غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۱۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمضان» ثبت شده است

بعد از کلی شخم زدن فیس بوک دو جا رو پیدا کردم که واسه شب های قدر برم و البته زهرا هم لطف کرد و همراهی م کرد. اولیش مرکز اسلامی امام حسین بود که بین المللی بود و نه ویژه فارسی زبانان. شب نوزدهم رفتیم اونجا. خیلی مرکز مرتبی بود. ما که حوالی 6:30 رسیدیم ولی هنوز غذا واسه افطار داشتند و سالن غذاخوری شون جدا بود. خلاصه همه چیزش منظم و برنامه ریزی شده بود. قرار بود یه سری early aamal داشته باشند واسه کسایی که نمیخوان بمونند. یه سری اذکار را دسته جمعی تکرار کردند و بعدش هم قرآن رو به سر گرفتند. بعدش سخنرانی بود که ما دیگه بلند شدیم. من خیلی جوش رو دوست داشتم. خیلی خلوت بود اون ساعتی که ما بودیم. چند تا خانم ایرانی هم بودن ولی بیشتر فکر کنم لبنانی بودن. بعدشم من اومدم خونه خودم جوشن کبیر خوندم.


شب 21 ام رفتیم هیئات ایرانی. خیلی از خونه های ما دور بود. بازم ساعت 6:30 اینا رسیدیم. اون موقع که ما رسیدیم خیلی خلوت بود و کلی تحویل مون گرفتند و واسه مون افطاری آش رشته و نون پنیر و ... با نون بربری آوردن. جو کاملا ایرانی بود، کم کم شلوغ شد، و مدل های مراسم های ایرانی زن ها با بچه ها می اومدن و بچه ها هم گریه و جیغ ، کلا شلوغ شد خیلی و البته جالبتر اینکه خیلی ها با چادر مشکی می اومدن. البته بیشتر از 50% جمعیت رو بعدا افغانی ها تشکیل دادند. یه حاج آقا هم آورده بودن که سخنرانی کنه و انگلیسی هم مسلط بود ، وسط حرفاش بین فارسی و عربی و انگلیسی هی کانال عوض می کرد و یه جور خنده داری شده بود. اینجا هم اول قران به سر گرفتن و حاج آقا وسط قران به سر هم کوتاه نمی اومد یه تیکه های انگلیسی می اومد :))) ما آخر قران به سر بلند شدیم. بعدشم من اومدم خونه خودم جوشن کبیر خوندم. ولی کلا انگار رفته بودیم ایران و برگشتیم :)


دیشب هم که شب 23 بود، من جایی نرفتم و خونه فقط جوشن کبیر خوندم. 


امسال به این بندهای جوشن کبیر خیلی ارتباط برقرار کردم:


یاعُدَّتى‏ عِنْدَ شِدَّتى‏، یارَجآئى‏ عِنْدَ مُصیبَتى‏، یا مُونِسى‏ عِنْدَ وَحْشَتى‏، یاصاحِبى‏ عِنْدَ غُرْبَتى‏، یا وَلِیى‏ عِنْدَ نِعْمَتى‏، یاغِیاثى‏ عِنْدَ کرْبَتى‏، یادَلیلى‏ عِنْدَ حَیرَتى‏، یاغَنآئى‏ عِنْدَ افْتِقارى‏، یامَلْجَأى‏ عِنْدَ اضْطِرارى‏، یامُعینى‏ عِنْدَ مَفْزَعى‏ 11



یا عِمادَ مَنْ لا عِمادَ لَهُ، یا سَنَدَ مَنْ لا سَنَدَ لَهُ، یا ذُخْرَ مَنْ لا ذُخْرَ لَهُ، یا حِرْزَ مَنْ لا حِرْزَ لَهُ، یا غِیاثَ مَنْ لا غِیاثَ لَهُ، یا فَخْرَ مَنْ‏ لا فَخْرَ لَهُ، یا عِزَّ مَنْ لا عِزَّ لَهُ، یا مُعینَ مَنْ لا مُعینَ لَهُ، یا اَنیسَ مَنْ لا اَنیسَ‏ لَهُ، یا اَمانَ مَنْ لا اَمانَ لَهُ 28 



یا مَنْ‏ کلُّ شَىْ‏ءٍ خاضِعٌ لَهُ، یا مَنْ کلُّ شَىْ‏ءٍ خاشِعٌ لَهُ، یا مَنْ کلُّ شَىْ‏ءٍ کآئِنٌ لَهُ، یا مَنْ‏ کلُّ شَىْ‏ءٍ مَوْجُودٌ بِهِ، یا مَنْ کلُّ شَىْ‏ءٍ مُنیبٌ اِلَیهِ، یا مَنْ کلُّ شَىْ‏ءٍ خآئِفٌ مِنْهُ، یا مَنْ کلُّ شَىْ‏ءٍ قآئِمٌ بِهِ، یا مَنْ کلُّ شَىْ‏ءٍ صآئِرٌ اِلَیهِ، یا مَنْ کلُّ شَىْ‏ءٍ یسَبِّحُ‏ بِحَمْدِهِ، یا مَنْ کلُّ شَىْ‏ءٍ هالِک اِلاَّ وَجْهَهُ 37



یَا حَبِیبَ مَنْ لا حَبِیبَ لَهُ یَا طَبِیبَ مَنْ لا طَبِیبَ لَهُ یَا مُجِیبَ مَنْ لا مُجِیبَ لَهُ یَا شَفِیقَ مَنْ لا شَفِیقَ لَهُ یَا رَفِیقَ مَنْ لا رَفِیقَ لَهُ یَا مُغِیثَ مَنْ لا مُغِیثَ لَهُ یَا دَلِیلَ مَنْ لا دَلِیلَ لَهُ یَا أَنِیسَ مَنْ لا أَنِیسَ لَهُ یَا رَاحِمَ مَنْ لا رَاحِمَ لَهُ یَا صَاحِبَ مَنْ لا صَاحِبَ لَهُ 59


----


چند وقت پیش (2 ماه پیش شاید) شوآن قرار بود برای من قهوه درست کنه و بهش گفته بودم من شیر معمولی نمی خورم و شیر بدون لاکتوز می خورم. بعد دیروز باز دوباره خواست قهوه درست کنه و من اصلا یادم نبود شیر ندارم و بهتره شیر معمولی نخورم! که یهو شوآن وقتی شیر رو تو لیوانم ریخت گفت وای ببخشید من یادم نبود تو نباید از این شیرها بخوری! گفتم خودمم یادم نبود :)) اشکال نداره ! ولی کلی فکر کردم، به همین بندهای دعای جوشن کبیر که تو دو شب قبلش برام خیلی پررنگ بودن، که روزی که من اومدم اینجا هیچ کس رو نمی شناختم! بدون اینکه دوست و رفیقی و انیسی داشته باشم و حالا این دخترک مهربون چینی حواسش به حساسیت هایی که خودمم حواسم بهشون نیست هست. دخترکی که هیچ درکی از خدا و دین نداره ولی برای من خود خداست، خود حرف خداست اون جایی که میگه  یَا شَفِیقَ مَنْ لا شَفِیقَ لَهُ! 


گوشیم هنوز درست نشده و همچنان گوشی زهرا دستم هست، در حالی که گوشی که دست خودش هست هم کم مشکل نداره و وقتی اعلام معذبی میکنم؛ میگن مگه قراره چند بار تو زندگیت گوشی ت مشکل داشته باشه که ما کوتاهی کنیم و من فقط تو ذهنم میاد  یَا رَفِیقَ مَنْ لا رَفِیقَ لَهُ. 


دیروز یه کم بی حوصله و یا شاید ناامید بودم، دوست نروژی مون یک کلیپ انگیزشی واسم می فرسته و میگه فقط برای خنده هست و من فکر میکنم که یامُعینى‏ عِنْدَ مَفْزَعى!


و تک تک این اسماء خدا رو میتونم تو آدمهای دور و برم ببینم و من به این فکر میکنم که فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ. 

۱۱ نظر ۰۸ خرداد ۹۸ ، ۰۴:۳۴
صبا ..

سلام دوستان گلم.


ببخشید کامنت ها رو جواب ندادم. گفتم یه پست بگذارم همه چیز رو توش توضیح بدم.


اول اینکه گوشیم چند وقت پیش از دستم افتاد و ال سی دی ش سوخت، البته نه همون لحظه، بلکه هر روز سایه تاریکی که روی صفحه ش بود بزرگ و بزرگتر شد. وقتی بردمش در مغازه و نشون دادم گفتم تعویض ال سی دی میشه 225 دلار!! که من اصلا حاضر نبودم چنین پولی رو بدم واسه یه ال سی دی، دوستان پیشنهاد دادن که اسکرین ش رو خودمون عوض کنیم و تا حالا با 60-70 دلار جمع شده و البته که هنوز کامل درست نشده، فعلا گوشی زهرا دست من هست با دسترسی محدود! اعتراف می کنم بدون گوشی فرقی با مرده نداری!! یعنی کلیه راههای ارتباطی ت با دنیا قطع میشه. اینجا که اگر یه جای جدید هم بخوای بری تقریبا غیرممکنه! 

برای من کتاب خوندن و فیلم دیدن و خانواده ام و مقدسات و بانک و ساعت و ... همه در گوشی خلاصه میشه!! 

و البته لب تاپ خودم هم سرناسازگاری گذاشته و  اصلا تو هیچ زمینه ای همکاری نمی کنه!! واسه همین فقط پیاماتون رو می تونستم بخونم!


---------------------

از ماه رمضان بگم.


فکر کنم دیگه نتونم روزه بگیریم و حسابی آب و روغن قاطی کردم و فکر میکنم هفته پیش هم که اصلا حال روحی م خوب نبود تحت تاثیر وضعیت گوارشی و به هم ریختگی هورمونی هم بود!


اما از تجربیات رمضان اینجا:


انجمن مسلمین دانشگاه یکی دوبار در هفته افطاری می ده، و حس خیلی خوبی داشت. هر سری هم یه کشوری اسپانسر میشه البته می دونید که بجز ایران :)


یه محله ای هست کلا ماه رمضان بازارچه خیابانی داره و بعد از افطار انواع غذاها سرو میشه، البته من نرفتم و میگن خیلی شلوغ هست و خیلی هم زنده.


جنی میگفت جاناتان گفته شاگردهای مسلمون من هم تو مدرسه روزه هستند، کلاس پنجم و ششم هستند.


هفته پیش رفتم تو آشپزحونه که آب بخورم آقای لی گفت شما که گفتید آب هم نمی تونید بخورید!! گفتم بله! هیچی نباید بخوریم و بنوشیم ولی من روزه نیستم! بعد خیلی تعجب کرد، دیگه وایسادم یه سری احکام رو واسش توضیح دادم و به سوالاش جواب دادم و بعد رفتم. 

یکی از بچه های گروه هم اون روز ازم پرسید کی شام می خورید! گفتم بعد از غروب آفتاب. بعد فرداش دید من دارم ناهار می خورم! قیافه ش شبیه علامت سوال بود!! تو جلسه امروز باید برم شفاف سازی کنم :))


دیروز هم رفته بودم میتاپ، همون اول با یه دختره که خیلی خیلی شیک بود شروع کردم به صحبت! 

*: جمله دومش کجایی هستی؟ 

ایرانی! 

*: روزه ای؟ . گفتم نه امروز روزه نیستم. تو کجایی هستی؟ گفت اندونزیایی هستم. توریست بود. جراح بود! سال دیگه قرار بود بیاد سیدنی کار کنه اومده بود یکی - دو ماه بمونه که دستش بیاد چی به چی هست.

عصر سر ایستگاه قطار وایساده بودیم داشتیم حرف می زدیم، دوباره بحث مون رفت به روزه! من اون موقع تازه ازش پرسیدم که مسلمونی یا نه! که گفت آره و اکثر میتاپ ها رو هم با روزه میرم!! بعد یه دختر چینی بود کنارمون یه کم سوال در مورد روزه پرسید. اولش که میگه وای خیلی وزن از دست میدین و دل درد می گیرد و ... بعدش که دختر اندونزیایی میگه روزه فقط نخوردن و نیاشامیدن نیست و ...  بعد میگه فکر کنم روزه برای پوست خوب باشه :)) یعنی قیافه من و اون دختر اندونزیایی رو باید می دیدی!! کلا هیچ درکی از معنویت و دین و مسائل غیردنیایی ندارن! 


چند روز پیش هم شوآن گفت می تونم یه سوال ازت بپرسم! داشتم لیوانم رو پر آب می کردم! گفتم الان میخواد در مورد روزه بپرسه! ولی گفت من امروز فهمیدم مردای مسلمان می تونند همزمان 4 تا زن داشته باشند!!

من کلی توجیه کردم که تو کشور ما همچین چیزی روتین نیست و خیلی شرایط داره و همینجوری هم نیست و ... توقع من این بود که بگه وای چقدر فجیع و ... بعد میگه خیلی خوبه که !! بچه ها گفتن مثلا اگر مردی برای یکیاز زن هاش یه خونه می گیره برای اون یکی هم باید مشابهش رو بگیره و این یعنی اون مرد خیلی پولداره، میگم آره! میگه خب چه اشکالی داره ؟!! یعنی من فقط اینجوری بودم :|

به قول بچه ها واسه همین اخلاقاتون و قانع بودناتون به همه چیز هست که همه مردهای دنیا تمایل دارن با یه دختر شرقی ازدواج کنند!!


------------

چند وقت پیش جاناتان بهم گفت فیلم آرگو رو دیدی؟ گفتم نه! در مورد چی هست؟ میگه در مورد تسخیر سفارت آمریکا تو ایران و ماجرای فراری دادن 6 تا از کارمندهای سفارت هست. بعضی ها میگن ایران رو تو این فیلم بد نشون داده، اگر دوست داری ببینش و بعدا با هم در موردش حرف می زنیم. 

منم خیلی کنجکاو شد و  فیلم رو دیدم! خیلی جاهاش گریه کردم بخاطر واقعیت زشت حکومت مون! بخاطر اینکه فیلم نه تنها هیچ تحریفی نداشت بلکه کاملا صادقانه بود! با اینکه تنها فیلم رو میدیدم ولی یه جاهایی دلم میخواست از خجالت فقط استاپ بزنم و بگم نه اینجوری نیست ولی واقعیت و تاریخ یه چیزی دیگه میگفت و واقعا متاسف شدم. 


چند وقت پیش هم کتاب"دختری با 7 اسم" رو خوندم، خاطرات دختری هست که از کره شمالی فرار کرده، با خوندن این کتاب هم کم اشک نریختم! چقدر مردم کره شمالی شبیه مردم ایران هستند و چقدر تاسف خوردم به حال خودمون!


الن وقنی در مورد شیراز و باغ هاش و ... باهاش حرف زدم یه مستند از BBC واسم آورد در مورد باغ های اسلامی که یه بخشی از مستند Monty Don در مورد باغ های ایران و البته شیراز هست. با اینکه این بار جنبه مثبت کشور من بُلد شده بود بازم اشکم دراومد. از اینکه من از کشوری هستم که روز به روز داره به قهقرا میره. من از جایی هستم که در وضعیت فعلی هیچ انتخابی برای برگشت بهش ندارم. 


با بچه های چینی و عرب و ... که صحبت کنی اکثرا بعد از تموم شدن درسشون می خوان برگردن کشورشون، چون واسه شون بهتره، چون اونجا راحتترن, چون اونجا هر چی نباشه کشورشون هست. ولی با بچه های ایرانی که حرف می زنیم دنبال هر راهی هستیم که بمونیم! که برنگردیم! چون مجبوریم! چون جایی واسه برگشت نداریم. چون خانواده هامون با وجود دلتنگی آخر هر مکالمه می گن خوب شد که رفتی، یه کاری کن که بمونی و نخوای برگردی. 


اون موقع که ایران بودم و یکی که ایران زندگی نمی کرد در مورد مسائل ایران دلسوزی می کرد و نظر میداد می گفتم از بیرون گود نظر دادن آسونه! حالا که خودم ایران نیستم و از ایران دور شدم می بینم اینجا درد خیلی عمیق تره! خیلی! اینکه تو الان جایی هستی که مدام مقایسه میکنی! حکومت خودت رو با حکومت های دیگه، فرهنگ خودت رو با فرهنگ های دیگه! نحوه سلوک هم وطن هات رو با بقیه مردم دنیا! می فهمی عمق فاجعه فراتر از اونی هست که تو ایران می دیدی. حتی برای منی که به وحشتناک ترین مشکلات جامعه از همه لحاظی تو ایران اشراف داشتم و همچین بی خبر هم نبودم، این مقایسه و وضعیت بدتر هر روز ایران یه شوک هست.

شوکی که تو زندگی فردی من هم تاثیر داره، متاسقانه حکومت ایران باعث شده ما از خیلی از جهات با مردم دنیا فرق داشته باشیم. نمونه اش اینکه مثلا خیلی کم می تونی ایرانی پیدا کنی که اعتقادات مذهبی داشته باشه! البته بهتره بگم اکثر ایرانی ها به صورت افراطی ضد دین هستند!  یا حداقل من به تعداد انگشتان دستم هم هنوز آدم معتقدی ندیدم!  و اون معناگرایی هایی که جدای از مذهب همیشه برای من ارزش و زیبایی بوده واسه آدم های اینجا بی مفهومه! و این یعنی تو باید یه بخشی از زیبایی های زندگی ت رو بگذاری کنار و بعد با آدمها ارتباط برقرار کنی. یعنی اینکه منی که میگم دل کندن پیشه م شده، باید از این به بعد پیشه م هم باشه.  یعنی اینکه حتی ممکنه من هم یه روز بشم شبیه بقیه آدمها!! یعنی احتمال اینکه کسی شبیه تو به دنیا نگاه کنه نزدیک به صفر هست.

اینکه میگم بی احساس شدم منظورم این نیست که من درکی از دلتنگی و دلسوزی و عذاب وجدان و ... ندارم. من کاملا غرق در همه این احساسات هستم. ولی باید خودم رو قوی نشون بدم. باید خودم رو بزنم به اون راه! آخر همه افکارم هیچ هست! هیچ کاری از دستم برنمیاد جز اینکه بگم حالا ولش کن، بعدا یه طوری میشه! باید فقط به این هفته فکر کنم و حتی فقط به امروز.

همه اینها تمرین هایی هست که تو رو تبدیل می کنه به یه آدم بی احساس و رباتی که درکش از زندگی فقط ارزش های مادی هست. آدمی که فکر میکنه این خودش نیست که زندگی میکنه. 

۱۹ نظر ۳۰ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۳:۳۷
صبا ..

دیروز صبح رنگینک درست کردم و البته قرمه سبزی (رسم مامان واسه اولین سحری بود:) ) و به جنی هم گفته فردا رمضان هست و رنگینک رو دارم واسه اون درست میکنم و اگر نصف شبها یه صداهایی شنیدین شبح نیست منم :)  کاملا آشنا بود با رمضان و از پسرش هم پرسید میدونی از کی تا کی روزه می گیرن، اونم می دونست :)


بعدش دیگه من رفتم بیرون و ساعت 7.30 اومدم خونه، همه چراغ ها خاموش بود، حدس زدم رفته باشند خونه مادر جنی واسه شام ولی معمولا خیلی که دیر برگردن تا 8 خونه هستند و مخصوصا اینکه سولی قرار بوده بره اردو، حدس زدم که همه شون خواب باشند ولی بازم مطمئن نبودم ولی سعی کردم صدای خاصی تولید نکنم و تا موقعی که خوابیدم هم نیومدن و دیگه مطمئن شدم تو خونه بودن و خواب. 


امروز صبح پسرک قرار بود ساعت 5 صبح بره اردو، و قبل از اینکه من برای سحری بیدار بشم اونا بیدار شده بودن و رمضان رو بهم تبریک گفتند و سحری اول رو یه جورایی با هم خوردیم. البته جفری هم بود :) و گقتند که دیشب 6.30 همه شون خوابیدن!!! 


قرار شد از فردا سحر هم فقط جفری همراهیم کنه :))


رمضانتون پیشاپیش مبارک. 


۱۵ نظر ۱۶ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۴:۱۲
صبا ..

تا حالا سابقه نداشته من اینقدر طولانی ننویسم، از خیلی چیزا هم باید بنویسم ولی هی میگم حالا بعدا :)



خدایا شکرت خیلی زیاد. پارسال ماه رمضون روزهای خیلی خیلی سختی رو داشتیم سختیش در تصورمون نمی گنجید؛ دعایی که اون روزها می کردم این بود که همه اون سختی ها رو اسباب خیر دنیا و آخرتمون قرار بده؛ تمام سعیم رو کردم گلایه نکنم و کل پارسال تا آخر سال 96 تمام زندگی ما برپایه تمرکز زدایی بود! بیشترین تعداد سفر و تفریح در عمرم تا امروز مربوط به سال 96 هست و دلیلش حجم بار سنگینی بود که تحملش اصلا آسون نبود و باید یه جوری مدیریتش می کردیم. این ماه رمضان و این شب ها دعا میکنم برای همه کسانی که مثل روزهای سال گذشته ما نه تنها صورتشون رو با سیلی سرخ میکنند که اسباب حسادت بقیه هم میشند !! دعا میکنم هیچ دلی اونقدر دردمند نباشه که حتی دردش رو هم نتونه بگه. دعا میکنم که بشم اسباب و وسیله ای که حتی شده ذره ای بتونه بار درد و غصه یکی از مخلوقات خدا رو کم کنه. 

امسال یاد گرفتم دعا کنم اگر کسی بهم بدی کرد؛ نارو زد، دروغ گفت یا هر چیزی که آرامش من رو به هم زد، خدا هیچ وقت واسش تلافی نکنه، اینقدر قدر غرق نعمت و خوبی و شادی و سلامتیش کنه که از رفتار بدش شرمنده بشه و خودش بشه شروع زنجیره خوبی؛ شروع خیر و خودش بشه اسبابی برای جبران بدی های گذشته ش در مقایس بزرگتر. 


امشب آخرین شب قدر هست این فراز از دعای جوشن کبیر رو امسال خیلی دوست داشتم:


 یَا مَنْ خَلَقَنِی وَ سَوَّانِی یَا مَنْ رَزَقَنِی وَ رَبَّانِی یَا مَنْ أَطْعَمَنِی وَ سَقَانِی یَا مَنْ قَرَّبَنِی وَ أَدْنَانِی یَا مَنْ عَصَمَنِی وَ کَفَانِی یَا مَنْ حَفِظَنِی وَ کَلانِی یَا مَنْ أَعَزَّنِی وَ أَغْنَانِی یَا مَنْ وَفَّقَنِی وَ هَدَانِی یَا مَنْ آنَسَنِی وَ آوَانِی یَا مَنْ أَمَاتَنِی وَ أَحْیَانِی 


انگار فیلم کوتاه از کل زندگی م هست. یه جورایی خیالات رو راحت میکنه که در حین اینکه تو کل زندگیت این همه دست و پا می زنی و میدویی و تلاش میکنی ولی درست که نگاه میکنی هیچ کاره ای :) همین پارادوکس لبخند میاره رو لبم :)


-------------


آخرین مقاله باقی مانده از تز ارشدم یک ماهی هست که ریوایز خورده و استاد2 هفته ای یکبار ایمیل میزنه که چی شد؟! تو این مدتی که اینجا ننوشتم دست و دلم به نوشتن جواب داوران مقاله هم نمی رفت، گفتم بیام اینجا بنویسم شاید دست و دلم از رو رفت و 4 خط دیگه نوشت و تمومش کرد و رفت.  یعنی میشه پرونده این مقاله ها به زودی بسته بشه؟!


------------


زری جان اومد شیراز و همدیگرو تو شاهچراغ دیدیم؛ دومین دوست وبلاگی بود که میدیدمش! البته اولی شیرازی بود :)  حس خیلی خوبی داشتم از دیدن خودش و بچه های دسته گلش و چه کاری خوبی کردیم همو دیدیم. زری بیا بگو من چقدر شبیه نوشته هام بودم؟


--------------

آخیش بالاخره طلسم سکوت رو شکستم :)

۱۰ نظر ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۲
صبا ..

شنبه که رفتم دکتر کاملا انتظار داشتم وقتی میپرسم میتونم روزه بگیرم بگه نه! برای همین خیلی تو ذوقم نخورد!


رمضان 5 سال پیش هم نتونسته بودم روزه بگیرم ولی حس اون موقع ام کجا و حس الانم کجا؟


هیچ اثری از معنویت درونم دیده نمیشه و این مساله یک شبه اتفاق نیافتاده و ذره ذره به اینجا رسیدم؛ الانم از وضعیتم شکایتی ندارم فقط می نویسم که بدونم چه روندی رو دارم طی میکنم نگران آینده هستم و نیستم، هستم چون نادانی نسبت به هر موضوعی استرس آور هست و نیستم چون توی این سالها شاید از میزان ذکرهام کم شد، شاید دیگه دعای عربی خوندن موجب آرامشم نشد، ولی نیرویی درونم شکل گرفت که شاید بشه بهش گفت توکل، اینکه کمتر ناله کنم و کمتر منتظر معجزه های عجیب و قریب باشم، بیشتر به تلاش خودم تکیه کنم و نتیجه اصلا واسم مهم نباشه چون که توی همه اتفاقای ظاهرا بد هم میشه درس گرفت؛ میشه تجربه کسب کرد و میشه بزرگ شد. 


ولی هیچ کدوم از اینها دلیل نمیشه، که نخوام موقع افطار و سحر یا هر موقع که حال دلتون خوب بود واسم دعا کنید.


۱۰ نظر ۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۵۵
صبا ..

خوشحالم از شروع ماه رمضان!

از مدت ها پیش خوشحالم، تمرین اراده است این ماه.

تمرین کمی آدم شدن.

از اینکه قرار است تمرین آدمیت کنم آن هم به صورت فشرده خوشحالم.

از اینکه ریتم زندگیم، ریتم خوردن و خوابیدنم به هم می ریزد خوشحالم. 

 أَسْأَلُکَ بِجُودِکَ أَنْ تُدْنِیَنِی مِنْ قُرْبِکَ.

با همه وجودم از تو میخواهم که حال همه مان را در پایان این ماه به بهترین حال مبدل گردانی.

۰ نظر ۱۶ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۴
صبا ..

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩﯼ ﻧﺰﺩ ﺷﯿﺦ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﯾﺎ ﺷﯿﺦ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺗﺎﻗﯽ ﮐﻮﭼﮏ

ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻓﻀﺎﯼ ﮐﻢ

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ ... ﯾﺎ ﺷﯿﺦ ﭼﻪ ﮐﻨﻢ ؟

ﺷﯿﺦ ﮔﻔﺖ : ﺁﯾﺎ ﺟﺎﻧﺪﺍﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺑﻠﯽ , ﺑﺰﯼ

ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯿﺒﻨﺪﻡ

ﺷﯿﺦ ﮔﻔﺖ : ﺁﻥ ﺑﺰ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﯿﺎﻭﺭ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ

ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﻣﺮﺩ ﻧﺰﺩ ﺷﯿﺦ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﯾﺎ ﺷﯿﺦ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ

ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺍﺗﺎﻕ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﺎ ﺯﻥ، ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﻭ ﺑﺰﻏﺎﻟﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ

ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮ ﻣﺎ ﺟﻬﻨﻢ ﺷﺪﻩ،ﯾﺎ ﺷﯿﺦ ﭼﻪ ﮐﻨﯿﻢ؟

ﺷﯿﺦ ﮔﻔﺖ: ﺁﻥ ﺑﺰ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺒﺮ ﻭ ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺒﻨﺪ

ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﮔﻞ ﻭ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻧﺰﺩ ﺷﯿﺦ ﺁﻣﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ

ﮔﻔﺖ: ﯾﺎ ﺷﯿﺦ ﺳﭙﺎﺳﮕﺰﺍﺭﻡ ﻣﺎ ﺭﻭ ﺍﺯ ﻋﺬﺍﺏ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩﯼ .. ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ

ﺟﺎﻣﻮﻥ ﺑﺎﺯ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺭﺍﺣﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﮕﻮ، ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﺍﺯﺕ .....


ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﺍﻧﺪﻥ ﺑﺰ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ است و ﺗﻮﺍﻓﻖ ﻫﺴﺘﻪ ﺍﯼ ما خنثی

دلم میخواهد شاد باشم از بیرون انداختن این بز ولی می ترسم، می ترسم از رقم 

بعدی اختلاس هایی که شاید، شاید!! آشکار شوند، می ترسم، در این 10 سال 

خون مردم به لحاظ اقتصادی در شیشه شد و با پول های که بعد از 100 تحریم و 

بلوکه شدن و ... بدست می آمد چه ها که نکردند، یعنی حالا که قرار است که اگر 

مجلسین رخصت دهند و تحریم ها نباشد، چه ها کنند!!

 

-------------

 

رمضان هم در حال تمام شدن است، طولانی ترین رمضان عمرم بود به لحاظ ساعت 

روزه داری، گرم ترین هم بود، پرکارترین هم بود و متاسفانه کم بهره ترین و زمینی ترین

 رمضان عمرم. خدایا خودم می دانم که دستم خالیه ولی با کریمان کارها دشوار نیست،

 رهایم نکن

۰ نظر ۲۴ تیر ۹۴ ، ۲۱:۱۱
صبا ..

 این عبارت در دعای جوشن کبیر چشمم را گرفته است از نوع شدید:

یا مُرْشِدَ مَنِ اسْتَرْشَدَهُ، و من از تو ارشاد و هدایت می خواهم.

 

- بعد از بیشتر از 6 ماه رفتم شاهچراغ! شبستان و حیاط جدید ساخته اند! مثل مسافرها همه چیز برایم جدید بود و تازگی داشت، حس حرم امام رضا را شدیدا بهم انتقال می داد اینقدر که فردایش فکر میکردم تازه از مشهد برگشته ام!!

 

- بعد از مدت های مدید،فیلم دیدم، آن هم از نوع فارسی (تاریخ آخرین فیلم دیدنم را اصلا به یاد ندارم، بیش از 5 است). دلشدگان علی حاتمی را دیدم و بسیار لذت بردم.

 

- بعد از دو هفته موفق شدم برگه های شاگردانم را تصحیح کنم. 13 نفر افتادند!! البته قصدم این است که نمره های بالای 9 را پاس نمایم و البته تر اینکه نمرات فعلیشان از 23 است. دخترک نابینا نمره کامل گرفت بدون احتساب آن 3 نمره اضافه و چند تایی هم بالای 15 شدند. سیل التماس ها و قسم ها و ناله ها از ساعت 19 امروز جمعه 19 تیر ماه شروع شده است. یعنی شدت و میزان قسم هایی که در پیام هایشان است از میزان و شدت قسم هایی که در این سه شب قدر گذشته گفته شد بیشتر است. جالب است که من 3 جلسه اول ترم اتمام حجت کرده ام که کسی در مورد نمره حق ندارد با من صحبت کند وهمگی در پیام هایشان این مساله را متذکر می شوند که می دانند نباید در مورد نمره بحث کنند. علت استرسم شب امتحانشان دقیقا به دلیل همین روزها بود.  مثلا اینها شاگرد خوب هایم بودندخنثی

 

۰ نظر ۲۰ تیر ۹۴ ، ۲۱:۱۰
صبا ..

وقتی به آدم هایی فکر میکنم که یه جورایی بهت نیاز دارند ولی طلبکار هستند، پررو هستند، گستاخند و انگار ارث پدرشون دستت هست و حاضر نیستند برای رفع نیازشون که مساله چندان ضروری هم نیست یک ساعت صبر کنند، به شدت عصبی میشم و به هم میریزم، آدم هایی که وقتی بهشون اعتراض میکنی به تریج قباشون هم برمیخوره و تو را موظف می دونند که در همه حال جوابگوشون باشی. خدایا در اینکه من به تو محتاجم که شکی نیست، ولی نمی خوام محتاجِ طلبکار باشم، نمی خوام وقتی که نیازی دارم ضروری یا غیر ضروری مثل همون آدم هایی که عصبیم می کنند، فقط یکسره به خواسته ام اصرار کنم. 

امشب شب بیست و یکم ماه رمضان هست. اعتراف میکنم بجز تشنگی و گرسنگی و ضعف جسمی تا الان بهره خاصی از رمضان نبردم، امشب نظر لطفت را از من دریغ نکن. حقیقتا دوست ندارم همه روزهام مثل هم باشه، اونم روزهای خاص ولی اسیر روزمرگی شدم و بدو بدوهای دنیا، ازت می خوام که کمکم کنی در مسیر درست قرار بگیرم، مسیری که به تو ختم بشه. اینکه این همه بدویی که آخرش به یک جای این دنیای فانی برسی، نه تنها که ذوق نداره که درد هم داره. کمکم کن که خودم رو از این درد دور نگه دارم. 

۰ نظر ۱۶ تیر ۹۴ ، ۲۱:۰۳
صبا ..

فقط می دانم باید بنویسم. ذهنم شدیدا شلوغ است، کارهایم زیادی زیاد شده، وقت مفید و قابل و استفاده هم زیادی کم شده، همه ی اینها در حالی هست که اصلا از درستی مسیری که انتخاب کرده ام اطمینان ندارم. همه ی اینها در حالی هست که ذهنم هنوز آرام نیست و پر از چراست!! هنوز نتوانسته ام باور کنم که انچه سالها فکر میکرده ام حقیقی نبوده، دلم شدیدا میل به انکار دارد، دلم بحث و بررسی می خواهد اما خوب که فکر میکنم می بینم فایده ای هم ندارد، که چه شود؟؟ آنچه نباید می شد، شده، دیگر فکر کردن و تحلیل کردنش چه فایده ای دارد.  خیلی زیاد دلم می خواهد مستقیم بروم توی چشمان خدا زل بزنم و بگویم پس من چی؟!!

 رمضان آمده اما من همچنان غرق روزمرگی هستم. حتی بیشتر از همیشه، با خدا وعده کرده ام که قدم برداشتن در این مسیر جدید را به پای خودش حساب کند، اینطوری وجدانم آسوده است که ذره ای مفید هستم، یعنی شاید روزی مفید شوم و این مفید شدن به قصد نزدیکی به او باشد، به قصد اینکه اگر همین طوری بنشینم قطعا دچار کپک فکری و روحی و اخلاقی می شوم، پس  اینطوری نمی نشینم و گذران عمرم را نگاه نمیکنم. سرعت گذر روزها زیاد است، جسما زود خسته می شوم اما می دانم که می توانم، از پسش بر می ایم. حداقل فایده اش این است که ذهنم اینقدر درگیر است که مجال فکر کردن به خیلی چیزهای بیهوده را ندارد، یعنی داردها، ولی محدود و کم. و چقدر ذهنم گاهی بدقلق و بهانه گیر می شود. 

دوستی دارم که موقع خداحافظی می گوید مواظب خوبی هایت باش. راست می گوید خوب بودن مواظبت می خواهد، ذره ای که غافل شوی می توانی براحتی بد شوی و بدی کنی. خدایا، ماه تو است و مهمان تو هستیم. حتما و قطعا در این بار عام قرار است مورد لطفت قرار بگیریم. درست است که پر از سوالم، پر از چرا و پر از خواهش، اما اگر چراهایم و سوال ها و درخواست هایم هم بی پاسخ بماند، حرفی نیست، باور و ایمانم این است که قرار است با بهتر از درخواست های من جوابم را بدهی. فقط مثل بنده هایت باورهایم را بهم نریز.

۰ نظر ۳۰ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۵۵
صبا ..