غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۳۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ماجراهای کاری» ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۵۲
صبا ..

از کرامات جناب معاون این هست که هر کاری که به ما مربوط هست رو وقتایی که شأن نزول فرمودند در دفترشون، طوری دستور میدن که انجام نشه و کارهایی که اصلا به ما مربوط نیست و انجام شدنش خلاف قانون هست براحتی انجام میشه.


یکی از شاهکارهاشون تو هفته گذشته این بوده: 

یک سری پرونده داریم که یه سری فرم ثابت روشون قرار می گیره و ما این فرم های ثابت رو خودمون پر میکنیم بر اساس محتویات پرونده و جناب معاون امضا می کنند. یه روز من سرمای زشتی خورده بودم و خیلی بی اطلاع صبح سرکار نرفتم، یکی از همکارا هم همون روز صبح اطلاع داده بودن که دو ساعت دیر میان؛ جناب معاون هم اصولا شبیه شهاب سنگ هستند و یهو تو آسمان اداره بارش میکنند! بعد همکار آقا اون روز صبح خودش تنها بوده و 30 تا از همون پرونده هایی که روشون فرم قرار داره رو میز همکار بوده و! فرم ها هم خالی! بودند، خودش تنها هم خیلی کاری از دستش بر نمی اومده که میگه بگذار لااقل امضای این پرونده ها رو بگیرم تا کارا یه کم جلو بره (طبق شناختی که از رئیسش داره :)))  ). بعد 30 تا پرونده رو با فرم خالی شون می فرسته اتاق جناب معاون و 10 دقیقه بعد پرونده ها با فرم های امضا شده برمیگرده !!! بعد از نیم ساعت یک پرونده دیگه رو جناب معاون می فرسته اتاق ما و میگه این یکی رو یادتون رفته فرمش رو پرکنید :|  پرش کنید تا امضاش کنم!! 


بعد ملت شریف ایران دنبال 9 میلیارد دلار و دکل و خود خلیج فارس و دریای خزر می گردن!  نمی دونند که آقایون اصلا نمی دونند چی رو  چرا امضا میکنند!؟


البته طبق اون چیزی که ما از جناب معاون می بینیم گاهی اوقات خوب میدونه چی رو باید امضا کنه و  البته که مشت نمونه خروار هست :(



۱ نظر ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۴
صبا ..

اول خبر خوش رو بدم:) 

جناب معاون داره جا به جا میشه و من اینقدر خوشحالم که نگو. یه شهر به آسایش می رسند  به شرطی که قضیه دیو چو بیرون رود فرشته درآید نشود ;) البته جناب معاون از نظر برخوردی و اخلاقی دیو نبودند ولی از نظر عملکرد از نظر من فراتر از دیو بودند! به نحوی که معادل الهه گان وجدان و مسئولیت پذیری و سواد و دقت در اساطیر ایرانی، یونانی و حتی مصری قلمداد می شدند :))  


------------------

امروز خیلی شلوغ بود؛ خیلی ها! از اون روزهایی که من ظهر فکر میکردم از جنگ تن به تن برگشتم بس که فشار زیاد بود. دو ساعت اول هم اون یکی همکار نبود و دیگه واویلا.


-همون اول صبح یکی از ارباب رجوع های ثابتمون که ( جایگاه ویژه ای در مسابقات پاتیناژ کردن روی اعصاب ما دارند ) حاضری شون رو زدند و جلوس کردن، این بنده خدا می دونه که من از خودش و خانوادش خوشم نمیاد!! هیچ حرف خاصی نزد! بعد یک نفر دیگه اومد و به احترام همکارآقا نشست و این دو تا شروع کردند به صحبت و ما هم رو دور تند سر و کله زدن با ملت شریف! دیگه همکار آقا شروع کرد ریز ریز غر زدن که سرمون رفت، وای چقدر حرف میزنند و ... منم یه نیم ساعت دیگه تحمل کردم دیدم نه کوتاه بیا نیستند! دیگه گفتم بهتره جلسه تون رو همین جا تموم کنید و میدون رو بدین دست ما! بعد طرف پررو پررو برگشته میگه یه کم دیگه مونده من مشاورم از ایشون تموم بشه مراعات کنید تا تموم بشه!!!!!!!!! 



- یه خانمه دیگه که باز خودش و خانوادش ارباب رجوع مون هستند و فکر میکنند طاق آسمون باز شده اینها افتادن زمین! 100 بار رفت و اومد گفت کار من چی شد؟ دیگه من بعد از 100 بار گفتن چشم! کارتون تموم شد خودمون صداتون می کنید! صدام در اومد گفتم خانوم شما یه نونوایی ساده که میرید این همه غر می زنیدف خب اندازه یه نون گرفتن حداقل صبر کن!  یه پشت چشمی نازک کرد و رفت! چند دقیقه بعدش همکارآقا رفته بیرون به اونم گفته بود چی شد چی شد؟! همکار آقا باز قضیه نونوایی رو گفته بود! بعد خانمه میگه از صبح تا حالا یه لیوان آب خنک بهمون ندادید چطور صبر کنیم؟

یعنی اینو که گفت ما دیگه حرفمون نیومد!  آخرش همکار آقا میگفت برم بهش بگم ببخشید با نسکافه و آب میوه ازتون پذیرایی نکردیم!! 


-  نزدیک ساعت 12 بود و من دیگه علائم له شدگی درونم پدیدار شده بود! نه تنها من، اون یکی همکار هم که تازه ساعت 10 اومده بود کلافه و خسته شده بود! بعد یکی اومده تو رو به ایشون میگه چقدر صبر کنم خسته شدم! همکار بهش میگه همه مون خسته شدیم! بیرون باشید کارتون که تموم شد صداتون میکنیم! میگه شما هر روز این همه کار میکنید ما عادت نداریم یه روز که میاییم اینجا بیشتر خسته میشیم وصبر نداریم!! کار ما رو زودتر راه بندازین!


- و 30 تا مورد مشابه دیگه.



۳ نظر ۳۰ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۶
صبا ..
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۰۰
صبا ..
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۷ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۱۸
صبا ..
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۶ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۵۱
صبا ..
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۶ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۵۷
صبا ..
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۶ آذر ۹۶ ، ۱۲:۱۹
صبا ..
دیروز سرما خورده بودم و سرکار متاسفانه مشهود بود که حالم خوب نیست.

همکار می فرمایند من بهت غبطه می خورم که اینقدر حالت بده که وقتی رفتی خونه مستقیم می تونی بری بخوابی ولی حال من اونقدرا بد نیست و باید برم خونه وسایلم رو جمع کنم و برم شهرستان :|  

و از نشانه های خوشبختی این است که مریضی ات هم مورد حسادت است چه برسد به خوشی هایت :)

۱۱ نظر ۰۳ آذر ۹۶ ، ۲۱:۵۵
صبا ..

چند روز پیش یه خانم اومده بود متولد ۱۳۴۲؛ تیپ خوب و برخورد خوبی هم داشت. ولی در تمام لحظات و حرفاش و گام هاش یه پیرزن تقریبا ۷۰ ساله  که مادرشم بود در حال مانیتور کردن و همراهی شون بود!! یه جورایی این احساس به من القا میشد که  باید مواظبش باشه !! من همش فکر می کردم خانمه مریضه!!! دیگه  تو رفت و آمد اینا به اتاقمون گفتم لطفا اونی که کار داره فقط بیاد تو اتاق؛ تو دلم گفتم لژ خانوادگی نداریم خوووو.


امروزم ساعت ۱۱:۳۰ یه خانم ۳۳ ساله بچه بغل و پتو پیچ(بچهه ۴ سالش بود) به همراه مادرش اومده بود. گفت لازم بوده بچه رو هم بیارم؟ گفتیم نه!! گفت الان طفلک رو از تو خواب بلند کردیم آوردیم!! گفتم بیرون منتظر باشن؛ نیم ساعت بعد من صداشون کردم که یه فرمی رو اصلاح کنند ؛ دوباره هر سه نسل با هم اومدن تو اتاق!!بچهه بیدار بود و تو بغل مامانش و همچنان پتو پیچ!! مادر بزرگه گفت عینک ندارم؛ مامانه خواست بنویسه؛ ولی بچهه بغلش بود و سختش بود؛ به بچهه نگاه کردم و گفتم خاله از بغل مامانت چند دقیقه بیا پایین تا کارتون راه بیافته و زود برید. مامانه یه جوری نگام کرد!! در کسری از ثانیه از ذهنم گذشت نکنه بچهه معلولیتی؛ عقب موندگی چیزی داره؛ وای من چی بهش گفتم؟!! واسه همین ساعت ۱۱:۳۰ از تو خواب پتو پیچ آوردنش و .... که یهوو بچهه گفت بذارم زمین و خودکار رو میز منو برداشت و شروع کرد به شلوغ کاری!! 


پ.ن: می دونم من چند دقیقه فقط اینا رو می بینم و ممکنه این رفتار دلیل خاصی داشته باشه؛ ولی تعداد والدین معلول بار آور دور و برمون زیادن؛ بیایید فرزندانمون رو با حمایت های افراطی مون معلول بار نیاریم!!



پ.ن۲: اگر تمایلی به خوندن ماجراهای کاریم دارید و من می شناسمتون و ایمیل معتبر یا وبلاگ معتبرتر دارید ؛) بهم بگید.

۵ نظر ۰۷ آبان ۹۶ ، ۱۵:۲۲
صبا ..