غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

ماجراهای کاری 20

چهارشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۵۶ ب.ظ

اول خبر خوش رو بدم:) 

جناب معاون داره جا به جا میشه و من اینقدر خوشحالم که نگو. یه شهر به آسایش می رسند  به شرطی که قضیه دیو چو بیرون رود فرشته درآید نشود ;) البته جناب معاون از نظر برخوردی و اخلاقی دیو نبودند ولی از نظر عملکرد از نظر من فراتر از دیو بودند! به نحوی که معادل الهه گان وجدان و مسئولیت پذیری و سواد و دقت در اساطیر ایرانی، یونانی و حتی مصری قلمداد می شدند :))  


------------------

امروز خیلی شلوغ بود؛ خیلی ها! از اون روزهایی که من ظهر فکر میکردم از جنگ تن به تن برگشتم بس که فشار زیاد بود. دو ساعت اول هم اون یکی همکار نبود و دیگه واویلا.


-همون اول صبح یکی از ارباب رجوع های ثابتمون که ( جایگاه ویژه ای در مسابقات پاتیناژ کردن روی اعصاب ما دارند ) حاضری شون رو زدند و جلوس کردن، این بنده خدا می دونه که من از خودش و خانوادش خوشم نمیاد!! هیچ حرف خاصی نزد! بعد یک نفر دیگه اومد و به احترام همکارآقا نشست و این دو تا شروع کردند به صحبت و ما هم رو دور تند سر و کله زدن با ملت شریف! دیگه همکار آقا شروع کرد ریز ریز غر زدن که سرمون رفت، وای چقدر حرف میزنند و ... منم یه نیم ساعت دیگه تحمل کردم دیدم نه کوتاه بیا نیستند! دیگه گفتم بهتره جلسه تون رو همین جا تموم کنید و میدون رو بدین دست ما! بعد طرف پررو پررو برگشته میگه یه کم دیگه مونده من مشاورم از ایشون تموم بشه مراعات کنید تا تموم بشه!!!!!!!!! 



- یه خانمه دیگه که باز خودش و خانوادش ارباب رجوع مون هستند و فکر میکنند طاق آسمون باز شده اینها افتادن زمین! 100 بار رفت و اومد گفت کار من چی شد؟ دیگه من بعد از 100 بار گفتن چشم! کارتون تموم شد خودمون صداتون می کنید! صدام در اومد گفتم خانوم شما یه نونوایی ساده که میرید این همه غر می زنیدف خب اندازه یه نون گرفتن حداقل صبر کن!  یه پشت چشمی نازک کرد و رفت! چند دقیقه بعدش همکارآقا رفته بیرون به اونم گفته بود چی شد چی شد؟! همکار آقا باز قضیه نونوایی رو گفته بود! بعد خانمه میگه از صبح تا حالا یه لیوان آب خنک بهمون ندادید چطور صبر کنیم؟

یعنی اینو که گفت ما دیگه حرفمون نیومد!  آخرش همکار آقا میگفت برم بهش بگم ببخشید با نسکافه و آب میوه ازتون پذیرایی نکردیم!! 


-  نزدیک ساعت 12 بود و من دیگه علائم له شدگی درونم پدیدار شده بود! نه تنها من، اون یکی همکار هم که تازه ساعت 10 اومده بود کلافه و خسته شده بود! بعد یکی اومده تو رو به ایشون میگه چقدر صبر کنم خسته شدم! همکار بهش میگه همه مون خسته شدیم! بیرون باشید کارتون که تموم شد صداتون میکنیم! میگه شما هر روز این همه کار میکنید ما عادت نداریم یه روز که میاییم اینجا بیشتر خسته میشیم وصبر نداریم!! کار ما رو زودتر راه بندازین!


- و 30 تا مورد مشابه دیگه.



۹۷/۰۳/۳۰

نظرات  (۳)

۰۴ تیر ۹۷ ، ۰۸:۳۷ آوای درون
ممنون از دعای خوبت :*
پاسخ:
امیدوارم که محقق بشه به زودی زود :)
۰۳ تیر ۹۷ ، ۱۱:۲۸ آوای درون
:| مثل وقتی که من کاری که مربوط به رییس مستقیم ام است را مجبورم انجام بدهم (رییس اش از من می خواهد انجام بدهم چون او حضور ندارد یا اگر حضور دارد کار را بلد نیست و خرابش می کند) و او می گوید کار را انحصاری کرده ام و از من شاکی است که او را دور زده ام.
پاسخ:
امیدوارم شرش از سرت کم بشه به زودی 😐
۰۱ تیر ۹۷ ، ۲۳:۳۶ آوای درون
تبریک میگم :)
خدا صبرتون بده با این ارباب رجوع ها
پاسخ:
ممنونم. امیدوارم یک انسان بجاش بیاد و نه یک معاون.

میدونی قسمت زجرآورش کجاست آخرش هم ما آدم بده هستیم 😑

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی