غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

آخر هفته دوست داشتنی!

دوشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۷، ۰۴:۲۳ ب.ظ

مادر جنی یه ویلا جنوب سیدنی داره و جنی چند بار بهم گفته بود یه بار بهت میگم که بیایی اونجا :) جمعه من دانشگاه بودم که مسیج داد ما خونه بوندینا هستیم و تو و سین هم می تونید بیاین پیش ما و شنبه شب هم بمونید :) منم با سین هماهنگ کردم و البته دوتا میتاپ هم قرار بود برم و اونا رو هم کنسل کردم و قرار شد بعداز ظهر شنبه تا صبح یکشنبه بریم ویلای مامان جون ؛) 

با قطار به اندازه ۴۰ دقیقه باید می رفتیم به سمت جنوب و بعدش هم با فری می رفتیم بوندینا. فری ش شبیه مینی بوس قدیمی ها بود که می رفت دهات😀 و یکی هم می اومد تو کرایه ها رو جمع می کرد! ولی همه چیز واسه ما جدید بود.

خلاصه رسیدیم ویلای مامان جون و عجب ویلایی بود قشنگ ۲۰ متر با اقیانوس فاصله داشت و ویوی پنجره ش محشر بود و تو خونه هم بسیار چیدمان زیبا و لاکچری داشت و همه دیوارها از نزدیک زمین تا نزدیک سقف پر بود از تابلوی نقاشی. 

ویلا دو تا ساختمون مجزا بود و اتاق من و سین ساختمون پایین بود! ساختمون پایین دو اتاق خواب و سرویس بهداشتی بود که تو هر کدام ۴ تا تخت به صورت دو طبقه و چراغ مطالعه و آینه دیواری خوشکل و کلی مخلفات دیگه بود! 

جنی و جاناتان و بچه هاشون و دوست لی لی که کلا میشدن ۶ تا بچه ۱۰ تا ۱۶ سال بودند. یه کم که نشستیم گفتن خب بریم شنا! هوا ابری و بادی بود😐 و یه نم بارون هم گاهی می اومد. ما هم گفتیم خب الان که یخ میزنیم ! دیگه کار داشت به شرط بستن میرسید که قبول کردیم و رفتیم و البته اولش از شدت سرما جیغ زدیم ولی خب زود عادی شد. 

دو _سه تا کایاک کوچیک داشتن که سوار شدیم  و موج زد و تا مرز غرق شدن رفتیم 😀🙄  و خودشون هی شنا کردن و شنا کردن و شنا کردن! یه توپ داشتن تو آب باهاش بازی میکردن بعد موج میزد میرفت اون وسطای آب؛ اینا شنا می کردن میرفتن می آوردن یه جا که استفانی اندازه ۲۰۰۰ متر شنا کرد!  

جاناتان هم منو آماده می کرد که با سگش روبرو بشم😕 آخه من فوبیای حیوانات دارم و پیشرفتم تا الان این بوده که چند بار به جفری دست زدم.

دیگه کم کم بارون زیاد شد و برگشتیم خونه.

ما شام با خودمون برده بودیم و اونا هم شام درست کردن و شام خوردیم. بچه های جاناتان بحث رو کشوندن به فمنیزیم و بازار کار و ... فقط باید میدیدن که پسر ۱۲ سالش چطوری بحث و استدلال میکرد و ما دهانمون از تعجب باز مونده بود. وقتی جاناتان باشه کلا یه کم بحث مذهبی هم داریم همیشه.

بعد هم رفتیم سراغ بازی های بچه ها؛ کلی کارت داشتن و آشا (پسر جاناتان) یه بازی رو سعی کرد برامون توضیح بده من که میخواستم گریه کنم بس که نمی فهمیدم چی میگه :| 

دیگه نمی دونم چی شد که رفتیم اون ور نشستیم؛ تو ویلا پیانو بود و جاناتان هم شروع کرد به گیتار زدن و بچه ها هم چند تا ترانه رو همخوانی کردن خیلی قشنگ بود خیلی زیاد.

طبق قانون ساعت ۹ کم کم بچه ها خوابیدن.

تمام شب بارون شدید بود و وقتی هم صدای بارون قطع میشد صدای موج ها می اومد و من فکر می کردم چطوری باید از خدا بخاطر این همه عشق و محبت و احساس امنیت و زیبایی تشکر کنم. آدم هایی که غریبه هستند ولی همه تلاششون رو میکنند که بهت عشق و محبت و امنیت بدن.

صبح من و سین پا شدیم رفتیم یکساعت پیاده روی و از زیبایی ها لذت بردیم. وقتی برگشتیم همه بچه ها بیدار بودن و داشتن بازی می کردن و استف هم داشت صبحونه درست می کرد واسشون؛ تست فرانسوی؛ برای ما هم درست کرد. از شب قبل هم قرار بود جاناتان صبحانه بهمون پنکیک بده که وقتی بیدار شد اونم رفت سراغ پن کیک درست کردن و با شربت (شیره) افرا !! خوردیم که خیلی عالی بود. 

پیشنهاد دادن که بریم صخره های اطراف رو ببینیم و جاناتان گفت که ما رو تا ورودی پارک ملی می رسونه موقعی که میخواست سوار ماشین بشه به من میگه به بابات نگو که سوار ماشین یه مرد استرالیایی که پیژامه تنش بود شدی !!😀 گفتم بابام در جریانه و باید آماده باشه که وقتی رفتم ایران خودمم با پیژامه برم بیرون!! بعدش یه نگاه بهش کردم میگم بدون کفش؟؟؟!! میگه من فقط میخوام رانندگی کنم کفش لازم نیست😀 و اینجوری بود که اوج استرالیایی بودن رو به نمایش گذاشت.

از ورودی پارک ملی ۳ کیلومتر راه بود تا صخره ای به نام "کیک عروسی" که یه صخره سفید مستطیل شکل خیلی بزرگ لب اقیانوس بود ولی مسیر ۳ کیلومتری تا رسیدن به اون صخره بسیار زیبا و چشم نوازتر بود از دید من. این پیاده روی و دیدن صخره ها پایان خیلی قشنگی بود برای آخر هفته ای که جنی و خانوادش برامون ساختند.

و من واقعا ناتوانم در شکرگزاری بخاطر این همه زیبایی و عشق و محبت در کنار هم.

نظرات  (۱۱)

۱۹ دی ۹۷ ، ۲۱:۰۷ مامانی و چهارتا نینی
اره عشقم قطعی هست وحتما میایم تاریخ بلیط ما دقیقا یک هفته به عید هست و تا روز ١٣ نوروز 
استرالیا هستیم ، ملبورن و آدلاید حتما میایم ،عموی همسرم ادلاید مزرعه دارن و بعد از ملبورن ک چند روز أقامت داشتیم میریم ب اون مزرعه سال نو اونجا تحویل میشه همسرم یه عمه سیدنی داره و ما ب احتمال خیلی قوی خودمون بهش سر میزنیم چون عمه همسرم سنشون زیاد ما ترجیحمون اینه خودمون بیایم سیدنی تا اینکه عمه بیاد پیش ما اینطوری سیدنی رو هم میبینیم 
حتما عزیزززززززم ❤️❤️❤️❤️❤️
پاسخ:
خیلی هم عالی و به سلامتی عزیزم. پیشاپیش به استرالیا خوش آمدین :)

پس برنامه تون به سیدنی که قطعی شد به من خبر بده گلم.

۱۸ دی ۹۷ ، ۱۸:۴۵ مامانی و چهارتا نینی
عزیزززززززم بله میااااایم حتما عموی پدر بچه ها فقط روز عروسی مارو دید و دیگه ندیدیمشون 
بچه هارو ندیده اصلا ،ب خاطر همین خیلی اصرار کرد ک عید بریم پیشش 
ماهم دیدیم نمیشه ما بپوسیم تو خونه تا این فسقلیا بزرگ بشن تصمیم گرفتیم با هرسختی هم شده مسافرتامون رو بریم
من از الان ذوق دارم انشالله ببینمت عزیززززززم❤️❤️❤️❤️
پاسخ:
عزیزم. ان شالله برنامه سفرتون جور بشه و همه چیز خوب پیش بره و من هم بتونم شما و دسته گل هات رو ببینم. 

اگه اومدنتون قطعی شد بهم بگو که یه ایمیلی ؛ شماره ای رد و بدل کنیم بتونم راحتتر باهات هماهنگ کنم.
 قضیه ی همسر اول جاناتان، چه دنیای پیچیده ای داریم! چقدر عکس العمل ها در برابر مشکلات و حتی تفاوت ها تعیین کننده است، تو جامعه ی ما اگر کسی اندکی از معمولی بودن این ورتر یا اون ورتر باشه چقدر آسیب میخوره و‌نهایتا زندگی اش سامان نمیگیره، یعنی جامعه رد میکنه اون رو، اما اونجا معایب کنترل میشه و محاسن را پروبال داده اند اونوقت بچه ی دوازده ساله شون اینقدر آگاهانه رفتار میکنه 
پاسخ:
البته اینجا هم این طور نیست که همه معایب کنترل بشه و گرنه مثلا مادر استفانی اینا باید قبل از اینکه 3 تا بچه می آورد کنترل می شد. ولی خب تلاششون رو میکنند دیگه :)
واقعا عجب آخر هفته ای! :D
من فقط عاشق اون خوابیدن ساعت 9 بچه هام. اینجا که بچه ها مامان بابا رو هم میخوابونن و خودشون نمیخوابن تا دو نصفه شب.

پاسخ:
خب اینجا بچه ها صبح زود هم بیدار میشن. الان که تابستون هست هم همون 7-8 بیدار میشن و البته چیزی که اینجا رو متمایز می کنه از کشور فقط همین عمل و احترامشون به قانون هست که از بچگی درونشون نهادینه میشه.
۱۸ دی ۹۷ ، ۰۸:۱۰ محبوب حبیب
سلام صبا جون
چقدر اینها خانواده خوبی ان. وای خدا رو شکر :) انگار یه تیکه از بهشته اونجا. البته تو هم توی برقراری ارتباط محشری. اصلا نمی تونستم تصور کنم توی چهار ماه اینقدر خوب تونسته باشی مچ بشی باهاشون. افرین بهت

پاسخ:
سلام عزیزم.

خیلی خوب و دوست داشتنی هستند. 

آره دقیقا من همیشه میگم اینا دارن تو بهشتی که به ما وعده دادن زندگی میکنند و البته رفتار خیلی هاشون هم شبیه بهشتی هاس :)  

لب ساحل هم که بری تازه پر از حوری و غلمان هست :))))))

محبوب جان سهم من تو این ارتباط 10 از 100 هم نیست. وقتی میگم نمی دونم خدا رو چطور شکر کنم واسه اینه که سهم عمده ی این ارتباط به دوش اوناست و خارج از اختیار من.
۱۸ دی ۹۷ ، ۰۸:۰۹ آوای درون
حجم مهربانی و شور زندگی این خانواده منو به وجد آورد. چقدر طبیعت دوست هستند، و سرشار از شور زندگی. جوری که تا حالا ندیده ام. حس کردم مرده ام و در میان مردگان زندگی میکنم...
پاسخ:
واقعا خیلی خوبن :) نمی دونی چقدر به بچه ها خوش میگذشت.

کلا استرالیایی ها سبک زندگی شون به همین شکله. یهو می بینی یه کاروان می خرن و یکسال کل خانواده توش زندگی و سفر میکنند و خودشون به بچه هاشون درس میدن و ... پارک های مخصوص چنین اقامت هایی اطراف شهرها زیاده.
خیلی کمپ کردن و طبیعت گردی و ورزش های تو طبیعت واسه شون جاافتاده هفته دیگه هم جنی و جاناتان به مدت دو هفته و برای اسکی و البته به عنوان ماه عسلشون میخوان برن کانادا.
۱۸ دی ۹۷ ، ۰۲:۳۳ مامانی و چهارتا نینی
بله توی سرمای بورسای  بودیم ولی واقعا تکه ای ازعظمت خدا بود ،من که مجرد بودم اصلا تو خونه بند نمیشدم جایی نبود ک نرفته باشم ولی ب قول آریو باید بیخیال بود نمیشه ک زندگی رو متوقف کرد باید تا جایی ک شرایط اجازه میده لذت برد ،سفر ما راحت نبود ولی تهش خیلی خوب بود با پدر بچه ها قرار گذاشتیم ک تا میتونیم سفر بذاریم تو برنامه مون ک بچه ها دنیای بزرگتر رو ببین از همین الان ذهنشون متوجه خیلی چیز ها بشه 
تازه ی خبر خووووووب ،عید ما میایم ملبورن خونه عموی پدر بچه ها ما دعوت شدیم ، تعطیلات عید اونجا باشیم خونه عمه همسر هم سیدنی هست خدارو چه دیدی شاید بچه ها خاله صبا رو عید دیدن ❤️❤️
تازه لباس شستن و تمیز کاری های بعد سفر تموم شد چشام باز نمیشه 
مواظب خودت باش و همیشه برامون بنویس من عاشق نوشته هات هستم 
دوست دارم یک دنیا 
پاسخ:
بله بله یادم هست که واسه خودت جهانگردی بودی :)

وایییییی این همه راه تا ملبورن میاین مگه میشه تا سیدنی نیاید؟!! حتما حتما بیاین اینجاها! من اینقدرر دلم میخواد تربچه های نقلی ت رو ببینم. شیراز که فرصت فراهم نشد امیدوارم اینجا جور بشه، خیلی خوبه که با وجود بچه ها دست از روحیه ماجراجویی و گردشگری برنداشتید. احسنت بهتون. 

قربونت عزیزم. لطف تو به من که همیشگی بوده و همیشه شرمنده محبتت بودم و هستم. 

در پناه خدا شاد وسلامت باشید.
به به شادیهاتون مستدام و پررونق؛)) 
خیلی عاااالی تعریف کردی 
خونه ی مامان جون فقط برای مهمونی های این مدلی، اینقدر مجهز بود؟ از مامان جون ننوشتی ؟! 
عاشق این حاناتان هم شدم؛)) 
واقعا چطور بچه ی دوازده ساله شون بحث فمنیست میکنه؟ اینها چطور بچه هاشون را تربیت میکنند؟ 
پاسخ:
ممنون زری جان. همچنین شادی ها و هیجانات شما عزیزم:*

خونه مامان جون ویلاشون هست دیگه به قول خودشون holiday house  هست و تو تعطیلات و ... می رن و کسی اونجا دائم زندگی نمی کنه. مامان جون خودش یه آپارتمان تو سیدنی داره که خیلی هم از ما دور نیست و جاناتان گفتند که تم کل خونه ش سیاه و سفید و خیلی شیکه :)

واییییی جاناتان خیلی خوبه، خیلی زیاد. هم به شدت مسئولیت پذیر و با اخلاق هست هم خیلی خوش برخورد یه بابای خیلی خوبه. بچه هاش هم خیلی خوب بودن. بچه های جنی خیلی اجتماعی نیستند ولی بچه های جاناتان هم خیلییییییی باهوشن و هم خیلی مهربون. می دونی همسر سابق جاناتان جزو طیف اوتیسم بوده (البته یه مشکل دیگه بود ولی جنی اینجوری برای من توضیح داد) از اینهایی که خیلیی خیلی باهوشند ولی تو ارتباطات اجتماعی مشکل دارند و مثلا خیلی رک و بی ملاحظه حرف می زنند و عصبی هستند و ... . خودش هم زندگی مشترک رو ترک کرده و چون برخورد خوبی با استف نداشته در کودکی استف دوستش نداره و پیشش نمیره.  استفانی و آشا هم به شدت باهوشند و به صورت خفیفی مشکل مادرشون رو دارند که با روانشناس در ارتباط هستند و به گفته جنی استفانی خیلی پیشرفت کرده ولی باهوشی ازشون می ریخت :))

مباحث اینجوری انگار خیلی تو مدرسه هاشون و ... مطرح میشه. من وقتی گفتم که آشا خیلی کوچیکه برای بحث کردن در این مورد. باباش گفت وقتی رسانه ها و ... رو می بینه و در معرضش هست که چقدر به زن ها اهمیت داده میشه پس نمی تونه درگیر این موضوع نشه.
مثل همیشه عالی نوشتی و مثل همیشه انگار خودمون هم بودیم اونجا و یه لحظه ذهن من یکی از همه زشتی های اینجا خالی شد و همه اون زیبایی هایی که گفتی رو دید...ایشاا...همیشه به شادی عزیزم
پاسخ:
ممنون آنه جان تو همیشه به من لطف داری.

کاش می تونستیم کاری کنیم که زشتی های اونجا برای همیشه از بین بره!

شما هم شاد و پرانرژی باشید دوستم. 
۱۷ دی ۹۷ ، ۲۱:۰۴ مامانی و چهارتا نینی
عزیززززززم خیلی قشنگ گفتی حس خوب ب من هم منتقل شد❤️
انشالله همیشه همینطور خوشحال باشی❤️❤️❤️ ما هم امروز برگشتیم از مسافرت 
٥شنبه  ما اولین سفر ٦نفری رو باهم رفتیم ترکیه و بچه ها سفر خوبی تجربه کردن 
باباشون کنفرانس داشت و دیگه باید خانواده رو باخودش میبرد ماهم خوش ب حالمون شد و رفتیم 
البته بماند که سختی هایی داشت با چهارتا بچه 
بچه ها برا اولین بار بورسای ترکیه (پیست اسکی الوداغ) برف رو دیدن و جالب صبا میخواستن بی پروا سرشون رو بکنن تو برف و من مردم و زنده شدم ک اینا سرما نخورن 
اونقدر حس نوشته ات خوب بود ک ب منم منتقل شد و من انگار نه انگار ک خسته سفرم 
با خوندن نوشته ات خستگی از تنم رفت😍😍😍
پاسخ:
لطف داری عزیزم. ممنونم (گل)

سفر 6 نفری با 4 تا تربچه کوچولو تو سرما به ترکیه ! وای شما محشرید :)

الهی که شما هم همیشه شاد باشید:*
به چه هیجان انگیز
کاملا میتونم حس کنم چقدر کیف کزدی و انگار صدای جیغهای سرخوشانه تو میشنوم وقتی توی آب بودی و موج می‌اومد.
خدا رو واقعا شکر
پاسخ:
جای دوستان ایرانم و خانواده م همیشه خالیه اینجا :)

خدا رو شکر واقعا.

روزهای شما هم پرهیجان و شاد باد :*

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی