غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۸ ثبت شده است

سلام دوستان گلم.


ببخشید کامنت ها رو جواب ندادم. گفتم یه پست بگذارم همه چیز رو توش توضیح بدم.


اول اینکه گوشیم چند وقت پیش از دستم افتاد و ال سی دی ش سوخت، البته نه همون لحظه، بلکه هر روز سایه تاریکی که روی صفحه ش بود بزرگ و بزرگتر شد. وقتی بردمش در مغازه و نشون دادم گفتم تعویض ال سی دی میشه 225 دلار!! که من اصلا حاضر نبودم چنین پولی رو بدم واسه یه ال سی دی، دوستان پیشنهاد دادن که اسکرین ش رو خودمون عوض کنیم و تا حالا با 60-70 دلار جمع شده و البته که هنوز کامل درست نشده، فعلا گوشی زهرا دست من هست با دسترسی محدود! اعتراف می کنم بدون گوشی فرقی با مرده نداری!! یعنی کلیه راههای ارتباطی ت با دنیا قطع میشه. اینجا که اگر یه جای جدید هم بخوای بری تقریبا غیرممکنه! 

برای من کتاب خوندن و فیلم دیدن و خانواده ام و مقدسات و بانک و ساعت و ... همه در گوشی خلاصه میشه!! 

و البته لب تاپ خودم هم سرناسازگاری گذاشته و  اصلا تو هیچ زمینه ای همکاری نمی کنه!! واسه همین فقط پیاماتون رو می تونستم بخونم!


---------------------

از ماه رمضان بگم.


فکر کنم دیگه نتونم روزه بگیریم و حسابی آب و روغن قاطی کردم و فکر میکنم هفته پیش هم که اصلا حال روحی م خوب نبود تحت تاثیر وضعیت گوارشی و به هم ریختگی هورمونی هم بود!


اما از تجربیات رمضان اینجا:


انجمن مسلمین دانشگاه یکی دوبار در هفته افطاری می ده، و حس خیلی خوبی داشت. هر سری هم یه کشوری اسپانسر میشه البته می دونید که بجز ایران :)


یه محله ای هست کلا ماه رمضان بازارچه خیابانی داره و بعد از افطار انواع غذاها سرو میشه، البته من نرفتم و میگن خیلی شلوغ هست و خیلی هم زنده.


جنی میگفت جاناتان گفته شاگردهای مسلمون من هم تو مدرسه روزه هستند، کلاس پنجم و ششم هستند.


هفته پیش رفتم تو آشپزحونه که آب بخورم آقای لی گفت شما که گفتید آب هم نمی تونید بخورید!! گفتم بله! هیچی نباید بخوریم و بنوشیم ولی من روزه نیستم! بعد خیلی تعجب کرد، دیگه وایسادم یه سری احکام رو واسش توضیح دادم و به سوالاش جواب دادم و بعد رفتم. 

یکی از بچه های گروه هم اون روز ازم پرسید کی شام می خورید! گفتم بعد از غروب آفتاب. بعد فرداش دید من دارم ناهار می خورم! قیافه ش شبیه علامت سوال بود!! تو جلسه امروز باید برم شفاف سازی کنم :))


دیروز هم رفته بودم میتاپ، همون اول با یه دختره که خیلی خیلی شیک بود شروع کردم به صحبت! 

*: جمله دومش کجایی هستی؟ 

ایرانی! 

*: روزه ای؟ . گفتم نه امروز روزه نیستم. تو کجایی هستی؟ گفت اندونزیایی هستم. توریست بود. جراح بود! سال دیگه قرار بود بیاد سیدنی کار کنه اومده بود یکی - دو ماه بمونه که دستش بیاد چی به چی هست.

عصر سر ایستگاه قطار وایساده بودیم داشتیم حرف می زدیم، دوباره بحث مون رفت به روزه! من اون موقع تازه ازش پرسیدم که مسلمونی یا نه! که گفت آره و اکثر میتاپ ها رو هم با روزه میرم!! بعد یه دختر چینی بود کنارمون یه کم سوال در مورد روزه پرسید. اولش که میگه وای خیلی وزن از دست میدین و دل درد می گیرد و ... بعدش که دختر اندونزیایی میگه روزه فقط نخوردن و نیاشامیدن نیست و ...  بعد میگه فکر کنم روزه برای پوست خوب باشه :)) یعنی قیافه من و اون دختر اندونزیایی رو باید می دیدی!! کلا هیچ درکی از معنویت و دین و مسائل غیردنیایی ندارن! 


چند روز پیش هم شوآن گفت می تونم یه سوال ازت بپرسم! داشتم لیوانم رو پر آب می کردم! گفتم الان میخواد در مورد روزه بپرسه! ولی گفت من امروز فهمیدم مردای مسلمان می تونند همزمان 4 تا زن داشته باشند!!

من کلی توجیه کردم که تو کشور ما همچین چیزی روتین نیست و خیلی شرایط داره و همینجوری هم نیست و ... توقع من این بود که بگه وای چقدر فجیع و ... بعد میگه خیلی خوبه که !! بچه ها گفتن مثلا اگر مردی برای یکیاز زن هاش یه خونه می گیره برای اون یکی هم باید مشابهش رو بگیره و این یعنی اون مرد خیلی پولداره، میگم آره! میگه خب چه اشکالی داره ؟!! یعنی من فقط اینجوری بودم :|

به قول بچه ها واسه همین اخلاقاتون و قانع بودناتون به همه چیز هست که همه مردهای دنیا تمایل دارن با یه دختر شرقی ازدواج کنند!!


------------

چند وقت پیش جاناتان بهم گفت فیلم آرگو رو دیدی؟ گفتم نه! در مورد چی هست؟ میگه در مورد تسخیر سفارت آمریکا تو ایران و ماجرای فراری دادن 6 تا از کارمندهای سفارت هست. بعضی ها میگن ایران رو تو این فیلم بد نشون داده، اگر دوست داری ببینش و بعدا با هم در موردش حرف می زنیم. 

منم خیلی کنجکاو شد و  فیلم رو دیدم! خیلی جاهاش گریه کردم بخاطر واقعیت زشت حکومت مون! بخاطر اینکه فیلم نه تنها هیچ تحریفی نداشت بلکه کاملا صادقانه بود! با اینکه تنها فیلم رو میدیدم ولی یه جاهایی دلم میخواست از خجالت فقط استاپ بزنم و بگم نه اینجوری نیست ولی واقعیت و تاریخ یه چیزی دیگه میگفت و واقعا متاسف شدم. 


چند وقت پیش هم کتاب"دختری با 7 اسم" رو خوندم، خاطرات دختری هست که از کره شمالی فرار کرده، با خوندن این کتاب هم کم اشک نریختم! چقدر مردم کره شمالی شبیه مردم ایران هستند و چقدر تاسف خوردم به حال خودمون!


الن وقنی در مورد شیراز و باغ هاش و ... باهاش حرف زدم یه مستند از BBC واسم آورد در مورد باغ های اسلامی که یه بخشی از مستند Monty Don در مورد باغ های ایران و البته شیراز هست. با اینکه این بار جنبه مثبت کشور من بُلد شده بود بازم اشکم دراومد. از اینکه من از کشوری هستم که روز به روز داره به قهقرا میره. من از جایی هستم که در وضعیت فعلی هیچ انتخابی برای برگشت بهش ندارم. 


با بچه های چینی و عرب و ... که صحبت کنی اکثرا بعد از تموم شدن درسشون می خوان برگردن کشورشون، چون واسه شون بهتره، چون اونجا راحتترن, چون اونجا هر چی نباشه کشورشون هست. ولی با بچه های ایرانی که حرف می زنیم دنبال هر راهی هستیم که بمونیم! که برنگردیم! چون مجبوریم! چون جایی واسه برگشت نداریم. چون خانواده هامون با وجود دلتنگی آخر هر مکالمه می گن خوب شد که رفتی، یه کاری کن که بمونی و نخوای برگردی. 


اون موقع که ایران بودم و یکی که ایران زندگی نمی کرد در مورد مسائل ایران دلسوزی می کرد و نظر میداد می گفتم از بیرون گود نظر دادن آسونه! حالا که خودم ایران نیستم و از ایران دور شدم می بینم اینجا درد خیلی عمیق تره! خیلی! اینکه تو الان جایی هستی که مدام مقایسه میکنی! حکومت خودت رو با حکومت های دیگه، فرهنگ خودت رو با فرهنگ های دیگه! نحوه سلوک هم وطن هات رو با بقیه مردم دنیا! می فهمی عمق فاجعه فراتر از اونی هست که تو ایران می دیدی. حتی برای منی که به وحشتناک ترین مشکلات جامعه از همه لحاظی تو ایران اشراف داشتم و همچین بی خبر هم نبودم، این مقایسه و وضعیت بدتر هر روز ایران یه شوک هست.

شوکی که تو زندگی فردی من هم تاثیر داره، متاسقانه حکومت ایران باعث شده ما از خیلی از جهات با مردم دنیا فرق داشته باشیم. نمونه اش اینکه مثلا خیلی کم می تونی ایرانی پیدا کنی که اعتقادات مذهبی داشته باشه! البته بهتره بگم اکثر ایرانی ها به صورت افراطی ضد دین هستند!  یا حداقل من به تعداد انگشتان دستم هم هنوز آدم معتقدی ندیدم!  و اون معناگرایی هایی که جدای از مذهب همیشه برای من ارزش و زیبایی بوده واسه آدم های اینجا بی مفهومه! و این یعنی تو باید یه بخشی از زیبایی های زندگی ت رو بگذاری کنار و بعد با آدمها ارتباط برقرار کنی. یعنی اینکه منی که میگم دل کندن پیشه م شده، باید از این به بعد پیشه م هم باشه.  یعنی اینکه حتی ممکنه من هم یه روز بشم شبیه بقیه آدمها!! یعنی احتمال اینکه کسی شبیه تو به دنیا نگاه کنه نزدیک به صفر هست.

اینکه میگم بی احساس شدم منظورم این نیست که من درکی از دلتنگی و دلسوزی و عذاب وجدان و ... ندارم. من کاملا غرق در همه این احساسات هستم. ولی باید خودم رو قوی نشون بدم. باید خودم رو بزنم به اون راه! آخر همه افکارم هیچ هست! هیچ کاری از دستم برنمیاد جز اینکه بگم حالا ولش کن، بعدا یه طوری میشه! باید فقط به این هفته فکر کنم و حتی فقط به امروز.

همه اینها تمرین هایی هست که تو رو تبدیل می کنه به یه آدم بی احساس و رباتی که درکش از زندگی فقط ارزش های مادی هست. آدمی که فکر میکنه این خودش نیست که زندگی میکنه. 

۱۹ نظر ۳۰ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۳:۳۷
صبا ..

فکر میکنم بی احساس ترین موجود زمین هستم، نه از این جهت که احساساتی نمی شوم؛ البته مسلم است که احساساتی می شوم و انواع احساسات را هم در طول روز تجربه می کنم، شاید درست ترش این باشد که دیگر هیچ اثری از مهربانی در خودم نمی بینم. احساس می کنم بی رحم شده ام و سنگ! دل کندن از همه چیز ، همه کس و همه جا شده است پیشه ام و مثل آب خوردن می ماند برایم و این مرا می ترساند چرا که ترسناک شده ام. 

البته یک جور احساس سِر شدگی هم دارم، هنوز هم فکر میکنم همه چیز موقت است و قرار است اتفاق دیگری بیافتد و شکل بازی (زندگی) تغییر کند. 

نمی توانم عمیق فکر کنم آخر همه افکارم هیچ چیز نیست! چون انگار هیچ کاره ام در زندگی اطرافیانم و خودم ؛ احساس عجز می کنم؛ احساس می کنم یک نخ نامرئی است که مرا به جلو می برد و حس نمی کنم که این منم که دارم زندگی میکنم! زندگی برای خودش دارد می رود! و مرا هم با خودش می برد. نه! احساس نارضایتی ندارم؛ ولی یک چیز(های)ی کم است. 

شاید باید دوباره روحی در من دمیده شود!! 

۹ نظر ۲۶ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۳:۵۹
صبا ..

دیروز صبح رنگینک درست کردم و البته قرمه سبزی (رسم مامان واسه اولین سحری بود:) ) و به جنی هم گفته فردا رمضان هست و رنگینک رو دارم واسه اون درست میکنم و اگر نصف شبها یه صداهایی شنیدین شبح نیست منم :)  کاملا آشنا بود با رمضان و از پسرش هم پرسید میدونی از کی تا کی روزه می گیرن، اونم می دونست :)


بعدش دیگه من رفتم بیرون و ساعت 7.30 اومدم خونه، همه چراغ ها خاموش بود، حدس زدم رفته باشند خونه مادر جنی واسه شام ولی معمولا خیلی که دیر برگردن تا 8 خونه هستند و مخصوصا اینکه سولی قرار بوده بره اردو، حدس زدم که همه شون خواب باشند ولی بازم مطمئن نبودم ولی سعی کردم صدای خاصی تولید نکنم و تا موقعی که خوابیدم هم نیومدن و دیگه مطمئن شدم تو خونه بودن و خواب. 


امروز صبح پسرک قرار بود ساعت 5 صبح بره اردو، و قبل از اینکه من برای سحری بیدار بشم اونا بیدار شده بودن و رمضان رو بهم تبریک گفتند و سحری اول رو یه جورایی با هم خوردیم. البته جفری هم بود :) و گقتند که دیشب 6.30 همه شون خوابیدن!!! 


قرار شد از فردا سحر هم فقط جفری همراهیم کنه :))


رمضانتون پیشاپیش مبارک. 


۱۵ نظر ۱۶ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۴:۱۲
صبا ..

پسر جنی این هفته 4 روز از طرف مدرسه قراره برن اردو به مناطق آتش فشانی و ... برای یادگیری مباحث زمین شناسی. کلاس ششم هست. آتش فشان و مناطق موردنظر هم 7-8 ساعت با سیدنی فاصله داره.


لیست وسایلی که باید با خودشون ببرن روی میز بود. همه چیز ریز به ریز نوشته شده بود، مثلا لوازم بهداشتی، شامل صابون،  مسواک و خمیر دندان و ... یا دو تا کفش و ...


اما چیزی که به شدت توجه منو به خودش جلب کرد این آیتم بود: 

کتاب برای مطالعه (نه مجله)


---------------


کلا پسر بسیار مثبت و کتابخونی هست، صبح های تعطیل یا قبل از مدرسه ش همیشه یه جایی نشسته داره کتاب میخونه. تو دستشویی با خودش کتاب می بره و مامانش همیشه داره تذکر میده  زود بیا بیرون و مثل پیرمردها تو دستشویی نشین کتاب بخون :) و اینجوری هست که هر طرفی که نگاه کنی کلی کتاب می بینی.


--------------

مدرسه ای که میره متد والدروف داره، اینحا به مدارس steiner school مشهور هستند. تا اونجایی که من می دونم سیستم آموزشی این مدارس مثل مدارس معمول نیست و خواندن و نوشتن و ریاضی و علوم رو به شیوه مدارس عادی یاد نمی گیرن و حتی ممکنه 2-3 سال طول بکشه تا بچه بتونه نوشتن و خوندن یاد بگیره. مدارس توی فضای باغ مانند قرار گرفته و از نزدیک با کاشت سبزی جات و درخت و گیاهان آشنا می شوند و همین طور با مرغ و تخم مرغ و مزرعه داری و ... 

محور اصلی کلاس ها معلم هست و خلاقیت معلم در آموزش به بچه ها خیلی اهمیت داره، بیشتر مسائل ریاضی و . ... مخصوصا تا سالهای اول با شعر و موسیقی آموزش داده میشه.


کلا موسیقی اهمیتی زیادی تو این مدارس داره و بچه ها چند تا ساز رو یاد می گیرن. و البته ورزش هم خیلی مهمه و بچه ها رشته های ورزشی مختلف رو یاد میگرن تا متوجه بشند که تو کدومش استعداد دارن.


کار با دست، مثل بافتنی و نجاری، خیاطی ابتدائی و آشپزی به بچه ها یاد داده میشه. کلا به تخقیق و ... هم خیلی اهمیت داشته میشه. کتاب به اون شکلی که روتین هست ندارن و کتاباشون شامل جزوه هایی هست که معلماشون با دست خط خودشون نوشتند و توش نقاشی کشیدن. توی این مدارس خیلی به فصل ها و تغییرات جغرافیایی اهمیت داده میشه.


کلا شعار مدرسه احترام به ماهیت معنوی انسان و مراحل رشد کودکان و نوجوانان هست و خیلی تلاش می کنند که خلاقیت رو پرورش بدن. 


این مدارس توی 60 تا کشور دنیا هست و با همین متد از دوران مهدکودک پیش میرن تا انتهای دبیرستان. در نهایت هم فکر میکنم سطح دانش بچه ها هیچ تفاوتی با مدارس عادی نداره و برای ورود به دانشگاه مشکلی ندارن و هم سطح بقیه بچه ها از نظر سواد ریاضی و علوم و .... هستند. 



۷ نظر ۱۳ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۷:۲۷
صبا ..

تا حالا فقط بوها توانستند من را دلتنگ کنند.


و بوهایی که به هیچ وجه نمی شود منتقلشان کرد!


بوی پرتغالی که شبیه پرتغالهای کودکیم هست و من دلم مامان و یا بابا رو میخواهد که بپرسم این بو شبیه پرتغال خانه عمه است یا دایی یا عمو؟!





پ.ن: غلط فاحش در نوشتن پرتقال رو تصحیح نکردم که آیینه عبرتم باشد :))

۷ نظر ۰۶ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۵:۳۰
صبا ..

یکی از دخترهای گروهشون پاکستانی هست! میگه یه جوری حرف می زنه هر کی ندونه فکر میکنه از ناف اروپا اومده اینجا!! 


و من به این فکر میکنم که مگه خود تو از کدوم کشور اومدی؟ :(



خیلی بیشتر از اینکه بشه تصور کرد این طرز نگاه آزارم میده! و قسمت بدتر ماجرا اینجاست که گاهی می تونم مچ خودم رو بخاطر این نگاه بگیرم :(



وقتی به دوستان شرقی م نگاه میکنم که تمدن 6000 ساله دارند و همه چیزهایی که ما تو فرهنگ مون داریم و بهش می نازیم رو،  معادلش و حتی بهتر و عمیق ترش رو دارند و کشورشون هر روز پیشرفته تر و آبادتر و قدرتمندتر میشه، فقط حسرت میخورم :( 


چطوری میشه جلوی این نگاه رو گرفت!؟؟ 

---------------------


شوآن واسه عید که شیرینی ایرانی خورده بود بعدش گفت شیرینی هاتون خیلی شیرین هست! البته من متوجه شدم که انگار تو ذائقه چینی شیرینی جای خاصی نداره! بیشتر تو فاز تندی هستند :)

یا مثلا سال نو چینی که بود و من گفتم ما شیرینی های خاص داریم واسه سال نو! شما چی؟ شوآن گفت ما فقط غذای سنتی داریم و بزرگترها معتقدن شیرینی و ... مال بچه هاست و ارزش غذایی نداره!! 


خلاصه من یه بار لواشک گرفتم که به شوآن نشون بدم که ما طعم های مختلفی داریم. (البته یه بار هم بهش زرشک دادم!)  بعد که بهش دادم گفت می دونم چیه! (من قبلش به جنی اینا هم داده بودم و اصلا حدس هم نمی زدن که چی باشه!) منم گفتم: نه!  نمی دونی چیه؟ :) گفت چرا؟ والدین چینی گاهی بچه هاشون رو مجبور میکنند که برای بهتر شدن وضعیت گوارششون بخورن! من: دیدی گفتم نمیدونی چیه؟

ولی بعدش یه عالمه عکس نشونم داد از انواع لواشک کاسه ای و لقمه ای و ... !! 

آقا مگه لواشک تو ایران هله هوله :) نیست؟؟! اینا چقدر مثبت بهش نگاه می کنند :)


--------------------


متوجه شدم که یه قل دوقل یه بازی بین المللی هست :) و فقط مخصوص ایران نیست حالا قراره یه بار بریم ساحل مسابقه یه قل دوقل برگزار کنیم:)

۴ نظر ۰۵ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۴:۵۸
صبا ..