غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حافظیه» ثبت شده است

ساعت ۱۴ است و نشسته ام در محوطه حافظیه و این یادداشت را می نویسم.

آخرین بار یادم نمی آید کی آمده ام حافظیه. توی سال ۹۶ که می دانم نیامده ام. دو ماه است که عزمم را جزم کرده ام که بیایم اما صف طولانی دم در و خستگی منصرفم می کرد. 

البته ترس از تفال به دیوان حافظ هم؛ مثل ترس از دعا کردن درونم رخنه کرده بود. می ترسیدم از چیزی که خواهم شنید که نکند ذره ای ناامیدم کند یا ... .

امروز ولی تصمیم گرفتم منتظر غروب نشوم و مستقیم از سرکار آمدم و چه کار خوبی کردم.

دم در مرد قناری به دست فال فروش یه فال زوری بهم داد.


رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند

ای صاحب فال: مدتی است که دچار سختی شده ای و روزگار سختی را می گذرانی و صبر و شکیبایی پیشه خود کرده ای و منتظر گشایشی هستی. بر تو بشارت باد که به زودی خبر خوشی بتو خواهد رسید که غم و اندوه تو را کاملا برطرف خواهد کرد و در روزهای آینده روزها و ایامی خوش و طولانی را شروع خواهی کرد. انشاءالله.


اشک توی چشمانم است. به فال نیک می گیرم. فالی که نیتش تمام وجودم بود.

۲ نظر ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۵
صبا ..

یروز ظهر استاد ۱ زنگ زده بودن و من گوشیم پیشم نبود و بعدش مسیج داده بودن و پیشنهاد شروع پروژه جدید داده بودن البته با الفاظ مخصوص خودشون!! نمی دونم چه حکمتیه که تا می خوام خاطرات بد استاد۱ رو فراموش کنم و از خوبی هاش یاد کنم انگار که ریمایندر داشته باشه و سر یه تایم خاصی ذات پلیدش رو دوباره یادآوری میکنه!! بعد از یادداشت دیروز کلی به مغزم فشار آوردم که چطور مکالمه باهاش رو پیش ببرم که بازنده نباشم که خدا کمک کرد و تونستم توپ رو بندازم تو زمینش. امیدوارم لازم نباشه که تو یکی دو روز آینده یه ایمیل بهشون بزنم و یه سری مسائل رو یادآوری کنم!!

دیشب به اندازه ۲۰ دقیقه!! رفتم شب شعر عاشورا. فقط به اندازه دو تا شاعر موندم دلم می خواست بیشتر بمونم ولی نمیشد.

سرما خوردگی هم امروز کمرنگ تر بود.

امروز ظهر هم با محبوب عزیز حرف زدم و کمک کرد که کمی حالا بهتر بشه. دلم می خواست دختر گلش رو محکم بغل کنم.

می خواستم موقع غروب آفتاب برم حافظیه که دیر شد و وقتی هوا تاریک شد رسیدم. بعد از مدت ها فال حافظ گرفتم و چقدر آرومم کرد.

بعدش که اومدم خونه دیدم آماده پذیرایی از مهمون هستند. دوستمون که یه دختر ناز و گوگولی ۵ ماهه داره قرار بود بیاد. کلی خانم کوچولوی ناز رو محکم بغل کردم. خدا حافظ همه ی فرشته های کوچولو باشه.

امیدوارم هفته خوبی پیش روی همه مون باشه.

 پی نوشت: عنوان یک مصرع از فال حافظ امروز هست. 

۰ نظر ۱۴ آبان ۹۵ ، ۱۹:۳۲
صبا ..

هفته کاری خوبی نبود! شاید هم من حالم خوب نبود!! قرار بود که شب یلدا بروم حافظیه که نشد، اما در فال شب یلدایم فرمودند:

 دانم سرآرد غصه را رنگین برآرد قصه را! 

چهارشنبه بالاخره موفق شدم بروم حافظیه، داشتم از خستگی بیهوش می شدم اما روحم مهمتر از جسمم بود! سبک شدم وقتی که بر سر مزار حضرت حافظ نشستم که وقتی که نمی توانستم افکارم را متمرکز کنم که چه بپرسم، منی که سراپا سوالم! که جناب حافظ بدون توجه به افکار من فرمودند:

دست از طلب ندارم تا کام من برآید 

انگار که کوه از پشتم برداشتند با همین مصرع، بعدش نشستم یک دل سیر غزل خواندم و با جناب حافظ از درد دل گفتم که فرمودند:

بود آیا که در میکده‌ها بگشایند

گره از کار فروبسته ما بگشایند

اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند

دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند

به صفای دل رندان صبوحی زدگان

بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند

 

هر زمان که در اوج ناامیدی هستم، یک جایی پیدا میکنم و استتوس می گذارم:

که بد بخاطر امّیدوار ما نرسد

و یقین دارم که نمی رسد، که هر چه از دوست رسد نیکوست.

 

پی نوشت: هر زمان که بدون دیوان حافظ وارد حافظیه شدید، آدرس کتابخانه را بپرسید، یک کارت شناسایی بگذارید و یک دیوان حافظ به امانت بگیرید، در هر ساعتی از شبانه روز که حافظیه باز باشد، کتابخانه دیوان دارش هم باز است.


۰ نظر ۰۴ دی ۹۴ ، ۲۱:۲۵
صبا ..

چند روزی در محافل خاله زنکی و جمعیت نسوان حسود سیر کردیم و فقط  شب تا شب خدا را شاکر بودیم از این باب که سطح خاله زنکی خونمان زیر خط فقر هست و خدا رو شکر تا حالا که مال و موقعیت های دنیا نتوانسته حسادتمان را برانگیزد، البته که کم حرص نخوردیم ولی خب چون بساط عروسی بود کاملا می شد حرص ها خوردن ها را تحمل نمود.

امروز عصر با دوست جون رفتیم حافظیه، خدا رو شکر همیشه مکان قرار جای دیگری است ولی آخرش بدون دیوان حافظ از حافظیه سردر می آوریم. با حافظ قرضی تفال زدیم به دیوان حافظ:

روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنم در لباس فقر کار اهل دولت می‌کنم
تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام در کمینم و انتظار وقت فرصت می‌کنم
واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن در حضورش نیز می‌گویم نه غیبت می‌کنم
با صبا افتان و خیزان می‌روم تا کوی دوست و از رفیقان ره استمداد همت می‌کنم
خاک کویت زحمت ما برنتابد بیش از این لطف‌ها کردی بتا تخفیف زحمت می‌کنم
زلف دلبر دام راه و غمزه‌اش تیر بلاست یاد دار ای دل که چندینت نصیحت می‌کنم
دیده بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش زین دلیری‌ها که من در کنج خلوت می‌کنم
حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلی بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می‌کنم
۰ نظر ۱۴ مهر ۹۳ ، ۱۵:۵۸
صبا ..