غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۱۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمضان» ثبت شده است

تا حالا سابقه نداشته من اینقدر طولانی ننویسم، از خیلی چیزا هم باید بنویسم ولی هی میگم حالا بعدا :)



خدایا شکرت خیلی زیاد. پارسال ماه رمضون روزهای خیلی خیلی سختی رو داشتیم سختیش در تصورمون نمی گنجید؛ دعایی که اون روزها می کردم این بود که همه اون سختی ها رو اسباب خیر دنیا و آخرتمون قرار بده؛ تمام سعیم رو کردم گلایه نکنم و کل پارسال تا آخر سال 96 تمام زندگی ما برپایه تمرکز زدایی بود! بیشترین تعداد سفر و تفریح در عمرم تا امروز مربوط به سال 96 هست و دلیلش حجم بار سنگینی بود که تحملش اصلا آسون نبود و باید یه جوری مدیریتش می کردیم. این ماه رمضان و این شب ها دعا میکنم برای همه کسانی که مثل روزهای سال گذشته ما نه تنها صورتشون رو با سیلی سرخ میکنند که اسباب حسادت بقیه هم میشند !! دعا میکنم هیچ دلی اونقدر دردمند نباشه که حتی دردش رو هم نتونه بگه. دعا میکنم که بشم اسباب و وسیله ای که حتی شده ذره ای بتونه بار درد و غصه یکی از مخلوقات خدا رو کم کنه. 

امسال یاد گرفتم دعا کنم اگر کسی بهم بدی کرد؛ نارو زد، دروغ گفت یا هر چیزی که آرامش من رو به هم زد، خدا هیچ وقت واسش تلافی نکنه، اینقدر قدر غرق نعمت و خوبی و شادی و سلامتیش کنه که از رفتار بدش شرمنده بشه و خودش بشه شروع زنجیره خوبی؛ شروع خیر و خودش بشه اسبابی برای جبران بدی های گذشته ش در مقایس بزرگتر. 


امشب آخرین شب قدر هست این فراز از دعای جوشن کبیر رو امسال خیلی دوست داشتم:


 یَا مَنْ خَلَقَنِی وَ سَوَّانِی یَا مَنْ رَزَقَنِی وَ رَبَّانِی یَا مَنْ أَطْعَمَنِی وَ سَقَانِی یَا مَنْ قَرَّبَنِی وَ أَدْنَانِی یَا مَنْ عَصَمَنِی وَ کَفَانِی یَا مَنْ حَفِظَنِی وَ کَلانِی یَا مَنْ أَعَزَّنِی وَ أَغْنَانِی یَا مَنْ وَفَّقَنِی وَ هَدَانِی یَا مَنْ آنَسَنِی وَ آوَانِی یَا مَنْ أَمَاتَنِی وَ أَحْیَانِی 


انگار فیلم کوتاه از کل زندگی م هست. یه جورایی خیالات رو راحت میکنه که در حین اینکه تو کل زندگیت این همه دست و پا می زنی و میدویی و تلاش میکنی ولی درست که نگاه میکنی هیچ کاره ای :) همین پارادوکس لبخند میاره رو لبم :)


-------------


آخرین مقاله باقی مانده از تز ارشدم یک ماهی هست که ریوایز خورده و استاد2 هفته ای یکبار ایمیل میزنه که چی شد؟! تو این مدتی که اینجا ننوشتم دست و دلم به نوشتن جواب داوران مقاله هم نمی رفت، گفتم بیام اینجا بنویسم شاید دست و دلم از رو رفت و 4 خط دیگه نوشت و تمومش کرد و رفت.  یعنی میشه پرونده این مقاله ها به زودی بسته بشه؟!


------------


زری جان اومد شیراز و همدیگرو تو شاهچراغ دیدیم؛ دومین دوست وبلاگی بود که میدیدمش! البته اولی شیرازی بود :)  حس خیلی خوبی داشتم از دیدن خودش و بچه های دسته گلش و چه کاری خوبی کردیم همو دیدیم. زری بیا بگو من چقدر شبیه نوشته هام بودم؟


--------------

آخیش بالاخره طلسم سکوت رو شکستم :)

۱۰ نظر ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۲
صبا ..

شنبه که رفتم دکتر کاملا انتظار داشتم وقتی میپرسم میتونم روزه بگیرم بگه نه! برای همین خیلی تو ذوقم نخورد!


رمضان 5 سال پیش هم نتونسته بودم روزه بگیرم ولی حس اون موقع ام کجا و حس الانم کجا؟


هیچ اثری از معنویت درونم دیده نمیشه و این مساله یک شبه اتفاق نیافتاده و ذره ذره به اینجا رسیدم؛ الانم از وضعیتم شکایتی ندارم فقط می نویسم که بدونم چه روندی رو دارم طی میکنم نگران آینده هستم و نیستم، هستم چون نادانی نسبت به هر موضوعی استرس آور هست و نیستم چون توی این سالها شاید از میزان ذکرهام کم شد، شاید دیگه دعای عربی خوندن موجب آرامشم نشد، ولی نیرویی درونم شکل گرفت که شاید بشه بهش گفت توکل، اینکه کمتر ناله کنم و کمتر منتظر معجزه های عجیب و قریب باشم، بیشتر به تلاش خودم تکیه کنم و نتیجه اصلا واسم مهم نباشه چون که توی همه اتفاقای ظاهرا بد هم میشه درس گرفت؛ میشه تجربه کسب کرد و میشه بزرگ شد. 


ولی هیچ کدوم از اینها دلیل نمیشه، که نخوام موقع افطار و سحر یا هر موقع که حال دلتون خوب بود واسم دعا کنید.


۱۰ نظر ۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۵۵
صبا ..

خوشحالم از شروع ماه رمضان!

از مدت ها پیش خوشحالم، تمرین اراده است این ماه.

تمرین کمی آدم شدن.

از اینکه قرار است تمرین آدمیت کنم آن هم به صورت فشرده خوشحالم.

از اینکه ریتم زندگیم، ریتم خوردن و خوابیدنم به هم می ریزد خوشحالم. 

 أَسْأَلُکَ بِجُودِکَ أَنْ تُدْنِیَنِی مِنْ قُرْبِکَ.

با همه وجودم از تو میخواهم که حال همه مان را در پایان این ماه به بهترین حال مبدل گردانی.

۰ نظر ۱۶ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۴
صبا ..

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩﯼ ﻧﺰﺩ ﺷﯿﺦ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﯾﺎ ﺷﯿﺦ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺗﺎﻗﯽ ﮐﻮﭼﮏ

ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻓﻀﺎﯼ ﮐﻢ

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ ... ﯾﺎ ﺷﯿﺦ ﭼﻪ ﮐﻨﻢ ؟

ﺷﯿﺦ ﮔﻔﺖ : ﺁﯾﺎ ﺟﺎﻧﺪﺍﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺑﻠﯽ , ﺑﺰﯼ

ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯿﺒﻨﺪﻡ

ﺷﯿﺦ ﮔﻔﺖ : ﺁﻥ ﺑﺰ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﯿﺎﻭﺭ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ

ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﻣﺮﺩ ﻧﺰﺩ ﺷﯿﺦ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﯾﺎ ﺷﯿﺦ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ

ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺍﺗﺎﻕ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﺎ ﺯﻥ، ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﻭ ﺑﺰﻏﺎﻟﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ

ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮ ﻣﺎ ﺟﻬﻨﻢ ﺷﺪﻩ،ﯾﺎ ﺷﯿﺦ ﭼﻪ ﮐﻨﯿﻢ؟

ﺷﯿﺦ ﮔﻔﺖ: ﺁﻥ ﺑﺰ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺒﺮ ﻭ ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺒﻨﺪ

ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﮔﻞ ﻭ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻧﺰﺩ ﺷﯿﺦ ﺁﻣﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ

ﮔﻔﺖ: ﯾﺎ ﺷﯿﺦ ﺳﭙﺎﺳﮕﺰﺍﺭﻡ ﻣﺎ ﺭﻭ ﺍﺯ ﻋﺬﺍﺏ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩﯼ .. ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ

ﺟﺎﻣﻮﻥ ﺑﺎﺯ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺭﺍﺣﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﮕﻮ، ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﺍﺯﺕ .....


ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﺍﻧﺪﻥ ﺑﺰ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ است و ﺗﻮﺍﻓﻖ ﻫﺴﺘﻪ ﺍﯼ ما خنثی

دلم میخواهد شاد باشم از بیرون انداختن این بز ولی می ترسم، می ترسم از رقم 

بعدی اختلاس هایی که شاید، شاید!! آشکار شوند، می ترسم، در این 10 سال 

خون مردم به لحاظ اقتصادی در شیشه شد و با پول های که بعد از 100 تحریم و 

بلوکه شدن و ... بدست می آمد چه ها که نکردند، یعنی حالا که قرار است که اگر 

مجلسین رخصت دهند و تحریم ها نباشد، چه ها کنند!!

 

-------------

 

رمضان هم در حال تمام شدن است، طولانی ترین رمضان عمرم بود به لحاظ ساعت 

روزه داری، گرم ترین هم بود، پرکارترین هم بود و متاسفانه کم بهره ترین و زمینی ترین

 رمضان عمرم. خدایا خودم می دانم که دستم خالیه ولی با کریمان کارها دشوار نیست،

 رهایم نکن

۰ نظر ۲۴ تیر ۹۴ ، ۲۱:۱۱
صبا ..

 این عبارت در دعای جوشن کبیر چشمم را گرفته است از نوع شدید:

یا مُرْشِدَ مَنِ اسْتَرْشَدَهُ، و من از تو ارشاد و هدایت می خواهم.

 

- بعد از بیشتر از 6 ماه رفتم شاهچراغ! شبستان و حیاط جدید ساخته اند! مثل مسافرها همه چیز برایم جدید بود و تازگی داشت، حس حرم امام رضا را شدیدا بهم انتقال می داد اینقدر که فردایش فکر میکردم تازه از مشهد برگشته ام!!

 

- بعد از مدت های مدید،فیلم دیدم، آن هم از نوع فارسی (تاریخ آخرین فیلم دیدنم را اصلا به یاد ندارم، بیش از 5 است). دلشدگان علی حاتمی را دیدم و بسیار لذت بردم.

 

- بعد از دو هفته موفق شدم برگه های شاگردانم را تصحیح کنم. 13 نفر افتادند!! البته قصدم این است که نمره های بالای 9 را پاس نمایم و البته تر اینکه نمرات فعلیشان از 23 است. دخترک نابینا نمره کامل گرفت بدون احتساب آن 3 نمره اضافه و چند تایی هم بالای 15 شدند. سیل التماس ها و قسم ها و ناله ها از ساعت 19 امروز جمعه 19 تیر ماه شروع شده است. یعنی شدت و میزان قسم هایی که در پیام هایشان است از میزان و شدت قسم هایی که در این سه شب قدر گذشته گفته شد بیشتر است. جالب است که من 3 جلسه اول ترم اتمام حجت کرده ام که کسی در مورد نمره حق ندارد با من صحبت کند وهمگی در پیام هایشان این مساله را متذکر می شوند که می دانند نباید در مورد نمره بحث کنند. علت استرسم شب امتحانشان دقیقا به دلیل همین روزها بود.  مثلا اینها شاگرد خوب هایم بودندخنثی

 

۰ نظر ۲۰ تیر ۹۴ ، ۲۱:۱۰
صبا ..

وقتی به آدم هایی فکر میکنم که یه جورایی بهت نیاز دارند ولی طلبکار هستند، پررو هستند، گستاخند و انگار ارث پدرشون دستت هست و حاضر نیستند برای رفع نیازشون که مساله چندان ضروری هم نیست یک ساعت صبر کنند، به شدت عصبی میشم و به هم میریزم، آدم هایی که وقتی بهشون اعتراض میکنی به تریج قباشون هم برمیخوره و تو را موظف می دونند که در همه حال جوابگوشون باشی. خدایا در اینکه من به تو محتاجم که شکی نیست، ولی نمی خوام محتاجِ طلبکار باشم، نمی خوام وقتی که نیازی دارم ضروری یا غیر ضروری مثل همون آدم هایی که عصبیم می کنند، فقط یکسره به خواسته ام اصرار کنم. 

امشب شب بیست و یکم ماه رمضان هست. اعتراف میکنم بجز تشنگی و گرسنگی و ضعف جسمی تا الان بهره خاصی از رمضان نبردم، امشب نظر لطفت را از من دریغ نکن. حقیقتا دوست ندارم همه روزهام مثل هم باشه، اونم روزهای خاص ولی اسیر روزمرگی شدم و بدو بدوهای دنیا، ازت می خوام که کمکم کنی در مسیر درست قرار بگیرم، مسیری که به تو ختم بشه. اینکه این همه بدویی که آخرش به یک جای این دنیای فانی برسی، نه تنها که ذوق نداره که درد هم داره. کمکم کن که خودم رو از این درد دور نگه دارم. 

۰ نظر ۱۶ تیر ۹۴ ، ۲۱:۰۳
صبا ..

فقط می دانم باید بنویسم. ذهنم شدیدا شلوغ است، کارهایم زیادی زیاد شده، وقت مفید و قابل و استفاده هم زیادی کم شده، همه ی اینها در حالی هست که اصلا از درستی مسیری که انتخاب کرده ام اطمینان ندارم. همه ی اینها در حالی هست که ذهنم هنوز آرام نیست و پر از چراست!! هنوز نتوانسته ام باور کنم که انچه سالها فکر میکرده ام حقیقی نبوده، دلم شدیدا میل به انکار دارد، دلم بحث و بررسی می خواهد اما خوب که فکر میکنم می بینم فایده ای هم ندارد، که چه شود؟؟ آنچه نباید می شد، شده، دیگر فکر کردن و تحلیل کردنش چه فایده ای دارد.  خیلی زیاد دلم می خواهد مستقیم بروم توی چشمان خدا زل بزنم و بگویم پس من چی؟!!

 رمضان آمده اما من همچنان غرق روزمرگی هستم. حتی بیشتر از همیشه، با خدا وعده کرده ام که قدم برداشتن در این مسیر جدید را به پای خودش حساب کند، اینطوری وجدانم آسوده است که ذره ای مفید هستم، یعنی شاید روزی مفید شوم و این مفید شدن به قصد نزدیکی به او باشد، به قصد اینکه اگر همین طوری بنشینم قطعا دچار کپک فکری و روحی و اخلاقی می شوم، پس  اینطوری نمی نشینم و گذران عمرم را نگاه نمیکنم. سرعت گذر روزها زیاد است، جسما زود خسته می شوم اما می دانم که می توانم، از پسش بر می ایم. حداقل فایده اش این است که ذهنم اینقدر درگیر است که مجال فکر کردن به خیلی چیزهای بیهوده را ندارد، یعنی داردها، ولی محدود و کم. و چقدر ذهنم گاهی بدقلق و بهانه گیر می شود. 

دوستی دارم که موقع خداحافظی می گوید مواظب خوبی هایت باش. راست می گوید خوب بودن مواظبت می خواهد، ذره ای که غافل شوی می توانی براحتی بد شوی و بدی کنی. خدایا، ماه تو است و مهمان تو هستیم. حتما و قطعا در این بار عام قرار است مورد لطفت قرار بگیریم. درست است که پر از سوالم، پر از چرا و پر از خواهش، اما اگر چراهایم و سوال ها و درخواست هایم هم بی پاسخ بماند، حرفی نیست، باور و ایمانم این است که قرار است با بهتر از درخواست های من جوابم را بدهی. فقط مثل بنده هایت باورهایم را بهم نریز.

۰ نظر ۳۰ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۵۵
صبا ..
عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد   برگیر و دهل می‌زن کان ماه پدید آمد
عید آمد ای مجنون غلغل شنو از گردون   کان معتمد سدره از عرش مجید آمد
عید آمد ره جویان رقصان و غزل گویان   کان قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد
صد معدن دانایی مجنون شد و سودایی   کان خوبی و زیبایی بی‌مثل و ندید آمد
زان قدرت پیوستش داوود نبی مستش   تا موم کند دستش گر سنگ و حدید آمد
عید آمد و ما بی‌او عیدیم بیا تا ما   بر عید زنیم این دم کان خوان و ثرید آمد
زو زهر شکر گردد زو ابر قمر گردد   زو تازه و تر گردد هر جا که قدید آمد
برخیز به میدان رو در حلقه رندان رو   رو جانب مهمان رو کز راه بعید آمد
غم‌هاش همه شادی بندش همه آزادی   یک دانه بدو دادی صد باغ مزید آمد
من بنده آن شرقم در نعمت آن غرقم   جز نعمت پاک او منحوس و پلید آمد
بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسن   رو صبر کن از گفتن چون صبر کلید آمد

 

خدایا هیچ هدفی از روزه داری نداشتم جز طاعت امر تو، دریاب بنده ای که تلاش کرد بندگی کند، دریاب.

خدایا شاید مهمان خوبی نبودم اما تو رسم مهمان نوازی را تمام کن و طوری بدرقه ام کن که شایسته مقام تو باشد، نه در خور من. خدایا پشیمان شدم، بدرقه ام نکن، همیشه همراهی ام کن، همه جا، همه وقت، حتی جاهایی که خودم با گستاخی تمام می خواهم که نباشی، می خواهم که نبینمت، خدایا دریاب که بیش از همیشه به تو نیازمندم.

 

عیــــــــــــــد همگی مبــــــــــــــارک.

 

۰ نظر ۰۶ مرداد ۹۳ ، ۰۰:۱۸
صبا ..

این روزها اینقدر بی حوصله و بی انگیزه ام که با وجود تمایل فراوانم به نوشتن هیچ تلاشی حتی برای تایپ افکارم هم انجام نمی دهم. یک هفته تا 10 روز به خودم مرخصی داده ام از همه چیز و همه جا که شاید حوصله ام بازسازی شود و انگیزه هایم بیدار.  از این دست نوسان های روحی را بارها تجربه کرده ام، اما طولانی شدن اقامتم در دره این موج سینوسی بی تاثیر از روزه داری نیست. با وجود اینکه من آدم پرخور و خوش خوراکی نیستم (حتی در مصرف آب هم بهینه هستم!!) ولی افت قند و فاصله طولانی بین وعده سحر و افطار، خوابیدن های نامنظم، کم تحرکی، خانه نشینی های طولانی و تعطیلی فعالیت های نشاط آور باعث شده که با وجود صف طولانی کارهای انجام نشده همچنان مقیم دره بی حوصلگی موج سینوسی باشم.

این ها را ننوشتم که گلایه کنم از روزه داری و یا هر چیز منفی دیگری که از این چند خط بر می آید، نوشتم که بگویم در این ماه چه از طریق صدا و سیما چه خارج از آن با خانواده هایی آشنا شدم که فاصله بین وعده های غذایی شان بیشتر از سحر و افطار است. نوشتم که بگویم به بچه هایی فکر میکنم که چه در این روزهایی که خورشید تمام حواسش به ماست و چه روزهایی که خورشید خجالتی می شود و خودش را پشت ابرها قایم میکند، فعالیت فیزیکی شان چندین برابر روزهای عادی من است، با وعده های غذایی کم لطف. بچه هایی که شریکند در آوردن نانی به سفره و با این وجود شاگرد اولند. که به این فکر میکنم که همین افت قندی که تا این حد مرا بی حوصله کرده، چقدر در وقوع جرائم و تصمیم های غلط آنی موثر است، چقدر در افسردگی حاد و مزمن و بزهکاری و رفتارهای پرخطر موثر است. در حین روزه داری معمولا و قاعدتا ارتباط معنوی فرد با خالقش بیشتر می شود، اما آیا در حین فقر هم تا این حد شاکر و راضی می مانیم؟!

چند روز آخر روزه داری معمولا شمارش معکوسم برای عید فطر شروع می شود، برای اینکه برگردم به زندگی عادی، به همان 3 وعده غذای هر چند کم اما به موقع، به همان شکلات های میان وعده، که کارشان این است که تمرکزم را افزایش دهند، به شربت های خنک بعد از گرمازدگی، اما این روزها فکرم پیش کودکانی ست که هلال ماه شوالشان معلوم نیست که کی طلوع می کند! که نمی دانند از چند شروع کنند به شمارش معکوس، که برسند به عیدشان. عیدی که معنیش شروع زندگی عادی است!!

۰ نظر ۰۴ مرداد ۹۳ ، ۰۰:۱۷
صبا ..

-دیشب قبل از اینکه برویم مراسم احیا، اخبار تصاویری از غزه پخش کرد، زنانی که گریه می کردند و می نالیدند و که ما هیچ کاری نکرده ایم و در خانه هایمان نشسته ایم و باید بمیریم. بچه های معصومی که تنها جرمشان محل تولدشان هست و مجازات این جرم مرگ و زخمی شدن و به خون کشیده شدن است.

- دعای جوشن کبیر که خوانده می شود، یک لحظه هم تصویر زنان غزه از پیش چشمانم کنار نمی رود، یا غیاث من لاغیاث له، خدایا بیشتر از این مردم هم کسی هست که این روزها به فریادرسیت نیاز داشته باشه باشد؟!

"ای دادرس دادخواهان ای پناه پناه جویان ای امان بخش ترسناکان، ای کمک مومنان، ای رحم کننده مسکینان، ای پناه عاصیان"  به اینجا که می رسیم انگار که فقط زورم به خدا برسد، می گویم مگر اینها نام های تو نیست، مگر تو خدای ما و آنها و آن کودکان معصوم نیستی، پس کجایی؟ تو که داری می بینی، تو که داری می شنوی، ای کسی که بهترین بینندگانی، پس چرا هیچ اثری از گشایش نیست؟

خوب که با خدا دعوا میکنم، آن هم در شب 23 ماه رمضان، سکوت نفرت انگیز ابرمردان دنیا، سکوت 7 میلیارد جمعیت کره زمین یادم می آید، (بگذریم از کمپین های انسان های نوع دوستی که جمعیتشان به 10 میلیون نفر هم در کل دنیا نمی رسد)، می روم در کالبد آن زن غزه ای، که تنها جرمش محل سکونتش است و هر روز باید منتظر جنازه ای باشد، فرزندش، شوهرش، پدرش، برادرش، هر روز خون، هر روز مرگ، هر روز آه، و هر روز همه دنیا شاهد این جنایات باشند و هر روز همه سکوت کنند  و آن زن وقتی در مقابل خبرنگار قرار گیرد اولین جمله اش این باشد: " نَصْرٌ مِّنَ اللَّهِ وَفَتْحٌ قَرِیبٌ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ".

به آن زن آرمان های سیاسی هیچ گروهی دخلی ندارد، آن زن صبر و امید به پیروزی را انتخاب کرده، آن زن ایمانش را به تو ثابت کرده است تو هم فتح قریبت را به او ثابت کن.

۰ نظر ۳۰ تیر ۹۳ ، ۰۰:۱۵
صبا ..