی فضای باغ مانند قرار گرفته و از نزدیک با کاشت سبزی جات و درخت و گیاهان آشنا می شوند و همین طور با مرغ و تخم مرغ و مزرعه داری و ... 

محور اصلی کلاس ها معلم هست و خلاقیت معلم در آموزش به بچه ها خیلی اهمیت داره، بیشتر مسائل ریاضی و . ... مخصوصا تا سالهای اول با شعر و موسیقی آموزش داده میشه.


کلا موسیقی اهمیتی زیادی تو این مدارس داره و بچه ها چند تا ساز رو یاد می گیرن. و البته ورزش هم خیلی مهمه و بچه ها رشته های ورزشی مختلف رو یاد میگرن تا متوجه بشند که تو کدومش استعداد دارن.


کار با دست، مثل بافتنی و نجاری، خیاطی ابتدائی و آشپزی به بچه ها یاد داده میشه. کلا به تخقیق و ... هم خیلی اهمیت داشته میشه. کتاب به اون شکلی که روتین هست ندارن و کتاباشون شامل جزوه هایی هست که معلماشون با دست خط خودشون نوشتند و توش نقاشی کشیدن. توی این مدارس خیلی به فصل ها و تغییرات جغرافیایی اهمیت داده میشه.


کلا شعار مدرسه احترام به ماهیت معنوی انسان و مراحل رشد کودکان و نوجوانان هست و خیلی تلاش می کنند که خلاقیت رو پرورش بدن. 


این مدارس توی 60 تا کشور دنیا هست و با همین متد از دوران مهدکودک پیش میرن تا انتهای دبیرستان. در نهایت هم فکر میکنم سطح دانش بچه ها هیچ تفاوتی با مدارس عادی نداره و برای ورود به دانشگاه مشکلی ندارن و هم سطح بقیه بچه ها از نظر سواد ریاضی و علوم و .... هستند. 



۷ نظر ۱۳ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۷:۲۷
صبا ..

یکی از خانم های هیئت علمی مون هست که خیلی خوش روو و همیشه داره می خنده؛ من باهاش سلام علیک دارم:)

امروز صبح داشتم از این شیر کوچولوها که واسه قهوه هست می ریختم تو لیوانم، اومد که گفت من شیر یادم رفته بیارم و میخوام از اینا بردارم، منم گفتم منم همینطور!

اتاقش همون روبرو هست، رفت شیر رو ریخت تو لیوانش و برگشت دستش رو دراز کرد که بده آشغالهای تو هم ببرم بریزم تو سطل زباله!  من با تعجب نه گفتم  و تشکر کردم! میگه مطمئنی؟!! تو دلم گفتم روم سیاه :)) دیگه چی؟؟!! 


جا داره اینجا یه سلامی هم بکنیم به هیئت علمی های دماغ سربالای مملکتمون :)))

-------------------

یکشنبه قرار بود تولد جفری و اما باشه، صبح هم پسر جنی مسابقه فوتبال داشت و مامان دوستش قرار بود بیاد دنبالش که با اونا بره.  ساعت 11 نشده بود که با دستی آویزان به گردنش برگشت. درد خیلی زیادی داشت. مامانش اما خیلی با آرامش برخورد کرد. اول زنگ زد به دوستش که ارتوپد بود و مشورت کرد و قرار شد یه کم صبر کنند و اگر دردش کم نشد، برن بیمارستان. همه اینها در حالی هست که جنی به سختی می تونه رانندگی کنه. ربع ساعت نگذشته بود که درد بچه خیلی زیاد شد و رفتن بیمارستان. من گفتم به من خبر بدید که چی شده، که دو ساعت بعدش گفتند استخوان مچش شکسته و ما داریم میایم خونه. 

بیشتر از یکساعت طول کشید تا اومدن خونه! من رفتم در را براشون باز کردم؛ دیدم کلی خرید کردن و یکی که پاش مشکل داره، اونم که دستش و سخته بیان تو! خلاصه اومدن تو و برای سولی مچبند آتل دار بسته بودن و هیچ نشانه ای از اینکه اینا بیمارستان بودن دیده نمی شد و بعد هم رفته بودن فروشگاه بغل بیمارستان واسه مراسم تولد خرید کرده بودن!!

جنی هم گفت دکتر گفته این شکستگی تو بچه ها خیلی متداول هست و 6 هفته بعد خوب میشه، خود سولی با اینکه درد داشت رفت چیزای مختلف (دوچرخه، پیانو و ...)  رو امتحان کرد ببین یه دستی می تونه یا نه! 

ساعت 5 هم جاناتان اینا اومدن و انگار نه انگار طوری شده، بچه ها بازی کردن.

سر شام که دوباره بحث های سیاسی کردن (در چنین مواقعی من حس میکنم عقب مونده ذهنی هستم :| ) و البته یه بحث دیگه ی بچه ها این بود که داشتن می گفتن تا حالا آنتی بیوتیک نخوردن!! (با این لحن که مثلا ما بگیم من تا حالا شیمی درمانی نشدم!!) و من به این فکر میکردم که من از 7 سالگی تا 17 سالگی م قوت غالبم پنی سیلین و آنتی بیوتیک بود :( 

سولی قرار بود عصر سه شنبه بره دیدن اجرای یه کنسرت مانندی با دوستش و شب هم خونه دوستش بمونه و با وجود شکستن دستش هیچ کدوم از این برنامه ها تغییر نکرد!! فقط مامانش چند تا بروفن براش گذاشت و گفت در صورتی که لازم داشتی می تونی بخوری. 


من هیچوقت مامان نبودم! ولی مامانای ایرانی در چنین مواردی همینقدر راحت میگیرن آیا؟ 

-----------------

تعطیلات پاییزه مدارس این هفته شروع میشه! تقریبا 10 هفته میرن مدرسه و 2 هفته تعطیلن. یعنی اصلا از مدرسه خسته نمیشن. به عنوان یه بچه مدرسه ای! اینکه بدونی فقط قراره 10 هفته بری و بعدش تعطیلی داری حس خیلی خوشایندی هست.

۱۳ نظر ۲۰ فروردين ۹۸ ، ۰۶:۴۵
صبا ..

یک روز ساعت 5:30 رفتم تو آشپزخونه، شوآن گفت میخوام شام بخورم. الانم که اینجا تابستون هست و آفتاب وسط آسمونه تو اون ساعت :)  منم کلی متعجب شدم. همیشه میدیدم بچه های چینی شام هم دانشگاه می خورن ولی خب 5:30 خیلی زود بود!!

 دیگه من شروع کردم سوال پرسیدن و شوان هم جواب داد:)


تو چین معمولا ساعت 12 ظهر ناهار میخورن و ساعت 6 عصر شام. صبحانه رو هم بلافاصله بعد از اینکه از خواب بیدار شدن میخورن که معمولا میشه ساعت 6 تا 8. و بعد از 6 عصر هم دیگه چیزی نمیخورن مگر مثلا یه لیوان شیر. شب ها هم معمولا ساعت 11 -12 میخوابند و پیرهاشون ساعت 10.


بعد من رفتم سراغ ساعت کاری:

اداره ها و شرکت ها از ساعت 8 تا 5 هستند ولی کسی معمولا زودتر از رئیسش نمیره خونه و بخاطر همین اغلب شرکت ها تا ساعت 9-10 سرکار هستند و اضافه کار هم بهشون تعلق نمیگیره و فقط اگر روزهای تعطیل برن سرکار اون روز پول بیشتری میگیرن. 


مدرسه ها از ساعت 7 یا 7:30 و قبل از شروع اداره ها شروع میشن، چون بچه ها باید زودتر از والدین مشغول بشند. 

مدارس در چین سه مقطع هست. 6 سال ابتدایی، 3 سال راهنمایی و 3 سال دبیرستان. مدارس ابتدائی تا ساعت 4 و 5 هستند. دبیرستانها بخاطر اینکه برای کنکور آماده میشن معمولا کلاس اضافی دارند و تا حتی بعد از شام هم برمی گردن مدرسه و تا ساعت 9-10 شب کلاس دارند و خیلی اوقات روزهای تعطیل و کلا تعطیلی زمستانی و تابستانی هم بچه ها کلاس می روند. والدین چینی خیلی روی مسائل درسی بچه ها حساس هستند و کلاس های فوق برنامه و ... زیاد می فرستنشون. توی محوطه و زمین های بازی این روزها کمتر بچه ای بازی میکنه، چون بچه ها فقط کلاس می روند و درس می خونند. 

مدرسه ها یک ماه برای سال نو چینی که میشه اواخر ژانویه یا اوایل فوریه تعطیل هستند و اسمش تعطیلات زمستانه هست و برای این مدت هم یه تکلیف مختصر دارند (شبیه پیک نوروزی) که والدین خیلی تاکید دارن که حتما بچه ها انجامش بدن و اصولا با تذکر دادن تکلیفت رو نوشتی تعطیلات رو بهشون کوفت می کنند :))) تعطیلات تابستان هم دو ماه هست که بچه های دبیرستانی اون موقع هم کلاس می رن و درس میخونند. برای قبولی در دانشگاه هم در امتحانی مشابه کنکور ایران شرکت می کنند و بر اساس نمره اون امتحان سطح دانشگاه و رشته ای که می تونند بروند تعیین میشه و نمرات دبیرستان هیچ نقشی تو اون امتحان ندارد.


مدرسه تو استرالیا دو مقطع داره ابتدائی و دبیرستان که هر کدوم 6 سال هست. مدارس ابتدائی از ساعت 9 شروع میشن تا ساعت 3. کل دوره ابتدائی هیچ امتحانی نداره. ولی برای ورود به دبیرستانهای خوب باید آزمون ورودی شرکت کنند و مصاحبه داره. اینجا تو دبیرستان رشته خاصی ندارند و 4 سال اول دبیرستان مدرسه براشون انتخاب واحد میکنه و کلاس 11 و 12 دانش آموزان می تونند براساس علایق شون و رشته ای که میخوان تو دانشگاه ادامه بدن درس هاشون رو انتخاب کنند. یعنی همه لازم نیست شیمی و فیزیک و ریاضی بخونند. اینجا مدارس 4 ترم دارند و تقریبا هر سه ماه یکبار دو هفته تعطیلات دارند. که تعطیلات بهاره و پاییزه و ... هست. تعطیلات تابستان هم 6 هفته هست که اینجا میشه از اواسط دسامبر تا  آخر ژانویه. توی ایالت ما سال تحصیلی مدارس 30 ژانویه شروع شد. که چهارشنبه هم بود. یعنی صبر نمیکنند که اول هفته یا ماه فصل بشه که سال تحصیلی رو شروع کنند و طبق تقویم آموزشی پیش میرن. توی تعطیلات مدارس کلیه کلاس های متفرقه تعطیله! یعنی اگر بچه مثلا بعد از مدرسه ش می ره کلاس پیانو تو تعطیلات بین ترم و تعطیلات تابستانه کلاس پیانوش هم تعطیل هست و اون زمان فقط مخصوص بازی کردن و سفر رفتن هست.اینجا خیلی پیش میاد که بچه ها برن خونه دوستاشون شب بخوابند! 


برای قبولی در دانشگاه هم نمره های سال آخر دبیرستان که شبیه امتحان نهایی هست اهمیت داره. و هر دانشگاهی با توجه به رنکش فقط از یه حدی بالاتر رو قبول میکنه.

در حالی که بچه های دبیرستانی تو چین تا ساعت 9-10 شب مدرسه هستند اینجا بچه های دبیرستانی ساعت 9 می خوابند!


و من یادمه خودم وقتی دبیرستان بودم چون تا ساعت 4-5 مدرسه بودم و روزی 2-3 تا امتحان داشتم. گاهی ساعت 2 نصفه شب بیدار میشدم  که تمرین فیزیک و شیمی بنویسم:|


یه دوستی هم از نروژ وسط این بحث آموزشی وارد شد و اطلاعات دقیقی نداد، فقط گفت که وقتی من دبیرستان بودم نصف بچه های کلاسمون اصلا نمیخواستند برن دانشگاه و میخواستند برن یه جا کارآموزی و بعد برن سرکار. گفت برای وارد شدن به دانشگاه تو رشته های مهندسی کافیه که نمرات دبیرستانت کمی از متوسط بیشتر باشه ولی برای رشته های پزشکی باید نمرات خیلی خیلی بالایی داشته باشی که به همین علت اغلب نروژی ها میرن یه کشور دیگه پزشکی میخونند و بعد بر میگردن چون قبولی تو رشته های پزشکی خیلی سخته. فارغ التحصیل شدن از دانشگاه اونجا خیلی سخته و مثلا ورودی ایشون 100 نفر بودن که تا سال دوم شده بودن 50 نفر و تا فارغ التحصیلی بازم کمتر شده بودن. 


------------------------------------

دیروز با شوآن و یه دوست دیگه ش رفتیم میتاپ :) و کلی در مورد مسائل فرهنگی و ... حرف زدیم. 

در مورد ایران و مدرسه هامون که جدا هستند و مدل ازدواج کردنمون و حجاب اجباری و ... که میگم کم مونده شاخ در بیاره :))

ولی خب خوبی ش این هست که تونستم واسش جذابیت ایجاد کنم و هر سری میره سرچ میکنه و یه چیزایی میخونه.

از نظرش دخترای ایرانی خیلی خوشکلن :)


دیروز تو قطار که بودیم شوآن گفت خیلی پیش میاد که دانش آموزا و دانشجوهای چینی خودشون رو پرت کنند روی ریل قطار و خودکشی کنند بخاطر فشار بیش از حدی که روشون هست :|



منبع: سخنان شوآن :)

۱۳ نظر ۲۹ بهمن ۹۷ ، ۱۴:۴۰
صبا ..

مادر جنی یه ویلا جنوب سیدنی داره و جنی چند بار بهم گفته بود یه بار بهت میگم که بیایی اونجا :) جمعه من دانشگاه بودم که مسیج داد ما خونه بوندینا هستیم و تو و سین هم می تونید بیاین پیش ما و شنبه شب هم بمونید :) منم با سین هماهنگ کردم و البته دوتا میتاپ هم قرار بود برم و اونا رو هم کنسل کردم و قرار شد بعداز ظهر شنبه تا صبح یکشنبه بریم ویلای مامان جون ؛) 

با قطار به اندازه ۴۰ دقیقه باید می رفتیم به سمت جنوب و بعدش هم با فری می رفتیم بوندینا. فری ش شبیه مینی بوس قدیمی ها بود که می رفت دهات😀 و یکی هم می اومد تو کرایه ها رو جمع می کرد! ولی همه چیز واسه ما جدید بود.

خلاصه رسیدیم ویلای مامان جون و عجب ویلایی بود قشنگ ۲۰ متر با اقیانوس فاصله داشت و ویوی پنجره ش محشر بود و تو خونه هم بسیار چیدمان زیبا و لاکچری داشت و همه دیوارها از نزدیک زمین تا نزدیک سقف پر بود از تابلوی نقاشی. 

ویلا دو تا ساختمون مجزا بود و اتاق من و سین ساختمون پایین بود! ساختمون پایین دو اتاق خواب و سرویس بهداشتی بود که تو هر کدام ۴ تا تخت به صورت دو طبقه و چراغ مطالعه و آینه دیواری خوشکل و کلی مخلفات دیگه بود! 

جنی و جاناتان و بچه هاشون و دوست لی لی که کلا میشدن ۶ تا بچه ۱۰ تا ۱۶ سال بودند. یه کم که نشستیم گفتن خب بریم شنا! هوا ابری و بادی بود😐 و یه نم بارون هم گاهی می اومد. ما هم گفتیم خب الان که یخ میزنیم ! دیگه کار داشت به شرط بستن میرسید که قبول کردیم و رفتیم و البته اولش از شدت سرما جیغ زدیم ولی خب زود عادی شد. 

دو _سه تا کایاک کوچیک داشتن که سوار شدیم  و موج زد و تا مرز غرق شدن رفتیم 😀🙄  و خودشون هی شنا کردن و شنا کردن و شنا کردن! یه توپ داشتن تو آب باهاش بازی میکردن بعد موج میزد میرفت اون وسطای آب؛ اینا شنا می کردن میرفتن می آوردن یه جا که استفانی اندازه ۲۰۰۰ متر شنا کرد!  

جاناتان هم منو آماده می کرد که با سگش روبرو بشم😕 آخه من فوبیای حیوانات دارم و پیشرفتم تا الان این بوده که چند بار به جفری دست زدم.

دیگه کم کم بارون زیاد شد و برگشتیم خونه.

ما شام با خودمون برده بودیم و اونا هم شام درست کردن و شام خوردیم. بچه های جاناتان بحث رو کشوندن به فمنیزیم و بازار کار و ... فقط باید میدیدن که پسر ۱۲ سالش چطوری بحث و استدلال میکرد و ما دهانمون از تعجب باز مونده بود. وقتی جاناتان باشه کلا یه کم بحث مذهبی هم داریم همیشه.

بعد هم رفتیم سراغ بازی های بچه ها؛ کلی کارت داشتن و آشا (پسر جاناتان) یه بازی رو سعی کرد برامون توضیح بده من که میخواستم گریه کنم بس که نمی فهمیدم چی میگه :| 

دیگه نمی دونم چی شد که رفتیم اون ور نشستیم؛ تو ویلا پیانو بود و جاناتان هم شروع کرد به گیتار زدن و بچه ها هم چند تا ترانه رو همخوانی کردن خیلی قشنگ بود خیلی زیاد.

طبق قانون ساعت ۹ کم کم بچه ها خوابیدن.

تمام شب بارون شدید بود و وقتی هم صدای بارون قطع میشد صدای موج ها می اومد و من فکر می کردم چطوری باید از خدا بخاطر این همه عشق و محبت و احساس امنیت و زیبایی تشکر کنم. آدم هایی که غریبه هستند ولی همه تلاششون رو میکنند که بهت عشق و محبت و امنیت بدن.

صبح من و سین پا شدیم رفتیم یکساعت پیاده روی و از زیبایی ها لذت بردیم. وقتی برگشتیم همه بچه ها بیدار بودن و داشتن بازی می کردن و استف هم داشت صبحونه درست می کرد واسشون؛ تست فرانسوی؛ برای ما هم درست کرد. از شب قبل هم قرار بود جاناتان صبحانه بهمون پنکیک بده که وقتی بیدار شد اونم رفت سراغ پن کیک درست کردن و با شربت (شیره) افرا !! خوردیم که خیلی عالی بود. 

پیشنهاد دادن که بریم صخره های اطراف رو ببینیم و جاناتان گفت که ما رو تا ورودی پارک ملی می رسونه موقعی که میخواست سوار ماشین بشه به من میگه به بابات نگو که سوار ماشین یه مرد استرالیایی که پیژامه تنش بود شدی !!😀 گفتم بابام در جریانه و باید آماده باشه که وقتی رفتم ایران خودمم با پیژامه برم بیرون!! بعدش یه نگاه بهش کردم میگم بدون کفش؟؟؟!! میگه من فقط میخوام رانندگی کنم کفش لازم نیست😀 و اینجوری بود که اوج استرالیایی بودن رو به نمایش گذاشت.

از ورودی پارک ملی ۳ کیلومتر راه بود تا صخره ای به نام "کیک عروسی" که یه صخره سفید مستطیل شکل خیلی بزرگ لب اقیانوس بود ولی مسیر ۳ کیلومتری تا رسیدن به اون صخره بسیار زیبا و چشم نوازتر بود از دید من. این پیاده روی و دیدن صخره ها پایان خیلی قشنگی بود برای آخر هفته ای که جنی و خانوادش برامون ساختند.

و من واقعا ناتوانم در شکرگزاری بخاطر این همه زیبایی و عشق و محبت در کنار هم.

۱۱ نظر ۱۷ دی ۹۷ ، ۱۶:۲۳
صبا ..

اولین جشن کریسمس امسال مربوط به دانشکده مون بود که 30 نوامبر  تو کافه ساختمان خودمون برگزار شد و جشن شون ساعت 3 تا 5 بود و برای این جشن  ایمیل اومده و ثبت نام کردیم. ساعت 3 کم کم وارد کافه شدیم و یه سری نوشیدنی رو میزای اون ته بود و طبق معمول همیشه که هر ملیتی میره سراغ دوستای خودش، بچه های ایرانی هم رفتن سراغ خودشون و خب جمعیت ایرانی دانشکده ما هم کم نیست و من با کلی چهره جدید آشنا شدم. بعد همینجوری که وایساده بودیم و حرف میزدیم یه سری فینگر فود رو با همون سینی فِر می اومدن می گذاشتن رو میزها. بعدش هم یکی اومد گفت من مسئول ریسرچ کل دانشکده هستم و می خوام از چند تا پروژه برتر تقدیر کنم و چند تا اسم خوند و یه جایزه هایی بهشون دادن و باز ما با هم حرف زدیم و بعدش برگشتیم سر کار و زندگی مون :)


دومین جشن که خیلی قرار بود رسمی برگزار بشه و شونصد بار برامون ایمیل دعوتنامه ش اومده و بعدش هم شونصد بار ایمیل یادآوری ش اومده بود، 12 دسامبر تو یه هتل نزدیک دانشگاه برگزار شد. میزبان تحصیلات تکمیلی کل دانشگاه بود. ساعت 6 تا 8:30 مراسم بود. ما از ساعت 6 خیلی شیک و مرتب رفتیم. این سری نوشیدنی الکلی هم قرار بود سرو بشه و بخاطر همین ووچر نوشیدنی داشتیم و بعد از ورود هر کی میخواست می رفت سمت کانتر نوشیدنی و بعد وارد سالن هتل می شدیم. یک سالن خالی بود ، با میزهای کوچیکی در نقاط مختلفش. یه سری کلم و هویج و خیار خرد شده گذاشته بودن رو یه میز که می تونستی بری واسه خودت بکشی و بعدش هم دوباره با فینگرفود (که شامل یه ساندویج 2*2 سانت برگر و  سمبوسه 2*2 گیاهی ) پذیرایی کردن و پذیرایی شون هم به این شکل هست که دستمال می گیرن جلوت و اون فینگرفود رو می گذاری تو دستمال و می خوری. ما هم هی واسه خودمون رفتیم تو بالکن و برگشتیم و دوباره با بچه های ایرانی حرف زدیم و ... . وسطش هم یکی اومد یه سخنرانی 10 دقیقه ای کرد و تشکر کرد و رفت. یه ووچر دیگه هم داده بودن که اولش بچه ها می گفتن اون واسه شام هست ولی بعدش کاشف بعمل اومد که جهت مفرح سازی فضا قرعه کشی می کردن و به شماره ووچر جایزه میدادن. خلاصه که همون فینگرفود ها هم شام بود و کریسمس پارتی رسمی شون هم به همین شیوه تموم شد. در مورد تزئینات سالن هم فقط یه درخت کریسمس زشت گوشه سالن بود که اینقدر نور اطرافش بد بود که عکساش هم خوب نمیشد.


سومین جشن مربوط به اسکول (اسکول رو چی بگم به فارسی؟ تو دانشگاه شیراز ما می گفتیم بخش) ما بود. قبلا واسه هالوین هم جشن گرفته بودن. ساعت 2:30 تا 3 روز 14 دسامبر بود. آشپرخونه تزیین کریسمسی مختصری شده بود (البته از اول دسامبر تزئینات بود) و روی میزها رو با چند شیرینی و شیرینی زنجبیلی مدل کریسمسی پر کرده بودن و رفتیم از خودمون پذیرایی کردیم و اومدیم.


چهارمین جشن که من اصلا ازش خبر نداشتم مربوط به سنتر ما بود اونم همون 14 دسامبر بود ساعت 4:30 اینا بود، آقای لی گفت پاشو بریم کریسمس پارتی ! گفتم من ایمیلی نگرفتم واسه این که! گفت رجیستر نمیخواد و سوپروایزرت الان دعوتت کرد دیگه. منم دلم نمی خواست واقعا دیگه به این مراسم های پرشور!! برم و همون موقع نرفتم. بعد شوآن اومد گفت بیا بریم. منم وسوسه شدم و رفتم. این تو یه کافه یکی از ساختمون های دیگه دانشگاه بود. ووچر نمیخواست، نوشیدنی الکلی و غیرالکلی تا هر چی دلت میخواست سرو می شد، و با پیتزا هم پذیرایی کردن. (با همون سینی فِر :) ) یکی از استادا هم دو دقیقه حرف زد و آرزوی موفقیت کرد. سنتر ما ایرانی نداره و دیگه نشستم با شوآن حرف زدن و تازه یادم اومد که همه دوستان چینی تک فرزند هستند و هیچ خواهر و برادری ندارن. دلم براشون سوخت :| البته شوآن گفت یکی دوتا از بچه ها داداش دارن. دیگه یکی از بچه ها هست خیلی فسقلی و کم سن می زنه، شوآن گفت خودش دوقلو داره، اصلا باورم نمیشد!! ازش پرسیدم مگه خودت چند سالت هست، گفت من 28 ساله م هست، دوقلوهام 7 ماهه ن. یه دختر و یه پسر :) مثل اینکه مرسوم هست بین شون که آقاهه یا خانمه بره درس بخونه و دوباره برگرده چین و این همکلاسی هم الان خانمش و بچه هاش چین بودن. 

شوان هم گفت دوست پسرش چین هست و بعدا که برگرده احتمالا ازدواج میکنند و کلی هم شاکی بود که مادر پسره خیلی کنترلش میکنه و پسره خیلی گوش به حرف مامانش هست :) بهش گفتم تو اکثر فرهنگ ها همچین چیزی هست و خیلی خوشحال شد که فقط خودش این مشکل رو نداره. دیگه در مورد روش های ازدواج کردن و ... هم حرف زدیم و کلا بحث فرهنگی کردیم و خیلی هم منو تشویق کرد که یه دوست پسر خارجی بگیرم :)))))  این قسمت حرف زدن با شوان خیلی خوب بود و راضی بودم که رفتم کریسمس پارتی.



فردای مهمونی 12 دسامبر من به جنی گفتم که دیشب تو هتل فلان کریسمس پارتی دانشگاه بود و چقدر بیخود بود :)) چرا واقعا؟  که خودش تک تک پرسید، اینجوری بود و اونجوری بود؟ و... گفتم دقیقا همینجوری که میگی بود! گفت خب مدل مهمونی های استرالیا همینه، میری یه جا وایمیستی، نوشیدنی ت رو میخوری و حرف می زنی و شام هم فینگرفود میدن :|  دیگه براش گفتم ما تو مهمونی اینجوری مون گروه موسیقی دعوت میکنیم. کلی مسابقه و تئاتر خنده دار داریم. میشینیم سرمیز غذا میخوریم و خیلی شادی میکنیم. دیگه بحث فرهنگی کردیم که فرهنگ استرالیا کلا غیر رسمی هست و درسته برگرفته از فرهنگ انگلیسی هست ولی اون رسمیت که تو فرهنگ انگلیسی هست اینجا نیست ولی آروم بودن و بی هیجان بودنش هست. 

یه جا ازم پرسید گفت مثلا تو فرهنگ شما مهمونی که میرید خیلی شادی میکنید و خیلی مثلا می رقصید تا حد زیاد رو یه اصطلاح واسش دارید؟ من هر چی فکر کردم فقط یادم اومد که می گیم بریم "بترکونیم" و همین رو براش توضیح دادم و گفتم نسل جدید میگن البته (همچین کلمه ای تو ادبیات فارسی داریم؟؟)  گفت ما هیچ وقت به همچین کلمه ای نیاز نداریم چون اصلا چنین چیزی نداریم. استرالیایی ها خیلی الکل مصرف میکنند؛ دلم می خواست بگم والا ما بدون الکل هم از شما خوشحالتریم :)) خوو اون الکل ها رو پس واسه چی می خورین؟! :) 

در مورد فرهنگ لباس پوشیدن هم حرف زدیم. اینجا کلا لباس رسمی تن آدم ها کم می بینی، ما یه اصطلاح خانوادگی داریم با عنوان تاپ و تومون :) اینجا کلا در همه مجامع به شدت غیررسمی می پوشند و با همون تاپ و تومون هستند :)) و اکثرا دمپایی انگشتی پاشون هست، حتی من خودم دیدم که پابرهنه هم میان مثلا فروشگاه یا پشت فرمون می شینند و آدم های بدبخت و کلاس پایینی هم نیستند این پاپتی ها :)) کلا هر جور عشق کنند میان تو خیابون و مثلا جنی می گفت مثلا کنسرت هم که بری تو اپرا هاوس انتظار میره که همه با لباس رسمی باشند ولی تو 20 سال گذشته فقط 50% با لباس رسمی هستند و بقیه هر جور راحتن. گفتم که ما هم زن هامون تا سر کوچه هم که میرن بدون آرایش نمیرن !! و واسه همین اینجا واسه مون عجیبه گاهی :| و البته همیشه واسه لباس پوشیدن معظل داریم و نمی دونیم چه لباسی مناسبه. 

البته من فهمیدم جدای از لباس، کفش دیگه اصلا واسشون مهم نیست. یعنی اگر خیلی هم شیک لباس بپوشند ولی در نهایت یک کفش کهنه و خاکی و بی ربط می پوشند و کاملا هم اوکی هست. کلا تو زندگیت یه جفت کفش داشته باشی کافیه.

تو پرانتز بگم: چند روز پیش جنی یه کفشی نشون دادم، کفش زنانه مشکی مدل عروسکی که روش یه بند میخوره و دو سانت پاشنه داشت. گفت این کفش رو 27 سال هست که دارم !!!!!!! و الان بند روش کنده شد بود :|  پرانتز بسته.


در مورد فرهنگ کاری هم استرالیا ادعا داره که محیط های کاری هم غیررسمی هستند، یعنی تو کارگاههای که من میرم خیلی میگن مثلا با مدیر بالادستی تون روابط دوستانه باید داشته باشید و ... ویه جورایی رو اینکه سلسله مراتب تو 2-3 تا سطح بالاتر و پایین تر خیلی مفهوم نداره مانور میدن ولی جنی گفت بیشتر نظری هست تا عملی! 

۱۶ نظر ۲۵ آذر ۹۷ ، ۰۹:۴۸
صبا ..