غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از آدم ها» ثبت شده است

دیروز داشتم از اداره بر میگشتم؛ از سر خیابون مون تا سرکوچه سوار اتوبوس شدم، سه تا ایستگاهه! اتوبوس هم به نسبت شلوغ بود، ردیف آخر قسمت مردانه،سمت چپ دو تا خانم نشسته بودند، قسمت سمت راست هم یه خانم وصندلی کناریش خالی بود! خانمی که سمت چپ نشسته بود یه دختر بچه نهایتا 4 ساله تو بغلش بود! از این بچه ها که شرارت از صورتشون می باره! زبون در میارن و اخمو و بدعنق هستند! من که قصد نشستن نداشتم، چون هم شلوغ بود و چند نفر دیگه ایستاده بودن! هم می خواستم پیاده بشم ولی یه لحظه نگاه دختربچه با نگاهم گره خورد و با سر و چشمش به صندلی خالی اشاره کرد که بیا بشین! یه لحظه احساس کردم که همه خوشی های عالم رو بهم دادن، رفتم کنارش بهش گفتم فقط بخاطر پیشنهاد مهربانانه ی تو میشینم خانم کوچولو! بعدش اون به ادا درآوردنش ادامه داد :)  


----------------------

تلویزیون روشنه من تصویرش رو نمی بینم ولی میشنوم که آقاهه می گه من خدا رو تو مغازه "تاتو پاک کنی" پیدا کردم، قبل از اون آتئیست بودم ولی حالا میخوام تلاش کنم دنیا رو بعد از زندگیم جای بهتری کرده باشم. 

همون لحظه میاد به ذهنم که خدا چه جاهایی کمین می کنه :) و یاد دیالوگ مشهور مارمولک!! می افتم که به ازای هر آدم تو این دنیا یه راه برای رسیدن به خدا وجود داره :)

۵ نظر ۲۲ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۵۸
صبا ..

یکی از نگرانی های من بعنوان وبلاگ نویس، ارائه تصویری غیر واقعی از خودم هست. اسم وبلاگم غار تنهایی است و اصلی ترین مخاطب نوشته هایم خودم هستم، تمام تلاشم را میکنم که صادقانه احساساتم و افکارم را شناسایی کنم و بنویسم، قبل تر ها سر در وبلاگم این جمله از جناب شمس بود:

معنی سخن گفتن با کسی همچنین باشد که پیش چشم تو و دل تو حجابی  است همچنین، من آن حجاب را بر می دارم.

دقیقا می نویسم که آن حجاب برداشته شود، وقتی غمگینم پرده غم کنار می رود، وقتی سنگینم، پرده افکارم سبک می شود و ...  ولی شاید به سختی بتوان گفت که یک درصد از افکارم اینجا پیاده می شود؛ یک درصد از شخصیتم، از خود واقعی ام، از غم هایم، سنگینی ها و حتی شادی هایم. 

وقتی مخاطب نویسنده دیگری هم قرار می گیرم مدام با خودم تکرار میکنم این بخشی از زندگی اوست، نه همه ی شخصیت او!  مثل همان تصویری که تو از خودت ارائه میدهی، چه در وبلاگت، چه در سایر شبکه های مجازی، چه حتی در شبکه های حقیقی! همه ی نویسنده های حرف های قشنگ و منطقی به همه حرف هایی که می زنند، عمل نمی کنند! همه طنزپردازان واقعا طناز نیستند و همه شاعران هم آنقدر که شعرهایشان لطیف است، لطافت ندارند. باید تمرین کنم آدم ها فقط یک تصویر کوچک از دلشان، از روحشان، از زخم ها و دردهایشان، از شادی ها و صبر و توانمندی هایشان، از ادب و کمالشان ، را به نمایش می گذارند، این تصویر هیچ وقت نباید بشود نماد آن فرد در ذهن من.  آدم ها وسیع اند، وسیع تر از چند خط نوشته  و شعر و حتی وسیع تر از چندین کتاب. پذیرش وسعت آدم ها، توقعم را پایین می آورد، باید تمرین کنم.

۰ نظر ۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۴۰
صبا ..

رابطه صمیمی من و ه (دختر بچه هفت ساله یکی از بستگان) تا جایی پیش رفته که دیروز تمام مدت پیاده روی را برایم درد و دل کرد و از گلایه هاش نسبت به مادرش گفت (با بغض ناراحت). ه دختر بچه فوق العاده تیزی هست که در جمع های خانوادگی به شدت حاضرجواب و مجلس گردان هست اما همین بچه تمام یکسال اول دبستانش را با استرس طی کرد، بدون مادر حاضر نبود در مدرسه بماند و کل سال تحصیلی گذشته مادرش در مدرسه حضور داشت. مشاوره ها و ترفندهای مختلف هیچ کدام افاقه نکرد و ترس بی دلیل دخترک حاضرجواب و جسور باعث دردسر و تعجب شده بود. مادر ه اما یک زن کاملا خانگی است، اهل مطالعه نیست و تمایل دارد با روش هاس سنتی بهترین نتیجه تربیتی را بگیرد. اعتقاد من این است که 90% مشکلات رفتاری کودک تا قبل از سن بلوغ به نحوه تعامل والدین و علی الخصوص رفتارهای مادر بر میگردد. و چیزی که در تمام صحبت های دیروز ه مشهود بود این بود که مادر توقع رفتارهایی را از ه دارد که خودش فرسنگ ها از آن رفتارها فاصله دارد و ه در این زمینه بجز اموزش کلامی هیچ آموزش عملی ندیده است. این توقعات آنقدر زمخت وشدید بیان شده که ه تصور می کرد در نگاه مادر کودک طرد شده، کم هوش، تنبل و دوست نداشتنی است و استرس سقوط جایگاهش بیش از این او را اذیت می کرد. 

به آدم های دور و بر که خوب نگاه میکنم می بینم اکثر افرادی که در تعاملات اجتماعی شان دچار مشکل هستند، اکثر کسانی که دیگران اغلب از آنها فراری هستند افرادی هستند که توقعات یکطرفه دارند. توقع دارند که دیگران  اصولی را در برخورد با آنها رعایت کنند که خودشان در همان موقعیت و جایگاه هیچ توجهی به آن اصول ندارند و شاید تا به حال تجربه رعایت کردن آن اصول را به عمرشان نداشته اند. 

کمی با مادر ه صحبت کردم و به او گفتم که ه در دوست داشتنش دچار تردید شده و بیشتر نسبت به او ترس دارد، از ترسی که ه نسبت به او دارد راضی بود!! و من شدیدا نگران آینده ه هستم و به این فکر می کنم که کاش می شد چشمانت را ببندی و نبینی چنین (+) چیزهایی را !!


۰ نظر ۱۹ مهر ۹۳ ، ۱۶:۰۶
صبا ..

سال هاست که به این فکر میکنم که چرا وقتی به آدم ها می گویی داری اشتباه می کنی، ازت متنفر می شوند، جبهه می گیرند و رفتارهای عجیب و غریب نشان می دهند؟ قبل ترها فکر میکردم که شاید از لحن صحیحی استفاده نمی کنم، سالها روی لحنم کار کردم، ولی انگار مردم این سرزمین همگی معصومند و وقتی اشتباه واضح انها را متذکر می شوی قتل کرده ای که اینگونه برخورد می کنند. واقعا پذیرش اینکه داری قانون را زیر پایت له می کنی، داری شخصیت و غرور افراد را هدف قرار می دهی، داری تلاش های یک انسان را نادیده می گیری اینقدر سنگین و حقارت آمیز است که آدم ها این چنین می کنند؟

دلم می خواهد روزه سکوت هم داشتیم جلوی زبان خودم را می توانم بگیرم ولی ایکاش روزهایی بود که هیچ کس حرف نمی زد مگر در ساعات خاصی از روز. 

۰ نظر ۰۷ مهر ۹۳ ، ۱۵:۵۷
صبا ..

توی اولین محل کارم، چند روز بعد از ورود من، یک دختر ناشنوا هم به جمعمان اضافه شد، مثال متحرک خواستن توانستن بود، از آن سر شهر هر روز با انگیزه در محل کار حاضر می شد، همان زمان گواهینامه رانندگیش را گرفت و درصدد این بود که انگلیسی را هم بیاموزد، خیلی خوب آشپزی میکرد و گاهی پیش می آمد که خانواده اش چند روز به سفر می رفتند و او تنها در خانه می ماند. همیشه در دلم پدر و مادرش را تحسین می کردم که اینقدر مستقل او را بار آورده بودند، آن زمان ها دخترک فوق دیپلم داشت بعدها خبرش رسید که لیسانسش را هم گرفته و یک روز خودش مژده ازدواجش را به من داد. دیگر از او خبر ندارم اما حتما تا الان باید مادر شده باشد.

چند روز پیش در مورد پسرک مشکل داری نوشتم که قرار بود دو جلسه درسی را به او تدریس کنم، جلسه اول که آمد گفت که صبح با مادرم این درس ها را خوانده ایم، در جزوه اش ردپای مادر دیده می شد، در مورد امتحان میان ترمش که از او پرسیدم جواب داد چون ساعت امتحان مناسب نبود، امتحان میان ترم را ندادم. گویا تمام رفت و آمدهای پسرک با پدر و مادرش است. درس فهمیدنی را مادرش برایش به درس حفظی تبدیل کرده بود و بعد از چند بار خواندن و تکرار، درس را از او می پرسید. فشار روانی رفتار مادر واقعا برایم قابل تحمل نبود.

بارها شده که این جملات را از والدین علی الخصوص مادرانی که خودشان را دلسوزترین مادران دنیا می دانند، شنیده ایم که مادر خطاب به دخترش میگوید تو فلان کار را نکن بعدها آنقدر در خانه خودت اینکارها را بکنی که خسته شوی، بچه ام خسته است من بجای اون فلان کار را می کنم، بچه ام گناه دارد، تا او بخواهد به خودش بجنبد من خودم کارهایم را انجام داده ام و هزار و یک حرف مشابه و این چنین می شود که بچه هایی بزرگ می شوند که اندکی مسئولیت سرشان نمی شود، بچه هایی که از همه طلبکارند، بچه هایی که همه چیز را آماده می خواهند و مادرانی که فکر میکنند بهشت زیرپایشان است بخاطر فداکاری هایشان، بخاطر نازپروده بار آوردن دردانه هایشان و بخاطر هزار و یک چیز دیگر. 

و من به این فکر میکنم که تعریف ظلم چیست؟

و من باز به این فکر میکنم که اگر روزی مادر شدم، آیا آنقدر قوی هستم که تدبیرم به دلسوزیم غلبه کند، که منطقم بر احساس و محبتم پیروز شود؟

اینها را نوشتم که یادم بماند.

۰ نظر ۰۲ تیر ۹۳ ، ۰۰:۰۹
صبا ..

آدم های زندگیم را بر اساس آثاری که بر زندگیم دارند و آخرین یافته های ذهنم طبقه بندی می کنم:


1) آدم هایی که در جهت رسیدن به اهدافشان اسباب اذیت و آزار دیگران را فراهم می کنند، و از هیچ تلاش وقیحانه ای برای رسیدن به منفعت بیشتر کوتاهی نمی کنند. تعداد آدم های این دسته در زندگی من خیلی خیلی کم است. همیشه طلبکار بودنشان واینکه مثل کبک سرشان را در برف فرو می برند، درد مرتبط بودن با این موجودات را بیشتر و بیشتر می کند.


2) آدم هایی که به سبب رفتارهای تربیتی ناصحیح، مشکلات و شرایط سخت زندگی، آسیب روانی دیده اند و رفتارهایشان نه از سر بد ذاتی که ناخودآگاه اسباب سلب آسایش دیگران را فراهم می کند و کم و بیش باعث آزارند. گاه پیش می آید که دلسوزی هایشان دردش بیشتر از بدجنسی هایشان است.  


3) آدم هایی که تمام تلاششان را می کنند که بی حاشیه باشند، که ناراحتت نکنند که آزارت ندهند، اما تلاش خاصی هم برای همدلی، همفکری و خوشحال کردنت انجام نمی دهند. توقعی ندارند و توقعی هم ایجاد نمی کنند. معمولا آدم های کمرنگی هستند که دلتنگ دیدنشان نمی شوی اما از دیدنشان خوشحال می شوی. این آدم ها را دوست دارم.


4) آدم هایی که تلاش می کنند که ناراحتت نکنند، آزارت ندهند، خوشحالت کنند، کمکت کنند، کمرنگ نیستند، پیشرفتت خوشحالشان می کند، نبودنشان دلگیرت می کند، دیدنشان ذوق زده ات می کند. این آدم ها فرشته های زندگی من هستند. فرشته هایی که شاید شکل رابطه اجازه ندهد بهشان بگویی که چقدر دوست داشتنی اند اما خودت از داشتنشان لذت می بری. کم اند افراد این گروه و مثل گنج می مانند.


پی نوشت: خود من ترکیبی از دسته های 2 و 3 و 4 هستم حتی از  دید یک فرد هم می توانم جزو این 4 دسته به طور همزمان باشم. اما دسته بندی ام بر اساس اغلب اوقات هست و نه همیشه. فرشته ها و گنج ها هم از مشکلات مصون نیستند اما ظرف وجودشان آنقدر بزرگ است که تعداد مواقعی که جزو دسته 2 و 3 قرار می گیرند بسیار کم است. 

۱ نظر ۲۵ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۰:۴۰
صبا ..