غار تنهایی من

اینجا غار تنهایی من است و از افکار و احساساتم می نویسم.

آدرس وبلاگ قبلی ام:

gharetanhaei.persianblog.ir

بایگانی
آخرین مطالب

خداوندا مرا آن ده که آن به

چهارشنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۸، ۱۰:۱۸ ق.ظ

من معمولا گوشواره می پوشم، شده حتی یه گلگوش نقطه ای!! و خیلی کم پیش میاد که بدون گوشواره باشم، و البته وقتی هم که بخوام تمرکز کنم همون گلگوش نقطه ای واسم سنگین می شه و باید درش بیارم. یه روز یکشنبه می خواستم برم دانشگاه و بعدش هم با زهرا برم بیرون، قرار بود بیشترش کلاه سرم باشه واسه همین صبحش گفتم حالا امروز بدون گوشواره برو بیرون، قول می دم نمیری :)  ساعت 10 اینا رفتم تو آشپزخونه، یه دوست چینی دارم اومده اینجا فرصت مطالعاتی و انگلیسی ش خیلی خوب نیست، گفت من میخوام بهت یه گوشواره بدم!! و شبیه اینی هست که خودم دارم و بیا بریم همین الان بهت بدم و شوآن حرفام رو برات ترجمه کنه. دیگه رفتیم و یه گوشواره ظریف و ناز رو بهم داد که همون موقع گفتم خب من امروز گوشواره نداشتم و پوشیدمش و کلی هم بغلش کردم و ازش تشکر کردم و البته که بی نهایت هم خوشحال شدمheart. بعدش شوآن گفت که رفته واسه خودش این گوشواره رو بخره، تو اومدی تو ذهنش و به نظرش اومده بیشتر به تو میاد تا به خودش و چون می دونسته تو داری از پیش مون میری اون رو خریده برای تو و یه چیز دیگه برای خودش خریده.  زندگی رو واسه این قشنگی هاش دوست دارم.

---------------

از جمعه مریض شدم. شنبه عصر دیگه خیلی مریض شدم و شام قرار بود با جنی اینا و جاناتان اینا بخورم. و همون سرمیز شام معلوم بود حالم خیلی بده و گلوم و گوشم خیلی درد می کرد، جنی برام یه جوشونده رو سرچ زد و گفت تو برو تو اتاقت من برات میارم. تب و لرز داشتم و درد گوشم مخصوصا خیلی زیاد بود. جوشونده رو که خوردم نیم ساعت بعدش تب لرزم قطع شد و همه دردها هم رفت. البته من همچنان کامل خوب نشدم و از بی صدایی تازه رسیدم به صدای خروسی ولی گفتم بیام فرمول جنی رو به شما هم بگم شاید به درد یکی خورد:

نصف پیمانه فلفل قرمز+ نصف پیمانه سرکه سیب+ یک پیمانه عسل+ یک پیمانه آب ، اینا رو مخلوط میکنید و می گذارید رو گاز یه کم بجوشه و بعد میل میکنید. البته که خیلی سنگین بود ولی همونقدر هم مفید بود.

------------

همون شنبه دوست سولی هم خونه مون بود، اینا که ساعت شامشون 6-6:30 هست تا 7 شام نخوردن، جنی گفت منتظر بودیم داداش دوست سولی بیاد دنبالش و حالا چون دیرتر میاد ما دیگه شام میخوریم. بچه اومد سرمیز شام ولی براش حتی بشقاب هم نگذاشتن!! با اینکه غذا خیلی زیاد بود. واسم جالب بود که ما یکی هم که نمیخواد بمونه خونه مون گاهی به زور نگهش میداریم و میگیم زشته موقع غذا بری از خونمون و یا شده میوه و کیک هم اگر نخورد می گذاریم تو ظرف بهش میدیم ببره، یا مثلا فلان چیز رو ببر برای همسرت، بچه ت، مادرت و ... .

خیلی دلم میخواد بدونم کدوم رفتارهای من واسه اینا هم تا این حد عجیب هستsurprise

------------

من همچنان درگیر پروسه انتقال به دانشکده جدید هستم. میشه لطفا دعا کنید زودتر ختم به خیر بشه. دیگه توانم رسیده به تهش :|

-----------

عنوان هم حاصل درد و دل با جناب حافظ هست.  خوبه من جناب حافظ رو دارم و گرنه قطعا تا الان ترکیده بودمlaugh

 

 

 

دو روز بعد نوشت: خدا رو شکر کارهای اساسی انتقالم به دانشکده جدید تمام شد. 

نظرات  (۱۱)

چقدربرات خوشحالم خداروشکر.

باچه پیمانه ای گفتی🙄🙄🙄🙄

منم گوشواره میخوام😁😉 گردنبند که بایدباشه گردن😎

 

من یه دوست شیرازی دارم که اون کادو فقط گوشواره میده🤗🤗🤗🤗🤗🤗🤗

صبا جان برای منم فال بگیر😥

پاسخ:
مرسی عزیزم. ممنون از خوشحالیت. من ولی خسته ام خیلی هم خسته ام.

والا اسم پیمانه ها رو بلد نیستم. اگر خواستی می رم سایز دقیقش رو میخونم بهت میگم.

نفس کجا زندگی میکنی؟ اومدم ایران بیا ببینمت گوشواره ت رو بهت بدم.

من تا حالا گوشواره کادو ندادم ولی این سومین گوشواره ای بود که از موقعی که اومدم اینجا کادو گرفتم😍🥰

بیا فالت بگیرُم🤣🤣🤣  شیراز که بودم بچه ها می گفتند برو در حافظیه بشین فال بگیر، درآمدت خوب میشه، اینجا برم کجا بشینم فال بگیرم؟

چه خوووووب که مدت دکترات هم ریست شد. خدا را شکررررر. خسته نباشی بعد از یک ماه و نیم استرس و سختی :*

دیدی گفتم با حافظ پارتی بازی دارین؟ :)))

پاسخ:
 الان اومده بودم اینجا برای خودم غر بزنم که ریست نشد :|

یعنی تاریخ سابمیت تزم ریست شده ولی اسکالرشیب هام ریست نشدن :((

الان من دقیقا یک روانی هستم بس که فراز و فرود استرسی داشتم. دلم میخواد سر بگذارم به بیابون، دیگه هیچ ایمیلی از هیچکس نگیرم. وقتی هم برمیگردم موضوع جدید رو خوب خوب فهمیده باشم :) 

الان من لازم دارم حافظ بیاد تو ریسرچم کمکم کنه. اون میشه پارتی :)) 
۱۹ شهریور ۹۸ ، ۰۱:۲۸ مامانی و چهارتا نینی

ممنونم گلم 

امیدوارم من زنده بمونم واقعا خسته شدم خیلی خسته شدم، خیلی خیلی شرایط سختی داشتم 

صبا ب این نتیجه رسیدم که ما بعضی وقتا اونقدر تند حرکت میکنیم ک غافل از لحظاتمون میشیم ، واقعا غافل از اینکه زندگی همین لحظات و ما اون لحظات رو ب خودمون سخت گرفتیم 

صبا این چند ماه که سخت بهم گذشت البته سخت که نه خیلی بددد بهم گذشت باعث شد خیلی درس ها بگیرم و خیلی چیز از زندگی دستگیرم بشه

پاسخ:
امیدوارم سالم وشاد باشی و بتونی در کنار عزیزانت از زندگیت لذت ببری و از درس ها و تجربه هایی که کسب کردی استفاده کنی.


همش به فکر انتقالیت بودم‌.

 

اووووف. یه نفس رااااحت کشیدم. خدا رو خیلی خیلی شکر. 

از این به بعد از ریسرچ روی غلتک و دستاوردهای لذت بخش و نتایج عالیت بنویسی ایشالا :) 

پاسخ:
مرسی عزیزم.

یعنی ۴۰ روز به معنای واقعی کلمه سرویس شدم. این یه هفته آخرم که دیگه نورعلی نور شده بود. خدا رو شکر بخیر گذشت و قسمت خوبش این بود که مدت phdام ریست شد از اول.

ان شالله. ولی ظاهرا فعلا قراره غلتک ریسرچ بیافته روم 🤣

سلام 

اول از همه خوشحالم که ایمیل نهایتا اومد و منتقل شدی به دانشکده ی جدید، انشاالله خیلی خوب پیش بره کارهات

حالا برای من جالبه که اگر مثلا ما بودیم و مهمونمون موقع غذا اونجا بود، حتما براش بشقاب میذاشتیم حتی اگر آلرژی داشت فکر میکردیم خب شاید دلش یه کوچولو بخواد! و اینکه جالبه جنی اصلا براش ضرورتی نبوده که مثلا برای تو توضیح بدهد که این بچه به این دلیل نمیتونه این غذا را بخوره منظورم اینه حالا ماها اگر بودیم خودمون را ملزم میدونستیم برای شخص ثالث هم توضیح بدهیم!! یعنی من اینطوری بودم خخخ و خب با این اوصاف فکر میکنم هیچ کدوم از این دلایل نبوده دلیلش فقط این بوده چون اون بچه قرار نبوده شام بمونه حالا هم که مونده شام نمیخوره ! خب حقیقتش من دوست ندارم این حالت را :( ولی خب تفاوتهاست دیگه 

یکبار رک از جنی بپرس تا حالا کدوم رفتارم براتون عجیب بوده که با توجه به فرهنگمون برای من خیلی انجامش طبیعی بوده؟

چقدر مهربون بوده این دختر چینی:)) 

 

 

پاسخ:
سلام عزیزززم.

ممنونم از دعای دوستان انشالله.

الان که گفتی دقت کردم که جنی هر کی هر چی دوست نداشته باشه برای من توضیح میده، دیگه اینکه جاناتان به من گفت بشمار چند تا هستیم من گفتم با دوست سولی ۹ تا، که گفت اون شام نمی مونه! یعنی قرار نبود شام بمونه و دلیل اون رفتار هم این بود، البته من قبلا مشابه این رفتار رو هم دیده بودم ولی نه تا این حد!
روم نمیشه عزیزم بپرسم الان. شاید بعدها پرسیدم.

اره خیلی مهربونه.
برخلاف اینا همیشه هم  یه خوردنی تعارفم میکنه.


سلام. اول از همه خدا را شکرررر که کار انتقالت تمام شد. نگرانت بودم.

من معدود روزهایی در زندگی ام وده که گوشواره در گوشم نبوده. همین طور گردنبند در 15 سال اخیر. اگر نباشند احساس غم میکنم :)))

وای چه زیبا و مهربانانه که گوشواره بهت هدیه داده 3>

چه جوشانده موثری بوده. یادم باشه امتحانش کنم اگر لازم شد. (اصلا فلفل قرمز ندارم تو خونه :)) )

خیلی عجیب بود. شاید میترسیده اند آلرژی یا محدودیت غذایی داشته باشه یا اینکه خانواده اش دوست داشته باشند با آنها شام بخوره.

حافظ خیلی خوب جواب شما را میده، پارتی بازی داری :))

پاسخ:
سلام عزیزم. 
مرسی عزیزم. خیلی سخت بود این روزهای گذشته، خیلی :|

من معمولا گردنبند هم تو گردنم هست، یعنی اونم همیشگی هست ولی خب خیلی تو چشم نمیاد اون و البته تنوع گوشواره هام هم بیشتره.

آره خیلی خوب بود.

نمی دونم والا! بیشتر این احتمال هست که اون نیومده بوده که شام بمونه و باید می رفته خونه شون دیگه!


یکی از همین روزهایی که منتظر ایمیل بودم و داشتم از شدت انتظار از کلافگی دیوانه میشدم گفتم حافظ یک چیزی بگو. گفت:

دوش می‌گفت که فردا بدهم کام دلت
سببی ساز خدایا که پشیمان نشود

فرداش از صبح من منتظر ایمیل بودم، البته ربطی به حرف حافظ هم نداشت، کار دیگه ای نمی تونستم بکنم و هیچی نگرفتم، منم مریض بودم خب، ساعت 3.5 اینا خوابم برد، ساعت 4:50 با صدای گوشیم بیدار شدم، ایمیلی که منتظرش بودم  آخرین دقایق ساعت کاری همون فردایی که حافظ گفته بود اومد :)

خوشحالم که کارهای انتقالت درست شده عزیزم

امیدوارم حالت الان بهبود پیدا کرده باشه و امیدوارم توی دانشکده جدید موفق باشی

پاسخ:
ممنونم دوست عزیز.

هنوز خوب نشدم ولی :| بهتر شدما ولی با خوب هنوز خیلی فاصله دارم!

ممنونم عزیزم. انشالله  شما هم هر جا هستید شاد و سلامت و موفق باشید:*
۱۵ شهریور ۹۸ ، ۱۰:۲۶ مامانی و چهارتا نینی

سلام خانمی❤️❤️

همه خوبن خداروشکر 

من درگیر پروژه بودم و هستم و الان در حال جمع شدنه ....

دعاااا کن برام فکر کنم احتیاج دارم یکسال بخوابم که خستگیش از تنم بره بیرون 

پاسخ:
خب خدا رو شکر که در حال جمع شدن هست و همگی خوبید.

ان شالله بعدش یه استراحت اساسی میکنی و خستگی این مدت از تنت بیرون میره :*
۱۴ شهریور ۹۸ ، ۱۵:۴۰ مامانی و چهارتا نینی

سلام عزیزم بابا بانوی زیبا دلمان برایتان حسابی تنگ شده بود❤️❤️❤️

پاسخ:
سلام سعیده عزیز.

خوبی گلم؟ بچه ها خوبن؟ کم پیدایی خانم؟

هیچ راه ارتباطی هم باهات نداشتم که ازت خبر بگیرم!

اااا چقد جالب شده *__* تله پاتی شدین

خیلی حس خوبیه که یه نفر اینجوری به یادت باشه

حالا منکه گوشواره نمیندازم هیچ وقت (کلا زیورالات چیزی نمیندازم) و داشتم فک میکردم اگه یکی بخواد برا من چیزی بخره که مطمئن باشه خوشم میاد چیه D: فعلا چیزی نمیشناسم

 

ای وای خدا بد نده. خداروشکر که بهتری و جنی هم هست. 

خیلی تند نیس نصف پیمانه فلفل قرمز؟ پودرش یا خودش؟

 

ای بابا :/ خب حداقل کاش نمینشست سر میز

 

ایشالله که زودتر انتقال پیدا کنی و کارت روبراه شه. نگران نباش دیر یا زود درست میشه. 

 

آقا فک میکنم حافظ فقط مال بعضیاس. با منکه زیاد خوب نیست. :))))

 

پاسخ:
اون روز خیلی ذوق زده شده بودم؛ چون خودمم صبحش در مورد گوشواره پوشیدن با خودم حرف زده بودم بیشتر ذوق کرده بودم :)

من برات گردنبند می خرم، چون احتمالا اذیتت نمیکنه. البته اگر تصمیم بگیرم زیورآلات بخرم برات. 
------
آره این چند روز بودن جنی خیلی خوب بود، چون اگر نبود روزی 10 دقیقه هم حرف نمی زدم.

پودر فلفل هندی (قرمز)، پیمانه کیک پزی نه ها! اونقدری که انتظار می رفت تند نبود.
------
البته وسطش داداشش اومد دنبالش! بعدش فکر کردم شاید غذای خاصی می خورده که اینجوری کردن باهاش!!
-----
ان شالله
-----
با من که خیلی خوبه، یعنی جدیدا اینقدر که دقیق می فهمه من چم هست خودم نمی فهمم :)


توسل کن به امام حسین. ان‌شاءالله به حق ایام محرمش زودی جواب میگیری. راستشو بگم با یه یقین عجیب دارم اینو برات مینویسم. حس کردم باید حتما همینو بهت بگم

پاسخ:
چشم عزیزم. اتفاقا الان رفتم بیرون یه چیزی شبیه خیمه بومی های اینجا دارن، از اونا دیدم، تو دلم گفتم کاش مراسم محرم می گرفتن دورش!!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی