غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۸۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «درد» ثبت شده است

از ظهر قرار شد با مامان بریم شاه‌چراغ؛ واسه دعای کمیل هم موندیم. 

واسم جالب بود؛ چند روزه که هی تو دلم میگم کاش ایمانت ایمان پیرزن بی سوادی بود که مطمئنه از خونه ای که درش میره و از صاحبخونه ش؛ نه اینکه حالا حتی دعا هم نمی تونی بکنی و فکر میکردم نتونم با دعا ارتباط برقرار کنم. ولی از لحظه اول انگار من بودم که داشتم حرفام رو می گفتم و البته نه به شکل دعا؛ دقیقا حالم حال کسی بود که وسط جهنمه و خدا تنها ولش کرده و رفته!!  همه اون ناباوری ها؛ همه اون انتظارات ؛ همه اون ترس ها و گله و شکایات حرفهای من بود ؛ اینکه اصلا حالا که یادت رفته یا حبیب القلوب صادقینی! چرا با این دسته آدمها حبسم کردی و اینجوری شکنجه م میکنی!  


وسط دعا یهو به ذهنم اومد نکنه قبلا یه جای دیگه زندگی کردم و اینجا همون جهنمی هست که وعده ش رو می دادند و دارم تقاص گذشته م رو پس میدم!! گذشته ای که هیچ خاطره ای ازش ندارم!! 


ولی بعدش یادم اومد که بی انصافیه که بگم همش جهنم بوده؛ ولی یادم اومد که بارها تکرار کردم که

خلصنا من النار یا رب. 


امید؛ آرامش و رضایت از لحظه ها رو ازت خواستم. لطفا ازمون دریغ نکن.


 

۳ نظر ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۰
صبا ..

از کرامات جناب معاون این هست که هر کاری که به ما مربوط هست رو وقتایی که شأن نزول فرمودند در دفترشون، طوری دستور میدن که انجام نشه و کارهایی که اصلا به ما مربوط نیست و انجام شدنش خلاف قانون هست براحتی انجام میشه.


یکی از شاهکارهاشون تو هفته گذشته این بوده: 

یک سری پرونده داریم که یه سری فرم ثابت روشون قرار می گیره و ما این فرم های ثابت رو خودمون پر میکنیم بر اساس محتویات پرونده و جناب معاون امضا می کنند. یه روز من سرمای زشتی خورده بودم و خیلی بی اطلاع صبح سرکار نرفتم، یکی از همکارا هم همون روز صبح اطلاع داده بودن که دو ساعت دیر میان؛ جناب معاون هم اصولا شبیه شهاب سنگ هستند و یهو تو آسمان اداره بارش میکنند! بعد همکار آقا اون روز صبح خودش تنها بوده و 30 تا از همون پرونده هایی که روشون فرم قرار داره رو میز همکار بوده و! فرم ها هم خالی! بودند، خودش تنها هم خیلی کاری از دستش بر نمی اومده که میگه بگذار لااقل امضای این پرونده ها رو بگیرم تا کارا یه کم جلو بره (طبق شناختی که از رئیسش داره :)))  ). بعد 30 تا پرونده رو با فرم خالی شون می فرسته اتاق جناب معاون و 10 دقیقه بعد پرونده ها با فرم های امضا شده برمیگرده !!! بعد از نیم ساعت یک پرونده دیگه رو جناب معاون می فرسته اتاق ما و میگه این یکی رو یادتون رفته فرمش رو پرکنید :|  پرش کنید تا امضاش کنم!! 


بعد ملت شریف ایران دنبال 9 میلیارد دلار و دکل و خود خلیج فارس و دریای خزر می گردن!  نمی دونند که آقایون اصلا نمی دونند چی رو  چرا امضا میکنند!؟


البته طبق اون چیزی که ما از جناب معاون می بینیم گاهی اوقات خوب میدونه چی رو باید امضا کنه و  البته که مشت نمونه خروار هست :(



۱ نظر ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۴
صبا ..
أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ 

وَوَضَعْنَا عَنْکَ وِزْرَکَ 

الَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ 

وَرَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ 

فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا 

إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا

فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ

وَإِلَى رَبِّکَ فَارْغَبْ 

خدایا من منتظر روزی هستم که که بتونم بگم بار گرانم را از پشتم برداشتی ؛ باری که داشت پشت من را می شکست، منتظر روزی هستم که با افتخار به اینکه به حرف تو ایمان داشتم به هر کسی که در شرایط سخت قرار داره نه دو بار که ده بار و صد بار بگم با هر سختی آسانی است.



۵ نظر ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۴:۴۸
صبا ..
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۰ تیر ۹۷ ، ۲۳:۳۶
صبا ..

سالیان دراز است که لبه پرتگاه زندگی میکنم و عمق خوشی هایم یک سانت و عمق غم هایم فرسنگ هاست و حالا که همان چرخه نفرت انگیز و شوم همیشگی دوباره فعال شده؛ هیچ حسی ندارم؛ فقط آرزویم این است که صبح های این زندگی کمتر از انگشتان یکدست باشد. خسته ام از امید ساختن؛ خسته ام از عذاب وجدانی که برای ساختن امیدهایم یک لحظه هم دست سنگینش را از ذهن من برنمی دارد. خسته ام از اینکه بجای خوشی و لذت از شادی هایم و تلاش هایم باید حواسم به پرتگاه باشد و دلم میخواهد تمام شود همه چیز؛ حتی حالا که دقیقا وقت برداشت محصول هست.

۳ نظر ۰۹ تیر ۹۷ ، ۱۷:۰۹
صبا ..

اعوذ بالله من شر جمهوریه الاسلامیه الایران😣


تو تمام بحران های این یکسال اخیر مدام این جمله رو تکرار کردم:

Every things come to you at the right moment, be pateint and trust the process.

و خیلی چیزهای مثبت دیگه ولی الان واقعا هیچ امیدی به هیچ اتفاق مثبتی نیست.

۵ نظر ۰۴ تیر ۹۷ ، ۰۰:۴۰
صبا ..

اول خبر خوش رو بدم:) 

جناب معاون داره جا به جا میشه و من اینقدر خوشحالم که نگو. یه شهر به آسایش می رسند  به شرطی که قضیه دیو چو بیرون رود فرشته درآید نشود ;) البته جناب معاون از نظر برخوردی و اخلاقی دیو نبودند ولی از نظر عملکرد از نظر من فراتر از دیو بودند! به نحوی که معادل الهه گان وجدان و مسئولیت پذیری و سواد و دقت در اساطیر ایرانی، یونانی و حتی مصری قلمداد می شدند :))  


------------------

امروز خیلی شلوغ بود؛ خیلی ها! از اون روزهایی که من ظهر فکر میکردم از جنگ تن به تن برگشتم بس که فشار زیاد بود. دو ساعت اول هم اون یکی همکار نبود و دیگه واویلا.


-همون اول صبح یکی از ارباب رجوع های ثابتمون که ( جایگاه ویژه ای در مسابقات پاتیناژ کردن روی اعصاب ما دارند ) حاضری شون رو زدند و جلوس کردن، این بنده خدا می دونه که من از خودش و خانوادش خوشم نمیاد!! هیچ حرف خاصی نزد! بعد یک نفر دیگه اومد و به احترام همکارآقا نشست و این دو تا شروع کردند به صحبت و ما هم رو دور تند سر و کله زدن با ملت شریف! دیگه همکار آقا شروع کرد ریز ریز غر زدن که سرمون رفت، وای چقدر حرف میزنند و ... منم یه نیم ساعت دیگه تحمل کردم دیدم نه کوتاه بیا نیستند! دیگه گفتم بهتره جلسه تون رو همین جا تموم کنید و میدون رو بدین دست ما! بعد طرف پررو پررو برگشته میگه یه کم دیگه مونده من مشاورم از ایشون تموم بشه مراعات کنید تا تموم بشه!!!!!!!!! 



- یه خانمه دیگه که باز خودش و خانوادش ارباب رجوع مون هستند و فکر میکنند طاق آسمون باز شده اینها افتادن زمین! 100 بار رفت و اومد گفت کار من چی شد؟ دیگه من بعد از 100 بار گفتن چشم! کارتون تموم شد خودمون صداتون می کنید! صدام در اومد گفتم خانوم شما یه نونوایی ساده که میرید این همه غر می زنیدف خب اندازه یه نون گرفتن حداقل صبر کن!  یه پشت چشمی نازک کرد و رفت! چند دقیقه بعدش همکارآقا رفته بیرون به اونم گفته بود چی شد چی شد؟! همکار آقا باز قضیه نونوایی رو گفته بود! بعد خانمه میگه از صبح تا حالا یه لیوان آب خنک بهمون ندادید چطور صبر کنیم؟

یعنی اینو که گفت ما دیگه حرفمون نیومد!  آخرش همکار آقا میگفت برم بهش بگم ببخشید با نسکافه و آب میوه ازتون پذیرایی نکردیم!! 


-  نزدیک ساعت 12 بود و من دیگه علائم له شدگی درونم پدیدار شده بود! نه تنها من، اون یکی همکار هم که تازه ساعت 10 اومده بود کلافه و خسته شده بود! بعد یکی اومده تو رو به ایشون میگه چقدر صبر کنم خسته شدم! همکار بهش میگه همه مون خسته شدیم! بیرون باشید کارتون که تموم شد صداتون میکنیم! میگه شما هر روز این همه کار میکنید ما عادت نداریم یه روز که میاییم اینجا بیشتر خسته میشیم وصبر نداریم!! کار ما رو زودتر راه بندازین!


- و 30 تا مورد مشابه دیگه.



۳ نظر ۳۰ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۶
صبا ..

دوستی پیام داده که سلام عزیززمم و ... بعد از اینکه من احوال پرسی کردم میگه غرض از مزاحمت فلان چیز رو داری؟ میگم نه عزیزم شرمنده! و این میشه آخرین جمله مکالمه ما!!


این اولین دوست نیست و آخرین دوست هم نیست که چنین برخوردی می کنه! یکی پول می خواد و وقتی میگی نداری دیگه همون جا مکالمه تموم میشه؛ یکی می پرسه فلان چیز رو بلدی و وقتی میگی نه! مکالمه همونجا تموم میشه! و بعضی ها هم سوال می پرسند و بعد از اینکه جواب سوالشون رو کامل گرفتن میرن تو کما :))


تو اداره هم پیش اومده طرف اومده تو اتاق ما! بهش میگیم کارت به اینجا ربطی نداره! یه جور غضب آلود نگاه کرده و رفته! یا در رو محکم بهم می کوبه !! یا زیرلبی میگه انگار ازشون کم میشه این کار رو هم انجام بدن!! و...


آدم ها به ما بدهکار نیستند و تعهد هم ندادن که تمام خواسته های ما رو در لحظه پاسخگو باشند؛ ما هم طلبکار نیستیم! کمی .... داشته باشیم. (جای خالی رو شما پر کنید.)


مرسی. اه

۹ نظر ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۰۱
صبا ..

حس وطن پرستی و عشق به وطن جزو زیباترین احساساتی هست که همه آدم ها تو زندگی شون تجربه می کنند؛ یعنی هر آدمیزادی که رو این کره خاکی متولد میشه؛ حتی تو یه مقطع کوتاهی از زندگیش هم که شده این احساس رو تجربه می کنه. خیلی وقته که وطنم درد می کنه؛ و این روزها که من بجای خوندن اخبار؛ اخبار رو با چشمام میبینم؛ از شدت خشم؛ نفرت و بی چارگی فقط سکوت قورت میدم و یه بغض گنده تو کل وجودمه. 


ایران …
اگر دل تو را شکستند
تو را به بند کینه بستند
چه عاشقان بی‌نشانی
که پای درد تو نشستند
کلام شد گلوله باران
به خون کشیده شد خیابان
ولی کلام آخر این شد
که جان من فدای ایران …
تو ماندی و زمانه نو شد
خیال عاشقانه نو شد
هزار دل شکست و اخر
هزارو یک بهانه نو شد
ایران …
به خاک خسته تو سوگند
به بغض خفته دماوند
که شوق زنده ماندن من
به شادی تو خورده پیوند
به شادی تو خورده پیوند
ایران …
اگر دل تو را شکستند
تو را به بند کینه بستند
چه عاشقانه بی‌نشانی
که پای درد تو نشستند

۳ نظر ۱۴ دی ۹۶ ، ۲۲:۱۲
صبا ..

ساعت هنوز نه نشده؛ خیابان خلوت است؛ منتظر اتوبوس هستم و در شعاع ۱۰ متری ایستگاه قدم میزنم. موتورسواری که یک دختربچه تقریبا ۵ ساله هم جلویش نشسته از جلویم رد می شود و چیزی می گوید؛ متوجه کلماتش نمی شوم ولی فکر می کنم حتما سوالی پرسیده چند ده متر جلوتر به یک پسر جوان هم چیزی می گوید؛ حس می کنم رفتارش طبیعی نیست؛ دور می زند و دوباره فرآیند پرتاب کلماتش به سمتم تکرار می شود؛ مطمئن میشوم که متلک می گوید! نه می ترسم؛ نه عصبی میشوم؛ فقط فکرم به این سمت می رود که یعنی پدر آن دختربچه بخت بربگشته است؛ شرمش نمی شود از آن طفل معصوم؛ واییی خدای من! مغزم به حال جامعه ام سوووووووت می کشد! سوت!

------

هوا در اولین روزهای زمستان گرم است؛ مردم می ترسند از زلزله و همه فامیل و دوست و همکار از زلزله ای که نگران وقوعش هستند حرف می زنند.

------

من اما به جایی رسیده ام که دلم می خواهد زلزله ای عظیم بیاید که خاک این سرزمین را همچون سرمه کند؛ که اثری از هیچ کس و هیچ چیز باقی نماند.


پ.ن: این متن در آرامش روحی نوشته شده؛ عصبانی و هیجان زده (منفی) نیستم فقط مدت هاست از بهبود اوضاع دولتمردان و مردمان سرزمینم ناامیدم! ناامیدی که هیچ راهکاری نمی بیند برای بهبود اوضاع.

۴ نظر ۰۳ دی ۹۶ ، ۲۲:۵۰
صبا ..